
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه محرم
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه صفر
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الأول
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الثانی
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الأول
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الثانی
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه رجب
-
سایت قرآنی تنـــــزیل
-
سایت مقام معظم رهبری
-
سایت آیت الله مکارم شیرازی
-
سایت آیت الله نوری همدانی
-
سایت آیت الله فاضل لنکرانی
-
سایت آیت الله سیستانی

![]() مدح و شهادت وهب بن عبدالله از اصحاب سیدالشهدا علیهالسلام
سـر میدهـیم تا که برایت سپـر شویم مانند شمع، پای غمت شعـلهور شویم از جـانب مـسـیـح به سـوی تـو آمدیم تا با دَمت شـهـید شده، زنـدهتـر شویم مـا را مـبــاد مـثــل طــرمّــاح آمــدن در راه دوست کاش که آسیمهسر شویم برکت مفـصل است سر سفـره غـمت حـاشـا اسیـر زنـدگی مخـتـصر شویم ما کی در این مسیر سر از پا شناختیم؟ گیرم که در هوای تو بی پا و سر شویم ما را پـسـر به کـار نـیـایـد بـدون تـو ای کاش در رکاب شما بیپسر شویم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و شهادت مسلم بن عوسجه از اصحاب سیدالشهدا علیهالسلام
از خودی بگذر که اینجا کربلاست آخـر پـیـری شـروع ماجـراست پیـر ما مست شرابی دیگر است هر که اینجا تشنهتر، دریاتر است این که تیغش مثل ابرویش کج است پیر میدان، مسلم بن عوسجه است مثل شیری حیّ و حاضر آمدهست با حـبـیب بـن مـظـاهـر آمدهست آمـدند اسب شرف را زین کـنـند تا محاسن را ز خون رنگین کنند دل به سالار شـهـیدان بـسـتـهاند با شهادت عهد و پیـمان بستهاند این یکی در رزم از او پیـشتـر آن یک از این با شهادت خویشتر هر که با عشق حـسـینی پیر شد شهرتش خورشید عـالـمگـیر شد عاشقی پیرانهسر هم عار نیست عشق با پیر و جوانش کار نیست خاطرت تا روز محـشر شاد باد آی مـسـلـم! خــانـهات آبــاد بــاد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و شهادت حبیب بن مظاهر از اصحاب سیدالشهدا علیهالسلام
هر که از بیراهه راهی میشود گمراه نیست هیچکس مثل حبیب از این مسیر آگاه نیست ماندهها باید لَچَک بر سر کنند از این به بعد جای مردان در میان کـوفۀ اشـباه نیست از سلیـمانها میآیـد نـامه، اما هر کسی اهـل بـسم اللّه باشد مـردِ بـسـم اللّه نیـست دست و پا گیر است گاهی اسب و شمشیر و زره دوست وقتی جان بخواهد جای هیچ اکراه نیست گفت: «هَل مِن ناصِر» آنک خون به رگها بازگشت جان به عالم میدهد این روضهها، جانکاه نیست شاعر از گودال خون حرفی مزن، چیزی مگو! آخر آنجا روضهای جانسوزتر از آه نیست در طریق اربعین با چـشم حـیرت دیدهام «عالمی سرگشتهاند و هیچکس گمراه نیست» دست در دست ضریحش، زیر لب گفتم به خود هست خرما بر نخیل و دست ما کوتاه نیست
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و شهادت وهب از اصحاب سیدالشهدا علیهالسلام
