-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه محرم -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه صفر -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه رجب
-
سایت قرآنی تنـــــزیل -
سایت مقام معظم رهبری -
سایت آیت الله مکارم شیرازی -
سایت آیت الله نوری همدانی -
سایت آیت الله فاضل لنکرانی -
سایت آیت الله سیستانی
زبانحال حضرت زینب سلاماللهعلیها در عصر عاشورا
اینان که طـبـل خـاتـمۀ جنگ میزنند دیگر چرا به خیمۀ ما سنگ میزنند؟ باران تـیر و حـملۀ غارت شروع شد نقشی دگر ز ننگ، در این جنگ میزنند تا نام حق دگر پس از این نشنود کسی آتـش به بـال مـرغ شبـاهـنگ میزنند غـفلت نگر که نعرۀ مستی و بیغمی پـیـش امـام خـسـته و دلـتـنگ میزنند بر چهرههای خسته و مات و پریدهرنگ با سـیـلی خـشونـتـشان رنگ میزنـند غارتگـران درون خـیاماند و کـودکان از ترسشان به دامن من چنگ میزنند قلب «حسان» به یاد اسیران کربلاست در هر کجا که قافـلهها زنگ میزنند
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت زینب سلاماللهعلیها در قتلگاه سیدالشهدا علیهالسلام
شمر آمـد لب گـودال و سـرم تیر کشید دست بر حنجرهات زد، جگرم تیر کشید روی تل بود که دیـدم نـفـسـم میگـیرد روی تـل بود که ناگه کـمرم تیر کشید اولین ضربه که زد، قلب من افتاد به خاک دومین ضربه، دودست قمرم تیر کشید در همان لحظه که او شاهرگت را میزد حـنجر و شاهرگ و شاهپرم تیر کشید ناگـهـان از دل گـودال سرت بالا رفت ناگـهـانتـر همۀ دور و بـرم تـیـر کشید ذوالجناح تو که برگشت چه غوغایی شد خیمهها سوخت، دل اهل حرم تیر کشید دور هر خیمه که میسوخت دویدم اما نیزهها خوردم و از نو کمرم تیر کشید خوب شد بچۀ شیرخوارۀ خود را بردی پـای گـهـوارۀ او چـشـم تـرم تیر کشید دختر کوچک تو سیلی سختی خورد و صورت نیلیاش از درد و ورم، تیر کشید مثل آن روز که مادر به روی خاک افتاد مقـنعه، چادر و سنجاق سرم تیر کشید پهلوی مـادرمان باز هم انگار شکست بـاز انـگـار که فـرق پـدرم تـیر کشید اسـب تا سـیـنـۀ آقـا پـسـرت را له کرد آن طـرف سـیـنـۀ آقـا پـسرم تـیر کشید شش برادر همه بر روی زمین افتادند اینچـنین سـینۀ خـیـر البـشـرم تیر کشید خوب شد همسفرم بودی و دیدی که چقدر نیـزهها خـوردم و پای سفرم تیر کشید چه بگـویم که کجای جگـرم میسـوزد چه بگـویم که کـجای جگـرم تیر کشید
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
ذکر مصائب قتلگاه و شهادت سیدالشهدا علیهالسلام
ای ســرو رشـیـد یـا ابـا عـبـدالله آقــای شــهــیــد یـا ابــا عــبـدالله ظلمت زدهایم، رحم کن بر دل ما ای نـــور امــیــد یـا ابــا عـبـدالله غیر از تو که رحمت خدایی، ما را یـک تـن نـخـریـد یـا ابـا عـبـدالله دل، خون شد و خون، اشک غریبی تو شد از دیــده چـکـیـد یـا ابـا عـبــدالله ما روضه شنیدیم و چـنینیم؛ بگو زیـنـب چـه کـشـیـد یا ابا عـبدالله از جـانب خـیـمـه با تـمامی توان سـوی تـو دویــد یـا ابـا عـبــدالله هی خورد زمین و پا شد و خورد زمین فــریــاد کـشــیــد یـا ابـا عـبـدالله وقتی که رسید شمر بود و بدنت از غـصـه خـمـیـد یـا ابـا عـبدالله لعنت به کسی که چنگ زد بر مویت آن مـوی سـپـیـد، یـا ابـا عـبـدالله سر تا سر دشت پر شد از آیاتت قــرآن مـجــیــد یـا ابـا عـبـدالله...
