
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه محرم
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه صفر
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الأول
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الثانی
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الأول
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الثانی
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه رجب
-
سایت قرآنی تنـــــزیل
-
سایت مقام معظم رهبری
-
سایت آیت الله مکارم شیرازی
-
سایت آیت الله نوری همدانی
-
سایت آیت الله فاضل لنکرانی
-
سایت آیت الله سیستانی

![]() مدح و مرثیۀ حضرت سکینه سلاماللهعلیها
ای چـشم حسین بر جـمالت وی مظهـر فاطمـه، جلالت تعـظـیم کـمـال بــر کـمـالت تحسین رسول بر خـصالت بر قـلـب پـدر سکـینهای تو در بـیـت ولا امـیـنـهای تـو تـو سـوره نـور اهـلبـیـتـی تو شادی و شـور اهلبـیتی در سـیـنـه سـرور اهلبیتی تو نـخـلـه طـور اهـلبـیـتی تـو دخـتــر مــاه و آفـتـابـی آئــیــنــه زیـنـب و ربــابـی گل بر تو، گلاب بر تو نازد عـطـشانـی آب بـر تـو نازد آیــات حـجـاب بر تـو نـازد تـنهـا نـه ربـاب بر تو نازد حقـا کـه تو فـخـر عـالمینی مـمـدوحـه زینب و حـسینی ای چـشم حـسین را نظاره! بـر فـاطـمـه، زینب دوبـاره فــریـاد گــلـوی پـاره پــاره وصف تو فـراتر از شماره تا حـشـر، سـکـیـنـه ولایت آرامـــش ســیــنــه ولایــت تـو وجـه خـدای را گـواهی در قـلب پـدر، شــرار آهـی بـیـن اســرا چــراغ راهــی پـیـغــام رسـان قـتـلـگـاهـی پیـغـامت از آن رگ بـریـده تـا حـشـر قـیـامـت آفــریـده در فُـلک ولا، سکینـهای تو راضـیـهای و امـیـنـهای تو یک کرب و بلا مدینهای تو چون فاطمه بیقرینـهای تو تـو آیــه حُــســن ابـتــلایـی قــرآنِ شـهـیـدِ کــربــلایــی در مقتل خون چو پا نهادی لب بـر گـلـوی پـدر نهـادی روی تـن پـاکـش اوفــتـادی اینگـونه بـه مـا پـیـام دادی ما عترت عصمت و حجابیم در مـلـک عـفـاف آفـتـابـیـم در بحر عفاف، گوهری تو بر فُـلک کمـال، لنگـری تو هنگام خطابـه، حـیـدری تو زیرا به حسین، دخـتری تو تو سیـنهْ سپـر به هر بلایی تـو یـاسِ کـبـودِ کـربــلایـی ای در نفـست صدای زینب در هر سـخـنت ندای زینب همسنگر و پا به پـای زینب مـرآت خـدا نـمــای زیـنـب «میثم» به ثنای تو چه خواند هـر چنـد ز لب گهـر فشاند
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال حضرت سکینه سلاماللهعلیها از وقایع عاشورا
مرا دوباره بـبـر سوی خانـۀ پـدری پدر! پس از تو دچارم به رنج دربهدری تصدقـت بـشوم ساکـتی چرا اینقدر ببین که دخترت افتاده در چه دردسری دل سکـینۀ تو غـرق اضطراب شده بلند شو! که نماند ز غـصهها اثـری عمو کجاست ببیند که در محاصرهام چگونه من بروم خیمهگاه یکنفری؟ منی که عازم شامم غریب عالـمم و تویی که ساکن دشتی ز من غریبتری دم وداع در آغـوش خود بگـیر مـرا اگرچه؛ سایۀسر! تو هنوز همسفری تو خالق رجـز سـرخ کـربـلا هستى به من سپـرده شده بعد تو پیـامـبری کـتـاب مـرثـیـۀ مـا هـزار بـیت شده مرا دوبـاره بـبـر سوی خانۀ پـدری
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و مرثیۀ حضرت سکینه سلاماللهعلیها