هر چند داغ رفـتن فرزند سنگین است امّا اگر در راه ایمان بود، شیرین است میخواستی پـرپـر ببـینی لالۀ خود را دیدی که تنها عامل خوشبختیاش این است گفتی: «برو مادر که دلشادم کنی آری از غربت مولا دلم بدجور غمگین است فرزند پیغـمبر چه تنها مانده، میبینی! یک لشکر دلسنگ گرداگرد آئینهست» او رفت و مسلخ را به خون خویش آذین بست حالا ببـین فرزند تو قـربانی دین است حالا بـبـین جـسـم جـوان تـازهدامـادت جای حنا از خون سرخ خویش رنگین است
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و شهادت وهب از اصحاب سیدالشهدا علیهالسلام
وهب مسیح زمـانش شد از عـنایت تو چه کـیمیای عـجـیبیست در محبت تو خـدای عـزّو جـل بـوده است مشـتاقت کشیده سرمه به چشمان عرش، تربت تو مرا به دست کسی غیر "جُون" نسپاری که روزیام بـشود افـتخـار خـدمت تو خوشا کسی که لُهوف است نامۀ عملش که صفحه صفحه وجودش شده روایت تو تــمـام زنـدگـیام را بـه آه خـواهـم داد که آه را بکـُـنم خـرج در مـصـیبت تو شبـیـه سدره، شده خـلق قـلب عـشاقـت که کنده میشود از جا به یاد غربت تو چگونه وقت ورودت به عرصۀ محشر سرم به روی تـنم باشد از خجـالـت تو به زیر چکـمۀ دشـمن تلاش میکردی مگر که حُـر بشود شمر با شفـاعت تو چه باک از اینکه تنت روی خاک عریان ماند حریر گریۀ زهـرا شدهست خـلعـت تو
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و شهادت زهیر بن قین از اصحاب سیدالشهدا علیهالسلام
پیک نـور آمده از راه که حـاشا نکنی نـکـنـد امـر گـل فـاطـمـه اجـرا نکـنی دعوتت کرده پی یاری دین، خون خدا زود بـرخـیـز دگر شـایـد و امـا نکنی بال پرواز نداری به سوی عـالم قدس بنـد تـردیـد گر از پـای دلـت وا نکنی راه فردوس گشودهست به روی تو حسین نکـند روی به فـردوس ز دنـیـا نکـنی باخبر باش زهیرا که ضرر خواهی کرد تاکه جان را به ره عشق، تو سودا نکنی آنچنان دل ز تو بردهست حسین بن علی که به غیر از رخ او هیچ تماشا نکنی پـشـتپـا بـر هـمۀ دولـت دنـیـا زدهای تاکه یک لحظه دگر پشت به مولا نکنی از کلامی که تو گفتی به امامت پیداست جـز شهـادت ز خـداونـد تـمـنـا نـکـنی ای گـوارای وجـود تو شهـادت، نکـند روز محشر تو نگاهی به سوی ما نکنی چون «وفایی» نتوان گفت ز اصحاب حسین تا که رو جـانب گـلـزار تـولا نـکـنـی
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و شهادت زهیر بن قین از اصحاب سیدالشهدا علیهالسلام
آئـیـنـه بود و عـاقـبـت او به خـیـر شد دل را سپرد دست حسین و «زهیر» شد هر کس گره به حبل متین خورد شد زهیر هر کس که از امام جـدا شد، زبیر شد بـودنـد در رکـاب عــلـی عـدهای ولـی شد عـمرشان تـباه که خـتم به غیر شد اما زهیر قصهاش از جنس دیگریاست او هـمرکـاب حـر و حبیب و بریر شد جنگید و پیش چشم امامش به خون نشست این قـصه با شهـادت خـتـم بهخـیر شد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() نماز ظهر عاشورا و جانبازی یاران سیدالشهدا علیهالسلام
تیر میآمد ز هر سو، ایـسـتاد امّا سعید گفت درس عاشقی را اینچنین با ما سعید سینهاش آماج تیغ و نیـزه بود، اما نبود در دلش دردی بهجز تنهایی مولا، سعید تا نماز عشق در میدان خون بر پا شود داد جانش را هزاران بار بیپروا سعید بر زمین افتاد؟ نه، کوچید سمت آسمان با پرستوهای سرخ ظهر عاشورا سعید در جواب این وفاداری امامش مژده داد: پیش روی من تویی در جنتالاعلی سعید!