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
ترسیم مصائب قتلگاه و شهادت سیدالشهدا علیهالسلام و عصر عاشورا
غروب بود و قـدش دیگر ایستاده نبود هزار و نهصد و پنجاه زخم، ساده نبود هزار و نهصد و پنجاه بار زینب مُرد چه روضهها که در این بغض ایستاده نبود میان آن همه اندوه سر به نیزه گذاشت صدا زد العطش و یک حلالزاده نبود چنان گداخت لبش از عطش که باران هم حریف داغی آن عصر فوق العاده نبود نـگــاه کـرد بـه جـام بــلای روز ازل چنان تهی شده بود از بلا که باده نبود عـلی اکـبـرش آن گـوشه ارباً اربا بود زمان بیکـسـی شـاه، شـاهـزاده نـبـود سری میآید و نـاقـوس دِیْـر میلـرزد کسی حریف نشانی که عشق داده نبود به خیزران که رسیدم دهان شعرم سوخت مجال روضه بـرایم از این زیاده نبود
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
ترسیم مصائب قتلگاه و شهادت سیدالشهدا علیهالسلام و عصر عاشورا
بـر زمـیـن آویـزۀ عـرش الـه افـتاده بود یا تن خـون خـدا در قـتـلگـاه افـتاده بود؟ پیکر سبط نبى در بحرِ خون بُد غوطهور یا که بر خاکِ سیه، عرش اله افتاده بود پرتوِ سـوزانِ خورشید از سپهر نیلگون بـر تـنِ صـد پــارۀ سـرِّ الـه افـتـاده بـود از جـفـاى مـردمى دنـیا طلب در کـربلا آن پـناه هـر دو عـالـم، بىپـناه افـتاده بود کـودکـان در انـتـظار امّا کـنـار عـلـقـمه جـسم بىدست عـلـمـدار سـپـاه افتاده بود دامن لب تشنگان، دریا شد از خونِ جگر بس که اشک از دیدگانِ بىگناه افتاده بود یک طرف اکبر به خاک افتاده، قاسم یک طرف گویى آن جا اِقتران مهر و ماه افتاده بود نور یزدان کى شود خاموش با قتل حسین؟ پور سفیان، اى عجب! در اشتباه افتاده بود ز آن تطاول کز دل زهـرا برآمد نالـهها لـرزه بر انـدام شمر روسـیـاه افـتاده بود
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
ترسیم مصائب قتلگاه و شهادت سیدالشهدا علیهالسلام و عصر عاشورا
نگاه انداخت این سو تا به آن سوی بیابان را تماشا کرد بر روی زمین آیات قرآن را از این سو بر سر نیزه، سر جانان خود را دید و از سوی دگر بر پیکرش، رد ستوران را به سمت مضجع پاک پیمبر کرد، رویش را و شرح ما وقع را داد، هر پیدا و پنهان را تصور کن زنی در بین هرم دود و خاکستر تسلا میدهد جمعی پر از تشویش و حیران را چه بانویی که هفتاد و دو دفعه از نفس افتاد ولی برخاست تا روشن کند تکلیف شیطان را چه بانویی که با تیغ زبان بر باد حسرت داد تمام آرزوهای قشونِ ننگ و عصیان را به ظاهر زینب اما در حقیقت مرتضی بوده که رسوا کرده آن قـوم پلید نامسلمان را اگر آغاز شد این ماجرا در ظهر عاشورا زده زینب بر آن طومار ذلّت، مهر پایان را
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
ذکر مصائب قتلگاه و شهادت سیدالشهدا علیهالسلام