هزار غصه و یک قلب شعلهور داری چه زخمهای عمیقی به بال و پر داری بــمـیـرم آه بـرای دلـت، بـگـو بـا تـو چه کرده این همه داغی که بر جگر داری؟ فـرات میگـذرد در نـگـاه تـشـنـۀ تـو هـزار مرثـیـه دریا به چشم تر داری سـکـیـنـۀ دل بـابـایـی و دلـت بیتـاب چه میشود که از این گریه دست برداری؟ و کـربـلا هـمـۀ مـاجــرا نـبـود بـگـو که داغ کـربوبـلاهـای بیـشتر داری و تازیانه، عـطش، شامِ بیپناهی، تو چقدر خاطرۀ تلخ از این سفر داری؟ نگـو که داغ دلـم تـازه میشـود بـانـو تو بهتر از همهکس از دلم خبرداری
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و مرثیۀ حضرت سکینه سلاماللهعلیها
وقـتـی مـرا سـکـیـنـه لـقـب داد، مادرم فـهـمـیـدم از تـمام جـهـان رنـج میبـرم بـایـد بــرای واقــعـــه آمــادهتــر شــوم بـایـد کـه از احــاطــۀ انــدوه بــگــذرم بـایـد که کـوه کـوه، غــم و الـتـهـاب را در رسـتـخـیـز فـاجـعـه طـاقـت بـیاورم آهـسـتـه قـد کـشـیـده از انـبــوه داغهــا هـفـتاد و دو مـصیبت عـظـمی، برابرم در من هزار خیمه صبوری به پا کـنید مـن ســوگــوار داغ بـــزرگ بـــرادرم من چارده بهار خزان میکشم به دوش من لحظه لحظه، شاعر گلهای بیسرم نـامــم سـکـیـنـه اسـت، قــرار دل پــدر زین رو مرا «سکینه» لقب داده مادرم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و مرثیۀ حضرت ام کلثوم سلاماللهعلیها
عاشقان را غمِ سر نیست که سر ناچیز است داغ این رنگ به سیمای جگر ناچیز است تیر ایـن راه بـر آئـیـنـه نـشـسـتـن دارد سینه تا هست و دلی هست، سپر ناچیز است ذرّه را جذبۀ خورشید قـمر خواهد کرد در بقا، نیـستیِ ذره مگـر ناچـیز است؟ سر خورشید به نیزه است! بزرگ است خبر راه بستـند؛ ولی پیـش خبر ناچیز است بادیه بـادیـه آواره شـدن چـیـزی نیـست تا برادر همهجا هست، سفر ناچیز است راوی قصّۀ درد است؛ سخن کوتاه است بار این داغ، گران؛ کفّه اگر ناچیز است او چه کرده است که از سنگ عرق میریزد پیش اکسیر دمش قیمت زر ناچیز است رد شدن از دل این شام بسی طولانی است گرچه با بودن خورشید و قمر ناچیز است
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() ترجمه ای آزاد از خطبۀ حضرت ام کلثوم سلاماللهعلیها در کوفه
تمام همهـمهها غرق در سکـوت شدند صدای گریۀ او شهـر را تکـان میداد میان قوم عرب یک نسبشـناس نبود؟ شکوهِ خطبه، علی را فقط نشان میداد نگاه کرد به تـسـبـیح خواهـرش زینب که این حماسه به او قدرت بیان میداد کـلام دخـتـر نـهـجالـبـلاغـه نـافـذ بـود و درس مردی و غیرت به کوفیان میداد خطاب کرد: «شما تا ابد دو رو بودید اگر خـدا به شما عـمر جـاودان میداد به پاس این همه مدّت که دم تکان دادید خلیفه کاش همانقـدر استخـوان میداد در این معامله، کوفی سفیه بود، سفیه! که دین خویش نفهـمیده رایگان میداد نشسـتـهایـد سـر ســفـرۀ حــرام آنقـدر که نامـههای شما نیـز بـوی نان میداد و رودهای روان را بر آن کسی بستید که اذن بارش بـاران به آسـمان میداد شما به نـام محـمـّد چـقـدر میکـشـتـیـد خدا اگر به علی همچنان جوان میداد» و کاش خـطبۀ او تا همیشه جاری بود و کاش گـریه کمی بیـشتر امان میداد سفیه: به معنی: نادان؛ ابله؛ بی شعور