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و شهادت سعیدبن عبدالله؛ نماز ظهر عاشورا
چه هـیـبتیست در آئـینۀ سجود و قیامت که آسمان خـدا رشک میبرد به مقـامت تمام دغـدغهات این شدهست در دل آتش کـه نـاتـمـام نـمـانـد نـمـازِ ظـهـر امـامت چه عاشقانه تنت سجدهگاه تیر و سنان شد صد آفرین به تو و این همه وفا و مرامت چه با شکوه نمازی! که با دو رکعت خونین به گوش عـالم و آدم رسیده است پیـامت اگرچه آب به روی تو و امام تو بـسـتـند به جای آب خدا شور عشق ریخت به کامت به آنچنان درجاتی رسیدهای که شب و روز فـرشتهها همگی بوسه میزننـد به نامت
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و شهادت حبیب بن مظاهر
از جنس حیدر است رجزها که از بر است با یا عـلی همیشه دهـانش معـطر است در وصف او کـتاب فـراوان نـوشـتهاند دیگر نوشتهاند که این مرد، دیگر است در آسـیاب کـوفه نکـردهست مو سـفـید او پـیـر پـای مـنـبـر اولاد حـیـدر است بر دست اگر که نیـزه بگـیرند، سربلند در دست اگر که تیغ بگیرند، او سر است با سنگ و تیر و نیزه و شمـشـیر آمدند حق داشـتـند، جبهـهشان نابـرابر است! تـیغ از غـلاف خـویش اگر در بـیاورد تنها خودش به منـزلۀ چند لشکـر است با تیغ در غلاف، به میدان قـدم گذاشت گفت آنکه پای پس کشد از مرد کمتر است حـاشـا نـفـس نـفـس بـزند پیـر کارزار! اینها نفس نفس که نه، ذکر مکرر است وقتی حبیب روی دو زانوی خود نشست دیـدنـد شـیر معـرکه دیگر کـبوتر است وقتی حبیب روی دو زانوی خود نشست معلوم بود فکر لب خشک اصغر است وقتی حبیب روی دو زانوی خود نشست پیچید بوی سیب... وَ این بیت آخر است
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و شهادت حبیب ابن مظاهر
از برق تیغ او احـدی بینصیب نیست این کیست؟ اینکه آمده میدان «حبیب» نیست؟ شـمـشـیـر آبـدیـدۀ صـفـیـن و نـهـروان میرقـصد و مـیانۀ میدان رقیب نیست او از فــدائـیــان عــلـی بـوده ســالهـا این طرز رزم و شوق شهادت عجیب نیست حـالا شـده فــدایـی فــرزنـد مـرتـضـی او را برای وعـدۀ میـثم شکـیب نیـست آنکس که دل به دست امامش سپرد و بس در راه خود، اسیر فراز و نشیب نیست از درد مرگ، عاقبت او هم نجات یافت این درد را به غیر شهادت طبیب نیست عصر دهم حسین نگاهی به دشت کرد دیگـر کـسی کـنار امـامِ غـریب نیست یا مسلم بن عوسجه! یا هانی! یا حبیب! نام حـبیب هـست و نشان حـبیب نیست
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و شهادت زهیر بن قین علیهالسلام
سـلام مـا به زهـیـر و دلاورىهـایـش! که بود شاهـد عـشق حسین و مولایش هر آنچه خواست که سر پیچد از کمند حسین نشد که داشـت به دل، جـذبـۀ تـولّایـش گـذشت از ره عـثـمانى و حـسـینى شد چنان که از دل و جان سر سپرد در پایش کـسى که در ره قـرآن و یـارى اسـلام هــزار بـار شـهــادت بُـدى تــمـنّـایـش شهادتش به جـبین، داغ سرفـرازى زد چو دید آن همه ایثار و فضل و تقوایش سعـادت ابد از فـیض جاننـثارى یافت که قطـره بود ولى عـشق کرد دریایش گـرفت اوج به افـلاک با دعـاى حسین که ریخت خون شریفش به کربلاى حسین