ظهر روز دهـم آرام به پایان میرفت از تن زخمی او خون فراوان میرفت سـینهاش از همۀ حـادثـهها سوخـتهتر رفت با چهرۀ هر لحظه برافروختهتر مرد تـنهـاشـده مانـنـد عـلی میجـنگـد خون بسیار از او رفته ولی میجنگـد الـف قــامـتـش امـا نـشـده دال هـنـوز کمرش خـم نشده در دل گـودال هنوز تکیه کردهست به شمشیر و سرپا مانده دشمن از کـشتن او خسته شده وامانده به خـدا حملۀ با سنگ ندیـدهست کسی نابرابرتر از این جنگ ندیدهست کسی باز هم روز دهم ساعت سه، ساعت سر ساعت وقت مـلاقـات سـری بـا مـادر ساعت رفتن جان از بدن یک خواهر چون خـداحـافـظی پـیـرهـنی با پیکـر ناگهـان ساعـت افـتـادن او از مرکـب کار از کار گذشته است بگو با زینب ساعت سـیـنۀ مـولا شده سنگـین ناگاه ریـخـت عـبـدلله از آغـوش اباعـبـدالله بگـذاریـد کـمی روضۀ سـر بـاز شود تنش آنگـونه که عـمامـه اگر باز شود ساعت غـارت خـیمه شده آمـاده شوید دیـن نـداریـد شـمـا لااقـل آزاده شـوید بکـشـیدش سپـس آماده منـظـور شوید او نفس میکشد از اهل حرم دور شوید ریخـت از حـنـجـر او جـوهـرۀ آوازه سـاعـات وحـشـیِ اسـبانِ به نعـل تازه بعد از این روز جهان تیرهتر از شب باشد خـیـمه اهـل حـرم چـادر زیـنب بـاشد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
ذکر مصائب قتلگاه و شهادت سیدالشهدا علیهالسلام
وقتی اشکت ریخت روی جوهرِ تقدیرها روضهات شد اولین عشقِ جوان و پیرها بر تن ما مُهرِ داغت خورد، وقتی سرخ شد سینه از سـینهزنیها شانه از زنجـیرها رزقِ ما پایان ندارد مثل احـسانِ کـریم دیگِ نذری ته ندارد، شاهدم کـفگـیرها کاش میمردیم با «یا لَیـتَـنا کُنّا مَعَک» چهرۀ تقویممان سرخ است از تأخیرها ما کـبـوترها نبودیم آسمانت غصب شد جای ما پـرواز میکردند سویت تـیرها زیر و رو کردند قـرآنِ تنت را قاریان عالمان بیرون کشیدند از تنت تفسیرها تا مـؤذنها اذان گـفـتـند وقتِ کـشـتـنت نام پـاکـت رفت روی نـیـزۀ تکـفـیـرها گودی گودال را پِر کرد خـونِ تشنهات دفن شد کـوهِ تنت در تلّی از شمشیرها پای کفتاران به دشتِ سربداران باز شد آه، از حــالِ فـــرارِ آهـــوانِ شـیــرهـا
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت زینب سلاماللهعلیها در قتلگاه سیدالشهدا علیهالسلام
کـوتـاه کـن کـلام... بـمـاند بقـیهاش مـرده است احـترام... بماند بقیهاش هر کس که زخمی از علی و ذوالفقار داشت آمــد بـه انـتـقــام... بـمـاند بـقـیهاش شـمـشیـرها تـمام شد و نیـزهها تمام شد سنـگهـا تـمـام... بماند بقیهاش گـویـا هـنـوز بـاور زینب نـمیشود بـر سـیـنـۀ امـام؟... بـمـاند بقـیهاش پیـراهـنی که فاطمه با گریه دوخته در بـین ازدحـام... بـمـانـد بقـیهاش راحت شد از حسین همین که خیالشان شـد نـوبـت خـیـام... بمـاند بقـیهاش رو کرد در مدینه که یا ایهاالرسول یـافـاطـمـه! سـلام... بـمـاند بقیهاش از قـتـلـگـاه آمـده شمـر و ز دامنش خـون