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و مرثیۀ حضرت ام کلثوم سلاماللهعلیها
ای آیـنـهدار پـنج معـصوم! در بحر عـفـاف، دُرّ مکتوم پــــروردۀ دامـــن ولایـــت مـظـلـومـۀ خـانـدان مظلـوم قدر تو به ممکنات، مجهول مهر تو به کـائـنـات، معلوم شیـرازۀ شـرع از تو محکم منظومۀ عشق از تو منظوم تو زیـنب دوّمـی، عـلـی را نامند گرت به «امّ کـلـثوم« آئـیــنــۀ آفــتــاب و مــاهـی آن وقت که چار ساله بودی بر صورت ماه، هاله بودی در خانۀ شیر حق به خوبی معـصوم تر از غزاله بودی دیـری نگـذشت کز سـتـمها سرگرم به اشک و ناله بودی از آن چه به خانۀ شما رفت از داغ جگر چو لاله بودی از قول و غزل فـراتری تو کی حد تو این مقاله بودی؟ آئـیــنــۀ آفــتــاب و مــاهـی تو محـنـت بیشـماره دیدی غـم، بیـشتر از ستاره دیدی مـه پـارۀ دشـت کــربـلا را در خاک، هـزارپـاره دیدی هم بر دل پاره پاره از زهر هم پـیکـر پـاره پـاره دیـدی پـامـال، تن عـزیـز خود را از مـرکـب ده سواره دیدی بر دست حسین، غرق در خون قـنـداقـۀ شـیـر خـواره دیدی آئـیــنــۀ آفــتــاب و مــاهـی تـو راز عـجـیـب کـربلایی بـانـوی شـکـیـب کـربـلایی هـمراز شـهــیـد نـیـنــوایـی دمسـاز غــریـب کـربـلایـی بر خـرمـن هـسـتی ستمکار سـوزنـده لـهـیـب کـربـلایی در آتش غـم، اگر بـسـوزی با صبـر، طـبیب کـربـلایی آنجا که خطابه، کارساز است تـوفـنـده خـطـیب کـربـلایی آئـیــنـۀ آفــتــاب و مــاهــی
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و مرثیۀ حضرت ام کلثوم سلاماللهعلیها
زینب صُغراست او؟ یا مادر کلثوم بوده؟ یا خـطـوط درهم تاریخ نامفـهـوم بوده؟ کِی به دنیا آمده؟ کی رفته؟ کی همسر گزیده؟ در کدامین خاک مدفون است؟ نامعلوم بوده! «مجلسی» فرموده: در بازار کوفه خطبه خوانده «شیخ طوسی» گفته: پیش از کربلا مرحوم بوده! «مامَقانی» چیزهایی گفته، «شهرآشوب» چیزی در کتاب «طبرِسی» چیزی دگر مرقوم بوده از چه دورانی سخن میگویی ای تاریخ! وقتی جعل و تحریف و سندسوزی در آن مرسوم بوده از چه دورانی سخن میگویی ای تاریخ! وقتی تالی قرآن او شـمـشـیر بر حـلـقـوم بوده از چه دورانی سخن میگویی ای تاریخ! وقتی هر کجایش را که میبینی علی مظلوم بوده شیون هیهـات مِنّا الـذلّه میآید به گوشم سرنوشت سرخ عاشورائیان محتوم بوده خواهر خون خدا هرجا که باشد کربلاییست دختر خیرالنّسا هرکس که شد معصوم بوده پس ملالی نیست هرکس هرچه میخواهد بگوید ما رأیت الّا جَمیلا قصهای منظوم بوده پس ملالی نیست زیرا آنکه میداند، میآید آنکه سِرّ خانـدانش سالها مکـتوم بوده پس ملالی نیست؛ برمیخیزد از جا قائم ما آنکه تـیغـش مظهر یا حیُّ یا قیـّوم بوده
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و مرثیۀ حضرت ام کلثوم سلاماللهعلیها
این شیرزن که اسـوه بُوَد مثل مادرش فرزانه است و زینب کبری است، خواهرش در عصمت و عفاف بخوانش چو فاطمه در منطق و کلام بـبـین مثـل حـیـدرش بیهوده نیست زینب صغری لقب گرفت آتش گـرفـته خـرمـن دشـمـن ز آذرش دشمن به کاخ هم نـبُوَد در امـان از او با این که هست گوشۀ ویرانه، سنگرش این خطبه نیست، صاعقه خوانش که شعله زد بر تار و پود هـسـتیِ خـصمِ بـرادرش »کلثومِ» دل گرفته و یک کاروان اسیر جز خواهرش نمانده کسی یار و یاورش میگـویـد از شـقـایـق و از لالـهزارهـا آن صحـنـهها هـنوز بُـوَد در برابـرش بر بوم سیـنههای پُر از سـوز میکـشد تصویری از شکـسـتن نخـل تـنـاورش اشکش مدام میچکد از چشم روزگار وقتی که یـاد میکـند او از صنـوبرش