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال سعید بن عبدالله حنفی با سیدالشهدا علیهالسلام
پیکرم چشم انتظار تیزی شمشیرهاست در رکابت جان سپردن افتخار شیرهاست بر زبان عشق بوده در شب قدر این سخن: پیش چشم یار مردن بهترین تقدیرهاست پیش از این تیر نگاهت بُرده جان را از تنم پس چه خوش از اینکه حالا سجدهگاه تیرهاست من سپـر بودم برای لحـظۀ مـعـراج تو این نماز آخر من در خور تکبیرهاست پیکر خونین؛ تبسم؛ دامن تو؛ اشک من چشم دنیا تا ابد مبهوت این تصویرهاست
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال عابس ابن ابی شبیب با سیدالشهدا علیهالسلام
بـگـو فــرود بـیـایـنـد تــیـغهـا بـه تـنـم که من رها شده از بـند بـند خویـشـتـنم از ابتدای جهان قصد من همین بودهست که در هوای تو همواره بال و پر بزنم به غیر عشق تو فکری نبوده در ذهنم به غـیر نـام تو حـرفی نبوده در سخنم بـرای ایـنـکـه سـبـکـبـال تر شـوم بـاید جـدا شـود ز تن مـن حـجـاب پـیـرهـنم تو مقتدای منی پس مرا هراسی نیست که گرد و خاک همین دشت میشود کفنم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و شهادت زهیر بن قین
یـکـبـاره از تـعـلـق دنـیـا رهـا شدی خاک تو پاک بود و چنین کیمیا شدی در تو طلـوع کرده یـقـین دوبـارهای از جنس نور بودی و محو خدا شدی از بس که غرق چشمهٔ مهتاب شد دلت دیـدم تو را که قـبـلـهٔ آئـیـنـهها شدی حق را چه عـاشقانه اجابت نمودهای تو سربـلـند عـرصهٔ قـالـوا بلی شدی در چشمهات شوق شهادت چه دیدنیست آئـیـنـهدار حضرت خـون خـدا شدی یک مرتبه برای تو کم بود یا زهـیر هر چـنـد با تـمام وجـودت فـدا شدی هرگز نخـواسـتی بدن تو کـفـن شود وقـتـی شهـیـد بیکـفـن نـیـنـوا شـدی حتی سـر تو از سـر مـولا جـدا نشد تا شام و کوفه همسفـر نیـزهها شدی
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال اصحاب با سیدالشهدا علیه السلام
ما هـمه بـنـدۀ آزاد تو هـستـیـم حـسین هر چه جز عهد تو دیدیم، شکستیم حسین ما همان یار قدیمیم که از صبح الست همه در عـالم زر با تو نشـستیم حسین آن زمانی که نه دل بود و نه ما خلق شدیم قید جان را زده و دل به تو بستیم حسین ما می وصل تو با دست خـدا نوشیدیم تا دم مـرگ هـمه بـادهپـرستـیم حـسین مـسـتی بـادۀ جـنـت چه کـنـد با دل ما ما که از آب دم تـیغ تو مستـیـم حسین دست عباس عـلمدارت اگر قـطع شود ما برای تو سـراپا هـمه دستـیم حسین گو دو صدبار سر از پیکر ما بردارند ما همیـنـیم، همیـنـیم که هستیم، حسین پیش زهرا و علی روز جزا شاهد باش رشتۀ عهـد تو هرگز نگـسستیم حسین تو همان روی خدایی که ز ما دل بردی ما هـمـان بـنـدۀ پـیـمان الـستـیم حسین تا که با قامت جان پیش تو تعظیم کنیم عاشق ترک تن و ترک سَر استیم حسین وصف ما تا ابدیت سخن «میثم» توست که ز هر دام، به توفیق تو رستیم حسین