عـلـیالـدوام... بمـاند بقیهاش سر رفت آه، بعد هم انگشت رفت، کاش از پـیـکـر امـام... بـمـانـد بـقـیهاش بر خاک خفتهای و مرا میبَرَد عدو من میروم به شام... بماند بقـیهاش دلواپـسم برای سـرت روی نیـزهها از سنگ پـشت بـام... بماند بقـیهاش دلواپـسی برای من و بهـر دخـترت در مجـلـس حـرام... بـماند بقـیهاش حالا قرار هست کجاها رود سرش از کـوفه تا به شـام... بماند بقیهاش تنها اشارهای کـنم و رد شوم از آن از روی پـشت بام... بـماند بقیهاش قصه به "سر" رسید و تازه شروع شد شـعـرم نشد تمام... بـمـاند بـقـیهاش
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت زینب سلاماللهعلیها در قتلگاه سیدالشهدا علیهالسلام
ای روسیاه! دشـنه به خـونخـدا نزن! با تـیغ کُـند بر جـگـر مـصطـفی نزن از روی این کـتـاب مـقـدس بلند شو! پـا ایـنـقـدر به آیـۀ "قـالـو بـلی" نـزن این کشتۀ فتاده به هامون، عزیز ماست طـعـنـه بـه یـادگـار شـه لا فـتـی مزن این تشنه، دست شسته ز جان بعد اکبرش ایـن ضـربــۀ دوازدهــم را بـیـا نـزن یک چند لحظه صبر کن ای خصم سنگ دل در پیش چشم فاطمه این ضربه را نزن این زخـمهـا بس است برای شهادتش آن تـیـغ کُـنـد را تو دگر از قـفـا نزن از این عزیز پـیـرهـنش را جدا مکن آتـش به قـلـب مـضـطـر آل عبا مزن انگشت او جدا مکن ای بی حـیـا، برو! این قـدْر زخـم بر دلِ خـیرالنسا مزن از کـودکـان مـضـایـقـه کردید آب را آتش دگر به خـیـمـۀ اطـفـال ما مـزن
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
ذکر مصائب قتلگاه و شهادت سیدالشهدا علیهالسلام
لبها مـعـطر است، سـلامٌ علی الحسین ساعـات آخـر است، سـلامٌ علی الحسین این خـاک، رستخـیز تمام مصائب است صحرای محشر است، سلامٌ علی الحسین ظهـر دهـم رسیده و چـشـمان خـواهری سـوی بـرادر است، سـلامٌ عـلی الحسین ظهر دهم رسیده و از سیب سرخ عشق عـالـم معـطـر است، سـلامٌ علی الحسین این سوی، نعش اکبر و سوی دگر، رباب دنـبـال اصغـر است، سلامٌ علی الحسین هم دستها بـریـده و هم آب ریخـتهست عباس، مضطر است، سلامٌ علی الحسین بر آن گـلـو که بـوسه بر آن زد پـیامـبر امروز خـنجـر است، سلامٌ علی الحسین والعصر، عصر اگر برسد چشم زینبش حیران یک سر است، سلامٌ علی الحسین این بوی سوختن ز خیامش رسیده است؟ یا بوی معجـر است؟ سلامٌ علی الحسین
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
ذکر مصائب قتلگاه و شهادت سیدالشهدا علیهالسلام