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و مرثیۀ حضرت سکینه سلاماللهعلیها
سرها به نیزه رفته و تنهاست بر زمین داغی نـدیـده صـفـحـۀ تـاریخ اینچـنین افـتاده بود عـرش خـداونـد روی خاک وقتی «بلندمرتبه شاهی ز صدر زین...» امـا در آن مـیـانـه عـلـم را بـلـنـد کـرد با عـزت و وقــار زنـی از تـبــار دیـن جانم فدای شیرزن و خطبهاش، که گفت؛ «صَبرَاً عَلی قَضائِکَ یارَبَّالعالَمین...» آری، صدا صدای رسـای سـکـینه بود در اوج اقـتـدار و سـرافـرازی و یقـین آتـش گـرفـت مـنــبـر شـام و دل یـزیـد از آن خـطاب حـیـدری و لحـن آتـشین شأن و شکوه و شوکت خود را به رخ کشید با آن که بـود لـشـکـر کـفـّار در کـمین گفت: ای گـروه ظـالـم! با اهلبیت حق کاری که کـردهایـد، نکـردند مشرکین! اف بـر شما که پـاس امـانت نـداشـتـیـد در حـق خــانــوادۀ پــیــغــمـبـر امــیـن ای اهل مکر و حیله و عصیان؛ «تَبَاً لَکُم»* ای ننـگ بر شما که نـدارید غیر کین! گیرم که پر شدهست جهان از یـزیدیان گیرم که سربهسر شده عالم پر از لعین گیرم که آمدهست هزاران غم از یسار گـیرم هـزار داغ رسیدهست از یـمـیـن گـیـرم تــبــر شـدنـد تـمــام درخـتهــا گیرم که مارها زده بیـرون از آسـتـین امـا هـزارشـکـر که نام «حـسـین» ما شد بر رکـاب خـاتـم پیـغـمـبران نگـین این نام در دوعالم از این پس زبانزد است وقتی به نـام نامی حق است هـمنـشـین حق با تبار ماست که هرکس به حق رسید هم بر «حق» آفرین زد و هم بر «حقآفرین» تا روز حشر پـرچـم ما بر فـراز رفت پس با شما نـشانۀ ننگ است بر جـبین بر کشتههای کـربوبـلا نوحه میکنند در عـرش حـق ملائکه با نـالـۀ حـزین صبح و مسا امـام زمـان گـریه میکـند بر این مصیبت و غمعظمی که شد قرین پایان این معادله اما خوش است، خوش تا از مناره میرسد این صوت دلنشین از بام کعبه، حضرت خورشید اهلبیت آمـد به انـتـقـام شهـیـدان...، بـیـا بـبـین *عبارتی از خطبه حضرت سکینه (س) در کوفه: یَا أَهْلَ الْکُوفَةِ!... تَبّاً لَکُمْ؛ ای اهل کوفه!... هلاکت بر شما باد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و مرثیۀ حضرت سکینه سلاماللهعلیها
تشنه بودم، خواستم لب وا کنم، آبی بنوشم ناگهان کوه غمی احساس کردم روی دوشم دیدم آشوبم، تلاطم دارد اشکم، در خروشم میرسید از هر طرف فریاد جانکاهی به گوشم: «شیعتی ما إن شَرِبْتُم ماء عَذْبٍ فاذکرونی» راه را گم کرده بودم، آخر آیا میرسیدم؟ خسته و تنها در آن صحرا، چه غربتها که دیدم هر غریبی را که دیدم، زیر لب آهی کشیدم دشت ساکت بود، اما این صدا را میشنیدم: «اِذ سَمِعْتـُم بِغَریبٍ اَوْ شَهـیدٍ فَانْدُبُونی» آرزوها داشتم... راهی شدم تا در سپاهش کاش من هم میشدم از کشتگان یک نگاهش آخر راه من و... او تازه بود آغاز راهش راه او آغـاز میشد از میان قـتلگـاهـش «لَیْتَکُم فی یَوْمِ عاشورا جمیعاً تَنْظُرونی» میزد آتش بر جهانی غربت بیانتهایش کودک ششماهه هم میخواست تا گردد فدایش ناگهان شد غرق خون با یک سهشعبه ربنایش کاش آنجا آب میشد آب از هُرم صدایش: «كَيْفَ أَسْتَسْقی لِطِفْلی فَأَبَوْا أَنْ يَرْحَمُونی» بود آیات شگفتی از گـلویی تشنه جاری هر دلی بیتاب میشد با طنین سرخ قاری دخترش راوی خون بود آن میان با بیقراری میسرود این اشکها را تا بماند یادگاری: «وَ انا السّبط الّذی مِن غَیر جُرم قَتَلونی»