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال اصحاب سیدالشهدا علیه السلام
تـا خـیـمـۀ تـقـرّب تـو پـر کـشـیـدهایـم تو نور محض و ما ز تـبار سپـیـدهایم آقا اگر « مَصارِعُ عُشّاق » کـربلاست در عـاشـقی به مـنـزل آخـر رسیـدهایم با عطر سیب پیـرهنت مست میشویم شـیـدائی قـبـیـلـۀ عـشـق و عـقـیـدهایـم دل بر شکـوه جنت الاعـلی نـبـستهایم وقـتی بهـشت را به نـگـاه تو دیـدهایـم در بذل جان به راه تو مشتاق تر ز هم عشق تو را به قـیمت جانها خریدهایم لب تشنهایم و در صف پیکار میرویم وقتی که چشمه چشمه حقیقت چشیدهایم کی دست میکشیم از این طوف عاشقی؟ با آن که صد جراحت شمـشیر دیدهایم جان میدهیم و یک سر مویت نمیدهیم در کـربـلا حـمـاسـۀ عـشق آفـریـدهایم هفتاد و دو صحـیفۀ با خـون نوشتهایم هفـتاد و دو کـتـیـبۀ در خـون تـپـیدهایم در جسم ما هنوز تب جان فشانی است هَل مِن مُعِـین بیکسیات را شنـیدهایم خورشید نیـزهها شدی و در هـوای تو بـر روی نـیـزه مثـل ستـاره دمـیـدهایم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال حبیب بن مظاهر
حبیبـم مـن حبیبـم مـن حبـیب آل طاهـایم محبت سیل خون گردید و جاری شد به سیمایم نه تنها لالهگون کردم ز خون خود محاسن را کمر بستم که از خون شستوشو گردد سراپایم حبیبم من حبیبم من که از محبوب خود باشد هزاران زخـم تیر و نیزه و خنجر تمنایم حبیبم من حبیبم من به شوق مرگ میخندم که میغلتم به خون خویش، پیش چشم مولایم حبیبم من حبیبم من که دیشب دختر زهرا دعایم کرده تا صورت ز خون سر بیارایم حبیبم من حبیبم من که چون پروانۀ عاشق نباشـد لحظهای از آتـش سوزنـده پروایم حبیبم من حبیبم من غـلام یـوسف زهـرا کـه آقایی به خلـق عالـمی بخشیـده آقایـم حبیبم من کـه مولایـم برایم نامه بنـوشته که جان و سر بگیرم بر کف و بر یاریاش آیم حبیبم من حبیبم من که گیرم دست میثم را به این اشعار جانسوزش شفیعش نزد زهرایم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و شهادت حبیب ابن مظاهر
در عشق بازی از طفولیت نجیب است یار غـریـبی های مـولای غـریـب است یک بار هم در کودکی جان داده بهرش او زنده با انفاس یار و بوی سیب است این پیـر میدان دار مستان در حـقـیـقـت بیمارعشق است و حسین او را طبیب است او مــزّۀ مُــردن بــرایـش را چــشـیــده حالا چنین در کنج میدان بی شکیب است مـوی سـفـیـدش تـشنـۀ خون است آری او دومین تصویر از شیب الخضیب است پیراست اما شیر، پیرش هم شجاع است این عـاشق دلـداه عـنـوانش حبیب است در کوی رندان پیش افتاده است در عشق در سر هـوای یـاری خـدّالـتـریب است خونین شدن در مسلخ دلدار عشق است بی جامه بودن حُسن یک جسم سلیب است از بــیــن زوار حـــریـــم شــاه او هــم از این شکوه عشق بازی با نصیب است
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و شهادت حبیب ابن مظاهر