هرم عطش چه کرده که چشم تو تار شد؟ در بـارگـاه قــدس؛ خـدا اشـکـبـار شـد لبهای تو شبیه دو تا چوب خشک شد بعد از تو آب بر هـمگـان نـاگـوار شد یک لشکـر پیاده به جسم تو پا گذاشت بر روی نیـزهای سر پاکـت سـوار شد از بسکه مـانـد پـیکـر تو زیـر آفـتـاب داغ تـو مـانـد بر دل ما، مـانـدگـار شد سر به فلک کشیدهترین کوه هم پس از افـتـادن تـنت به زمـیـن، بـیوقـار شـد مُشکـینِ موی تو همه از غـم سفـید شد مرثـیـهخـوان زلـف تو لیل و نهـار شد چشم غـیور تو نگران سوی خیمه ماند وقتی که شمر سوی حـرم رهسپار شد شمـشیر شمر زخـم گلوی تو را شمرد حرف از دوازده شد و غم بیشمار شد تو ذبح از قفا شدهای، چون که تیغ هم در آن میان به تـیغ نگـاهـت دچـار شد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت زینب سلاماللهعلیها در قتلگاه سیدالشهدا علیهالسلام
شـرمـندهام که دیـر رسیدم به قـتـلگاه و الشمر جالس؛ چه کند خواهر تو؟ آه او داشت ضربه میزد و من ضجه میزدم شد قتلگاه سرخ و شب و روز من سیاه ای وای از جدایی سر از بدن حسین ای وای از جـدایی من از تو یا اخـاه با خـنجـری کـتاب خـدا پارهپـاره شد در دین کـوفـیان شده خون خدا مباح آه ای حسین! رأس تو بالای نیزههاست؟ جانا بگـو که خـواهـر تو دیده اشتباه آن زیـنـبی که سایۀ او را کـسی ندید حالا محاصره شده در بین یک سپاه رفـتی حـسـین هـمـسفـر حـرمله شدم رفـتی حسین، زینب تو مانده بیپـناه
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
ذکر مصائب قتلگاه و شهادت سیدالشهدا علیهالسلام
شـمـشـیـر بـالا میرود، پـائـیـن میآیـد از روی تلّ، نینـالـهای غمگین میآید خنجر به خنجر، جان ما را میشکـافد هر ضـربـهای بر قـلب شاه دین میآید از خـون پـیـشـانی گـذر کن، جان عالم دارد به سـویت تـیـر زهـرآگـین میآید بر تو چه آوردند؟ اسبت سـالـیان است از دورهـا بـا کـاکـلـی خـونـیـن میآیـد "الّا جمیلا" چیست غیر از شبنم اشک؟ خیلی به دل، این چهرۀ غـمگین میآید آه ای گـلاب تـازۀ افـشـانـده بر خـاک! هر کس که دورت گشت، عطرآگین میآید
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
ذکر مصائب قتلگاه و شهادت سیدالشهدا علیهالسلام
مىشد كه دوا كرد جـراحـات تنـش را سـرنیـزه اگر بـوسه نـمىزد دهـنش را مشغول دعا بود در آن لحظه ولى شمر نگـذاشت به پـایـان برساند سخـنـش را بهتر كه در این همهمۀ نیـزه و شمشیر پــیـدا نـكـنـد زیـنـب كـبـرى بـدنـش را عریان شد اگر، از كرمش بود كه میخواست خـیـرات كـنـد آخـر سـر پـیـرهـنش را گر مىشود اى خاك سه روزى كفنش باش خورشید نكـردهست مـراعات تنـش را
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت زینب سلاماللهعلیها در قتلگاه سیدالشهدا علیهالسلام
نه مانده اشک برایم، نه مـانده آه برایم در این محاصره مانده فقـط نگاه برایم شدهست خیره نگاهم به روضهخوانی گودال چه کُند میگذرد این دقیقه؛ آه؛ برایم... به نیزه تکیه بزن تا ستون عرش نیفتد بمان که جز تو نماندهست تکیهگاه برایم سلام من به تو ای صبح سربریدۀ عالم! چه غـم که تـیغ کـشیده شبی سیاه برایم که رود رود جهان جاری از شکوه غم من و مـوج سـیـنهزنت میشود سپـاه برایم چقدر زخم به تن داری ای وصیت مادر! بـگـو بـریـده بـریـده تــمــام راه بـرایـم نـسـیم میوزد از سـمت آسـمان مدیـنه و گریه میکـند امشب هـلال مـاه برایم قـرار بعدی ما لحـظۀ رسـیدن موعـود که سـایـۀ عـلـمـش میشـود پـنـاه برایم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