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و مرثیۀ حضرت سکینه سلاماللهعلیها
مـاهـی کـه یـادگـار ز پـنـج آفتاب بود بر چهرهاش ز عصمت و عفت نقاب بود پیوسته داشت جلوه در او صبر فاطمه آئــیــنــۀ تـــمــامنــمــای ربـــاب بــود نامش که بود آمنه مادر سکـینه خواند کآرام بخش جان و دل مام و باب بود این دخـتـر حـسـیـن به مـیـدان کـربـلا با دخـتـر بـزرگ عـلی هـمرکـاب بود در کـربلا حـماسۀ اشک و پیام داشت گـلـواژۀ قــیــام و گـل انــقــلاب بــود لبهای خشک و تشنۀ او را به هر سوال یک مـدّ آه، فـاصـله، وقت جواب بود در یاد، داشت آن شب و روزی که از عطش طـوفـان خـیـمـه زمـزمـۀ آب آب بـود در یاد داشت آن که رخ شیرخواره را آهسته بوسه میزد و او گرم خواب بود در یاد داشت آن که به مقتل دوید و دید خورشید پاره پاره به روی تراب بود آن نــاز پــروریــدۀ دامــان افـتــخــار کی جـای او خـرابـهٔ شـام خـراب بود در آفــتــابِ گــرمِ بــیــابــانِ راه شــام سرهای روی نیزه سرش را سحاب بود
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و وفات حضرت ام کلثوم سلاماللهعلیها
بـیـگــانـه نـیـسـتـم، ولـی بـیلـیـاقــتـم در نوکری به محضرتان کم سـعـادتم کم گـفـتهام ز غـربـت و تنـهـایی شما من را بـبـخـش خـواهـر آقـای کـربلا تو بیکـرانترین نفسِ خواهرت شدی در شام و کوفه یار و کَسِ خواهرت شدی تو پا به پای زینب و یک کاروانِ عشق غربت کـشـیـدهای دَمِ دروازۀ دمـشـق در کـربـلا مقـابلِ چـشمانِ مضطـرت پـاشـیـده شد ز هم، تَنِ پـاکِ بـرادرت رأسِ بـریـده دیـدهای و نـیـزه دیـدهای کِی از حسینِ بیکفـنت دل بریدهای؟! هم کَعبِ نیزه خوردهای از نانجیبها هم دیدهای حکـایتِ شَیبُ الخَـضیبها گودال رفتهای و غـمش را چـشیدهای تو کـمتر از مـصـیبتِ زینب ندیـدهای همـراهِ فاطمه به سر و سینه میزدی حـرفی ز بیکـسیِ خود اما نـمیزدی بـانوی کـربـلا، سر و جـانم فـدایـتـان من را بـبـخـش، کـم بـنـوشتم برایـتان اصلا خودِ تو خواستهای اینچنین شود تا زیـنبت یگـانـه صبـورای دین شود مانندِ مجتبی که خودش را غریب کرد ذکرِ حسین را به دو عالم مُجیب کرد مانند او که خواست حسینی شود جهان میخـواست کـربـلا بشود قـبـلۀ زمان بــانـو تـو هـم فـدایـیِ ایـمـانِ زیـنـبـی محـوِ صدای گرمِ حسین جانِ زیـنـبی ای کوثرِ علی، تو خودت جانِ عـفتی هم کُفْوِ زیـنبی و تو هم کوهِ عـصمتی لطفـت هـمیشه شاملِ احـوالِ نوکـرت جـایم بـده به زیرِ پَرَت، جانِ مـادرت
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال حضرت ام کلثوم سلاماللهعلیها قبل از رحلت