چه خوش باشد که راه عاشقی تا پای جان باشد خصوصاً پای فرزند علی هم در میان باشد سر پیری عجب شوری است در چشمانت ای مومن! جوان بودن به ظاهر نیست، باید دل جوان باشد چنان آتش شدی، گفتند دود از کنده بر خیزد همان دودی که باید خار چشم کوفیان باشد چکید از دیدۀ تر اشک شوقت، تیغ آوردی کشیدی تیغ بی تردید تا خط و نشان باشد کمر خم کرده بودی فکر می کردند از پیری است چنان تیری شدی، جَستی، که پنداری کمان باشد تو آن کوه کهنسالی که می گفتند خاموش است دهان وا کردی و دریافتند آتـشفـشان باشد تو آن مردی که «قوت لا یموتش» عشق شد، آری نمک گیر است از این سفره هر کس، جاودان باشد به فیض دوستی نائل شدن چندان هم آسان نیست «حبیب» است آن که پای دوستی تا پای جان باشد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و مناجات با سیدالشهدا؛ زبانحال اصحاب سیدالشهدا
بـه نـام نـامـی سـر، بـسـمـۀ تـعـالـی سر بـلـنـد مـرتـبـه پـیـکــر، بـلـنـد بــالا سـر فقط به تربت اعلات، سجده خواهم کرد که بندۀ تو نخواهـد گـذاشت، هر جا سر قسم به معـنی لا یُـمکن الـفـرار از عـشق که پُر شده است جهان، از حسین سرتاسر نـگــاه کـن به زمـیـن! مـا رأیـت إلا تـن بـه آسـمـان بــنـگــر! ما رأیـت إلا ســر سری که گفت: من از اشتـیـاق لبـریـزم به سـر سـرای خـداونـد مـیروم بـا سـر هـر آنچه رنـگ تـعـلـق، مـبـاد بر بـدنـم مـبـاد جـامـه، مـبـادا کـفـن، مـبـادا ســر همان سری که "یحب الجمال" محوش بود جـمـیـل بود، جـمـیـلا بـدن، جـمـیـلا سر سری که با خـودش آورد بـهـترینها را که یک به یک، همه بودن سروران را سر زهـیـر گفت: حـسیـنا! بخـواه از ما جان حـبـیب گفت: حـبـیـبـا! بگـیـر از ما سر سپس به معرکه عابس، " أجنّـنی" گویان درید پیرهن از شوق و زد به صحرا سر بنازم " أم وهـب" را، به پـارۀ تن گـفـت بـرو به مـعـرکـه با سر ولی مـیـا با سر خوشا به حال غلامش، به آرزوش رسید گذاشت آخـر سـر، روی پـای مـولا سر چنان که یک تن دیگر به آرزوش رسید به روی چـادر زهـرا گـذاشت سقا، سر در این قصیده ولی آنکه حُسن مطلع شد همان سری است که بُرده برای لیلا سر هـمـان که احـمد و محـمود بود سر تا پا هـمـان سـری که خـداونـد بود، پا تا سر پسر به کوری چشمان فـتـنه کاری کرد پر از علی شود آغوش دشت، سرتـاسر مـیـان خـاک، کـلام خــدا مـقـطـعـه شـد میان خاک؛ الف، لام، میم، طا، ها، سر حـروف اطـهـر قـرآن و نعـل تازۀ اسب چه خوب شد که نبوده است بر بدنها سر تنش به معرکه سرگرم فضل و بخشش بود به هرکه هرچه دلش خواست داد، حتی سر جدا شده است و سر از نیزهها درآورده است جدا شده است و نـیـفـتاده است از پا سر صــدای آیــۀ کـهــف الــرقـیــم مــیآیــد بخوان! بخوان و مرا زنده کن مسیحا سر بسوزد آن همه مسجد، بمیـرد آن اسـلام کـه آفــتــاب درآورد از کــلــیــسـا ســر دلـم هـوای حــرم کـرده اسـت مـیدانـی دلـم هـوای دو رکـعـت نــمـاز بـالا سـر
: امتیاز
|