ذکر مصائب شب عاشورای سیدالشهدا علیهالسلام
آبـرو؛ حـیـثـیـّت دیـنـی حـسـیـن یـکتـنـه نـاجـی آئـیـنـی حـسـین خـون تو احـیـای اسـلام عـزیـز راه مکتب را تو تضمینی حسین هم شریعـت را اصالتبخـش تو هم طریقت را جهانبـینی حسین تـو قـنـوت مـسـتـجابی در نـماز بـر دعـای خـلـق آمـیـنی حـسین گریهکنهای خودت را روز حشر در لوای خویش میچینی حسین تو پـنـاه مـحـشـری، از وحـشتِ دختران خویش غمگـینی حسین خار میچـیـنی چرا پـشت خـیام عصر عاشورا چه میبینی حسین؟ پـای مـجــروح یـتـیـمـان تـو را نیست جز شلاق تسکینی حسین آه از دلـــواپـــســی امـــشــبــت وای از فــردا و حــال زیـنـبـت وای اگر فـردا تو تـنهاتـر شوی بیاباالفـضل و عـلیاکـبـر شوی وای اگر فردای پر رنج و ملال جـسـم قـاسـم را بـبـیـنی پـایـمال وای اگر فردا در آن قحطی آب حرمله از غـنچهات گیرد گلاب وای اگر فردا تو ای سالار دین از فـرس نـاگه بـیـفـتی بر زمین وای اگر حال تو را ناخوش کنند تیرها بر پیکرت جا خوش کنند وای هرجا بوسه زد احمد بر آن مینـشیـنـد نیـزهای تا استـخـوان لـحــظـۀ پـایـان عــمــرت آه، آه شـمر مـیآیـد به سـمـت قـتـلگـاه وای اگر زانـو زند بر پـیکـرت خـنجرش افتد به روی حـنجرت وای اگر با ضربههـای بیامـان سر جدا گردد ز جسمت آنزمان نـازدانـه دخـتـرت دق مـیکـنــد خواهرت از غصه هقهق میکند
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات ماه محرمی با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
دلی به دست خود آوردهام از آن تو باشد سپـردهام به تو سـر تا بر آستان تو باشد جهان من! دل من آمدهست سوی تو اینک به این امید که یک گوشه از جهان تو باشد گـنـاهـکـار کـسی بـیپـنـاه آمـده سـویت بگـو چگـونه بیـاید که در امـان تو باشد چه میشود که بر این دل شبی قدم بگذاری دلی که آمده تا صحن جمکـران تو باشد چه غم اگر که بسوزاندش زمانه کسی را که ازل بلـه گـفـته که در زمـان تو باشد بده زمین و زمان را به دستهام که گفتم بخواهم از تو دعایی که در توان تو باشد چگونه «ناحیهات» را بخواند آنکه ندارد توان مـرثـیـهای را که از زبـان تو باشد سلام بر سر بر نیـزه رفـتهای و سلامی به چشمهای پُر اشکی که دیدگان تو باشد سلام بر تو و بر لحـظهٔ قـیام و قـعـودت چه میشود که دلـم شـاهـد اذان تو باشد چه میشود که بخوانی تو بیتی از غزلم را خـوشا تـرنم شعـری که بر لبان تو باشد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت ابوالفضل العباس علیهالسلام
ای دل بـیـا قــدر دقــایـق را بـدانــیـم از عـبـد صـالـح با اباصالح بـخـوانیم وقتی «بِنَفسی اَنت» میگـوید امامش ما عاجزیم از درک و توصیف مقامش در سایۀ خـورشید تابان است این ماه سبقت گرفت از عالمی با «صِبغَةُ الله» مانـند بـدریـون به قـرآن میدرخـشـد ماهی که در بزم شهـیدان میدرخـشد قــرآن نـاطــق ذاکـر مـدح و ثـنـایـش گـفـتـار صادق شاهـد صدق و وفایش میثاق محکم بسته با «ما عاهَدوا الله» او دسـت داده، دسـت بـیـعـت با یدالله عهدی که او بسته به امضای حسین است او سورۀ «اِنّا فَـتَحـنا»ی حسین است در هر دعای دست او شوق وداع است تصویری از «هَب لی کَمالَ الاِنقِطاع» است اسـماء حـسـنای الـهـی در ضـمـیرش «فَاللّهُ خَیرٌ حافِـظاً» جـوشـنکـبـیرش شمشیر او مصداق «اَنزَلنَا الحَدید» است در هجمۀ دشمن «اُولی بَاسٍ شَدید» است عباس در میدان عـلمدار حسین است در خـیمه اما دلخـوشی زیـنـبین است هفت آسمان بر خاک او سر میگذارد صاحـبزمان با روضۀ او انس دارد عباس یعنی مـاهصورت، مهـرسیرت عباس یـعـنی اسـوۀ صبـر و بصیرت والله در تـوصـیـف قـدرش نـاتـوانـیـم باید به ذکـر فـضل او قـرآن بخـوانیم او بهتر از اصحاب طالوت امتحان داد در نهـر آب اوج مـروت را نشان داد در پیچ و تاب موجها بیتابتر گشت موسی شد اما تشنهلب از آب برگشت «اِنَّ مَعی رَبّی سَیَهدین» باور اوست تنها «جـُـنوداً لَم تَرَوها» یاور اوست او را نـمـاد «اَنـتـُمُ الاَعـلـَون» دیـدیم در هر زمان غالب به هر فرعون دیدیم همچـون کـلـیـم الله اعجـاز آفریدهست اما یـد بـیـضـای او دسـت بـریـدهست دستی که دارد منزلت از «اَنزَلَ الله» بر فـضـل او داده شـهـادت فـضل الله دسـتـی که در کـربـبـلا دارد مـقـامـی دسـتـی که دارد نـغـمۀ «اِنّی اُحامی» دستی که با او پـرچم تـوحـید بالاست دستیکه تا فـتـح نـهـایی یـاور ماست دستیکه تسکینیست بر دلواپـسیها دستیکه از آن میدمد فـیض مسیـحـا دستیکه دست قدرت پروردگار است دستیکه در چشمان ظالم ذوالفقار است دستیکه در رفعت مقام او مصلاست دستیکه با او عطر تسبیحات زهراست دستی که زیر سـایۀ آن کـشور ماست دستیکه عمری دستگیر رهبر ماست اکنون که غـرق نـور کـشـتی نجـاتـیم حالا که گـرم صحـبت نـیل و فـراتـیم ما از فـرات آهـنـگ رود نـیـل داریم مـا عــزم نـابــودی اســرائـیـل داریـم مـا فــاتـح دیــروز و امـروز نـبـردیم تـا بـا ابـاالـفـضـلـیـم، پـیـروز نـبردیم مـا تـا ابـد دیـن خــدا را پــاسداریــم این درس را از مکـتب عـباس داریم در معـنی عـبـاس اسراری نهـفتهست در ابجد این نام صد حرف نگفتهست عباس در ابجد، همان «باب حسین» است والله او بـاب نـجـات عــالـمـیـن است این ماه با خـورشید زد بر قـلب اعـدا آری قـیـامـت کرد «مَـثـنی و فُـرادا» اتـمـام حـجـت کرد با آن قـوم گـمـراه فـریـاد زد یا قوم «اَجـیبوا داعیَ الله» «قَد ضاقَ صَدری» گفت با اشک چکیده وا کـرد از کـارش گـره دست بـریـده تا بـر زمـین افـتـاد مـادر را صدا زد از حـنجـر تـشـنـه بـرادر را صدا زد یک چشم ثارالله بر عـباس، خـونبار چشمی دگر بر خـیـمههای بی علمدار با آستینش میگرفت اشک از دو دیده برگـشت سـوی خـیـمه با قـد خـمـیـده