کمتر کسیست در غـم من انجمن کند از من سخن بیاورد، از من سخن کند »دلهـای جـمـع را کـند آشفـته یاد من راضی نمیشوم که کسی یاد من کند« یـاد آورم ز قـاسـم و عـبـّاس و اکـبرم چشمم نظر چو بر گل و سرو و سمن کند غوغای کربلا، غـم کوفه، حـدیث شام جان بر لبم رسانَد و خون، قلب من کند ما را خرابه، جای شد و هیچ کس نگفت: باید که لاله جلوه به صحـن چـمن کند از بازگـشـتمان به مـدیـنه کـنـایتیست هر کاروانِ خسته که رو در وطن کند بار مرا اگر چه اجل بسته است و باز خوش روبهرو مرا به حسین و حسن کند شـرمـنـدۀ مـحـبـّت زیـنب شـوم که آه! بـاید دوبـاره جـامـۀ مـاتـم به تـن کـنـد وقـتی کـفـن بـرای مـن آمـاده میشـود او بـاز گـریـه بـر بـدن بـیکـفـن کـنـد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و وفات حضرت ام کلثوم سلاماللهعلیها
ای که وجود پاک تو آئـیـنـۀ زهـراست هر جا تو باشی اسم بابایت علی آنجاست هر جا تو باشی خواهرت آنجاست بیتردید هر جا تو باشی ردّ پایی از برادرهاست امـا تو پـنـهـانی در این پـیـداییِ روشن اینگونه پیدا بودنِ پنهان عجب زیباست! تو زینبی تو اُمِّ کـلـثـومی؛ یکی هـسـتید »صغری» و «کبری» چیدن تاریخ بیمعناست در خطبههایت خطبههای فاطمه جاریست در خطبههایت خطبههای مرتضی پیداست تو خطبه خواندی کوفه و شام از نفس افتاد این حرفها تیز است، برندهست، بیپرواست از شعلههای شعرهایت سوخت جان شهر در سینۀ مردم هنوز از گریهات غوغاست از آن روایتهای سوزان میشود فهمید در سینهات تا لحظۀ پرواز عاشوراست
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و وفات حضرت ام کلثوم سلاماللهعلیها
ای نامـۀ سـر به مهـر مکـتـوم ای مــادر صـبـر، اُمِّ کـلـثــوم! ای لالــۀ بــوســتـــان احــمـــد ای حاصل وصلت دو معصوم مجـهـول جهـانـیان، چو زهـرا چون زهره، ولی به عرش، معلوم نان و نـمـک تو خـورده مـولا در آن شـب واپـسـیـن مـحـتـوم مـانـنـد حـسـیـن، گـشـته جاری آوازهات از حـــجـــاز تـا روم شــرمــنــدۀ خــطــبـۀ بـلـیـغـت مـنـظـومـۀ هـر کـلام مـنـظـوم در صبر و وقار، همچو زینب پـرونـدۀ ظـلـم کـرده مـخـتــوم هم ظلـمـت کـوفـه از تو نابـود هـم شـام سـیـاه، از تو مـعـدوم جـانـم بـه فــدای خـاک پــایـت ای سـرو خـمـیـده، اُمِّ کـلـثـوم!
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و وفات حضرت ام کلثوم سلاماللهعلیها
چه خوب آموختی تحت لوای مادرت باشی تمام عـمر زیر سـایـۀ تـاج سـرت باشی صدف باشی و بیاندازه فکر گوهرت باشی خودت میخواستی تحتالشعاع خواهرت باشی نوشتی در کتاب فاطمیون خط به خط "زینب" قدم برداشتی گفتی فقط "زینب" فقط "زینب" مدینه از حسن هم یک نفر مظلومتر دارد همان خواهر که از حال دل خواهر خبر دارد فدای اُم کـلـثومی که فرمان از پدر دارد که جای خویش زینب را همیشه در نظر دارد برای یاری زهرا، دو دم را مرتضی آورد علی میخواست تا زینب دوتا باشد، تو را آورد قسم بر غربت تاریخ؛ این ترفند ممکن نیست دروغ محضشان کافیست؛ این پیوند ممکن نیست علی باشد به این وصلت رضایتمند؟ ممکن نیست به تیغ خشمگین مرتضی سوگند؛ ممکن نیست فلانی را بگو شهر نـبی دروازهای دارد نمیداند مگر که هر کسی اندازهای دارد در این مکتب که حفظ شأن کعبه میشود لازم تویی کعبه، که گرد تو جوانان بنیهاشم برادرزادههایت از ادب پیش تو چون خادم حجابت قامت اکبر، رکابت زانوی قاسم چنان عباس، جانت از وفاداری لبالب بود که بعد از کربلا کارت علمداری زینب بود شنیدم ساربان نامهـربانی کرده با سرها سوار ناقه خـواهرها، سوار نی برادرها چهل منزل شدی سنگ صبور داغ مادرها چهل منزل کشیدی خار از پای کبوترها گمانم خوب فـهـمیدی پریشانی زینب را که بستی با سکینه زخم پیشانی زینب را