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت ابوالفضل العباس علیهالسلام
مشک تو اقیانوس را سیراب خواهد کرد هُرم نفسهایت زمین را آب خواهد کرد دریا برای دیدنت آغـوش وا کـردهست دیوانهات، مرز جنون را جابهجا کردهست خورشیدی و سیارهها دور تو میگردند سلطانی و شاه و گدا دور تو میگردند افـلاک را گـشـتـم، نداری هیچ مانندی یعنی تـمـاشـاییتـرین خـلـق خـداونـدی در آسـمـان کـربـلا زیـبـاتـرین مـاهـی مصداق عبد الصالحی، فـانیّ فی اللهی ای تکـیهگـاه آسـمان، ای حـافـظ پرچم بالاتر از دست تو دستی نیست در عالم "حُر"را نگاه لطف تو مانند عابس کرد در چشم تو نور علی را میتوان حس کرد بـا دیـدنـت دنـیــا زبـانـش بـنـد مـیآیـد روی لـب اربـابمـان لـبـخـنـد مـیآیـد پای تو میریزد خـدا دار و ندارش را حیدر به دستت میسپارد ذوالفقارش را نبض زمین و آسمان در دستهای توست بیشک تمام کهکشانها زیر پای توست باران عـشـقـی! قـبـلـۀ امـواج دریـایـی هرجا که حرفی از جوانمردیست آنجایی در آسمان عـلقـمه پـرواز خـواهی کرد با دستهای خود گرهها باز خواهی کرد با دستهایی که برآنها بوسه زد حیدر با دستهـایی که شـود گهـواره اصغـر مشکی به دوش انداختی، سقا شدی؛ سقا زانـو زدی در پـیـشـگـاه زینب کـبری ای آنکه میگردی به گِرد محمل زینب بـا دیـدنـت آرام مـیگـیــرد دل زیـنـب از پیشگـاهت قـطره، اقیانوس برگشته کی سائلی از کوی تو مأیـوس برگشته دست کریمت عـالمی را بندۀ خود کرد لبهای خشکت آب را شرمندۀ خود کرد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات ماه محرمی با صاحب الزمان و مدح شهادت حضرت عباس
بیـا طـی کـن شب لبتـشـنگی را بـبـین تاب و تب لـبتـشـنـگی را هزاران سال شد چـشـمانـتـظاریم بـنـازم مـکـتـب لـبتـشـنـگـی را گره خـوردهست باران با نگاهت تـمـام چـشـمـهسـاران با نـگـاهت چه میشد لحظهای پیوند میخورد نـگــاه بـیقــراران بـا نـگـاهـت؟ بــهــار آشــنــای بــاغ بــرگــرد! بـرای مـا، بـرای بــاغ، بـرگـرد! به خـون ما تـبـرها تـشـنه هستـند بـه جَــدِّ لالـههـای بـاغ، بـرگـرد! شبیه غنچه میپـژمرد و میرفت تبر پشت تبر میخورد و میرفت بـدون دسـت هـم سـقـّاتـریـن بـود به دندان مشک را میبرد و میرفت خودش میرفـت، اما دستهایش رقـم زد عـشـق را با دستهایش به روی خــاک افــتــادنــد، امـــا نـیـفـتـادنـد از پــا، دسـتهــایـش هزاران چشم تر داریم از این دست به دل، خونِ جگر داریم از این دست دل ما خـیـمهای چشمانتظار است چگونه دست برداریم از این دست!
: امتیاز
|
