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و وفات حضرت ام کلثوم سلاماللهعلیها
ای پـلـههـای مـنــبــر تـو آسـمــانهـا پامنبری روضههایت، روضهخوانها مثل امیـرالمـؤمـنـیـنی، خـطـبـههـایت پیچـیـده در گـوش زمانها و مکانها ای سایهبان عصمت تو ماه و خورشید ای در پــنـاه غـیـرت تـو ارغـوانهـا هر تازیـانه خطی از غـمنـامهات بود ای شانههـایت شرح حال نیـمهجانها هـمـراه زیـنب بـیـن گـودالِ تـفـحـص گـشـتی به دنـبال نـشان از بینشانها همراه زینب در هجـوم سنگ و آتش بـــودی پـــنــاه بـیپــنــاه الامــانهــا هـمراه زینب روضـههای بـاز دیـدی بـازارهـا، رقـاصـههـا، آوازخـوانهـا
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و مرثیۀ حضرت سکینه سلاماللهعلیها
تابـیده است از دو نـظـر بر تو آفـتاب هم دخـتـر حـسـینی و هم دختر رباب هرچند "آمنه"ست و "امینه"، ولی حسین نام تو را سکـیـنـۀ خود کرده انتخـاب دربــارۀ مــقـام بـلـنـد تـو گـفـتــهانــد: ممـسوس در خـداست شـبـیه ابوتراب در هر دو عالم از سر ارج و بها تو را شد "فخرةالنسا" لقب از "سیدالشباب" از آن زمان که راویۀ "شیعـتی" شدی دیگـر برای شیـعـه گـوارا نـبـوده آب در کـربـلا و کوفه و شام و مدیـنه هم شد قوت غالب تو فقط غصه و عذاب درد تو را شـنـیـدهام از سهـلساعـدی داغ تو را گرفـتهام از مجـلس شـراب "بس کن که نالهات جگرم را کباب کرد!" این حرف را شنیدهای از فاطمه بهخواب رویش سیاه باد و دو دستـش بریده باد هرکس که دستهای تو را بسته با طناب هرچند گریه پلک تو را زخم کرده است هرچند رأس رفته به نی، برده از تو تاب یک رکعت از نوافـلـت اما قـضا نشد گیرم هزار بار رسیـدی به اضطـراب با ما بگو که زینب مضطر چکار کرد؟ وقتی که سُم اسب گرفت از گلش گلاب ای روضهخوانِ واقعـۀ کـربـلا! بگو؛ با اشک خود چگونه بهپا کردی انقلاب سرهای غیرتی سر نی سنگ خوردهاند تا دشمن از شما نـتوانـد بـرد حـجـاب ای بـشکـند دهـان قـلـمهـای روزگـار وقتی کم است نام تو در این همه کتاب شأن تو باشکوهتر از حرفهای ماست هرکس دروغ بسته به تو خانهاش خراب! باشد دعـای خـیر تو تعجـیل در فـرج زیرا دعای خستهدلان هست مستجاب
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و مرثیۀ حضرت سکینه سلاماللهعلیها
نَفَس چو تیغ دو دم میکشید گاهِ غضب نداشت دستِ کمی خطبههایش از زینب نبود در پی نفرین؛ وگـرنه عمر زمین به سر میآمد اگـر آه مینـشـاند به لب ربـاب بـود ربــابـی کـز آفــتــابِ بــلا اگر چه سوخت سرش، پای او نرفت عقب نرفت معجرش از سر کنار، باری هم رسد به فاطمه او را درختِ اصل و نسب زمین توان کـشیدن نداشت حُجـبـش را قـدم به زانـوی اکـبـر گـذاشـت امّ ادب سکینه آنکه همین در مقام او کافیست حـسین فـاطـمه خـیرالنـساش داده لقب! کنار زینب کـبری عَلَم گرفت به دوش رَود که فتح کند شام را وجب به وجب سزد برابر نطـق فـصـیح او همه عمر زبـان به کـام بـگـیـرند شاعرانِ عرب ز تـیـر خـطـبـۀ او، بـعـدِ بـاءِ بـسـم الله به خاک تیره نشستند شامیان همه شب سپـس به تـیغ سخن بر یـزیـد وارد شد چـنان عـلی که بیاید به کـشـتن مرهب زبان به عجز گـشودند چون درِ خـیبر شکست خورد به نطقش سپاهِ جنگ طلب به دست نالۀ خود میشکست بتها را ز پا فـتـاد به پـا آنکه کـرد بزم طرب به عمّه گفت: بگو چوب خیزران نزنند که جای بـوسه پیـغـمبرست بر این لب آهای زادۀ هند! از سرش چه میخواهی تنش بس است که تازاندهای بر او مرکب به نیزه شد سرِ قرآن، قسم به کهف رقیم تو از معاویه هم بدتری، چه جای عجب سـخـن تــمـام کـنـم آه از خـرابـۀ شــام که ماه در طـبق آمـد به دیـدن کـوکـب
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و مرثیۀ حضرت سکینه سلاماللهعلیها
با وضو سمت قـبله رو کردم نـذر تـو شـعـری آرزو کردم هرچه روح القدس حواله کند نظر لـطف اگر سه ساله کـند از شـکـوهـت مـدام بـنـویـسم شـعــر بـا احـتـرام بـنــویـسـم گـفـتـمت کـوه، بـاز کـم گـفتم به همان شـیـوۀ خـودم گـفـتـم خواندمت نور، بیش از آن هستی برتر از وصف شاعران هستی دخـتـر و خـواهـر ولـی خــدا هـمـه جــا یـــاور ولــی خــدا عصمت الله، دخـتر معـصـوم سـیـنـهات مـهـبـط تمام عـلوم آیـــنـــه زادهای و آیـــنـــهای اِسـمـاً و رسـمـاً عـین آمنهای در دلِ مــا بــرو بــیــا داری عطر و بوی حسین را داری نـــوۀ فـــاتــح حُــنـیـن تـویـی آنکه دل برده از حسین، تویی متقن است این حدیث، صد در صد دوست دارد حسین بیش از حدّ خانهای را که تو در آن هستی عشقِ بابا، سکینه جان هستی دخــتــر مــاه و آفــتــابـی تـو دســتپـــرودۀ ربــابــی تـــو مـسـتـحــق نــوازش عـبــاس ذکـر نـامـت نـیـایـش عـبـاس به حـیـایت کـسی ندارد شک زیـنـبی در قـوارهای کوچک عمه سنجـاق بر سرت میزد بوسه از روی معجرت میزد وارث اقــتــدار فــاطــمــهای مـظـهـری از وقـار فاطمهای در گـلــویـت طـنـیـنِ غُـرَّنـده خـطـبهات تنـد و تیز و برنده خطبهات تیغ ذوالـفـقارت شد کوفه از مرد و زن دچارت شد خـطـبهات شد مـفـتح الابواب مـرحـبـا شـیـرْدخـتـرِ اربـاب دیـدنی بود نُـطق حـیـدریات جـلــوات عــلــیِ اکــبـریات هــمـه دیــدنــد انــقــلابـت را نـور جـاریِ در حـجـابـت را روســریِ دگـر نــیــاز نـشــد گـره مـعـجـر تـو بــاز نـشــد مـدح ناب تو را روایت گفت از بزرگیات، از عفافت گفت روزگـاری شـُدیـد عـازم حج خـبر آمـد که در مـراسم حـج گرم تکبیر، غرق در صلوات موقع رمی تک تک جـمرات ریگ از دست خستهات افتاد کی به مکروه، نفْس تو تن داد؟ نفْس پاک تو کی بهانه گرفت؟ خاتـمت کـفر را نشانه گرفت همسفر بود اگرچه دور و برت نــشـدی وامـدار هـمـسـفـرت نـشدی خـم که ریگ برداری شرم داری چه شـرمِ بسیاری پیش از آنکه به خیمهات برسی حـجم جـسم تو را ندیـد کسی شــام امـا نــظـارهات کـردنـد مـلاء عـام اشـارهات کـردنـد "وابتلاکم بنا "ی تو روضهست بُغضِ در گفتههای تو روضهست لحـن نامـحـرمان عـذابت داد شـمـر بـا نـاسـزا جـوابت داد با دلی غرق درد و غم رفتی بـیـن بـزم شـراب هـم رفـتـی آب پیـش ربـاب می خـوردنـد پیش چشمت شراب میخوردند سـرِ در بـین تـشـت را دیـدی هر چه آنجا گـذشت را دیدی بیجهت گـیسـویت سپـید نشد خیزران خسته شد، یزید نشد
: امتیاز
|