کاربری جاری : مهمان خوش آمدید
 
خانه :: مقتل


احضار امام صادق علیه السلام توسط منصور ملعون و بواسطۀ ابن ربیع

درباره : امام جعفر صادق علیه السلام
منبع : جلا العیون علامه مجلسی به نقل از سید بن طاوس، مهج الدعوات، ص 192.

سيّد ابن طاووس روایت كرده است كه روزى منصور در قصر خود در قبه خضراء (يعنى خانه سبز) نشسته بود و اين خانه را قبّه خضرا مى ‏گفتند. بعد از آن كه منصور محمّد و ابراهيم را در آن خانه كشت، آن خانه به قبّه حمراء (يعنى قبّه سرخ) مشهور شد و منصور روزى را به روز ذبح (يعنى روز كشتن) تعیین كرده بود كه در آن قبّه مى‏ نشست و در همان روز حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام را از مدينه به بغداد آورده بود. پس دائما تمام آن روز در آن قبّه نشست تا آن كه شب شد و چون پاسی از شب گذشت ربيع را طلبيد و به او گفت كه: در اين ساعت به نزد جعفر بن محمّد بن فاطمه برو، پس او را به نزد من بياور به همان حالت كه او را در آن حالت بيابى و او را مگذار كه چيزى را از آنچه بر اوست، تغيير دهد.


پس من گفتم كه: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ» بخدا سوگند كه اين وقت هلاكت من است! بخدا كه هلاك گشتم! اگر چنانچه آن حضرت را بياورم بر اين حالتى كه از غضب منصور مى ‏بينم، او را به قتل مى‏ رساند و آخرت من برباد مى‏ رود و اگر چنانچه او را نیاورم  منصور مرا مى ‏كشد، و مال‏هاى مرا مى‏ ستاند. پس نفس من به سوى دنيا غالب شد.
محمّد بن ربيع گويد: پس مرا پدر من احضار کرد و من خشمناك‏ترين فرزندان اوبودم. پس به من گفت: به سوى جعفر بن محمّد عليه السّلام  برو و از ديوار خانه او بالا رو و از در خانه داخل مشو تا آن كه مبادا بعض آنچه را كه بر اوست، تغيير دهد و ليكن بر آن حضرت وارد شو واردشدنى بى ‏خبر. پس آن حضرت را در هر حالى باشد، در آن حالت بياور.
محمّد بن ربيع گويد كه: پس نیمه شب به خانه آن حضرت رفتم. پس از ديوار خانه بالا رفتم و به خانه آن حضرت فرود آمدم. ديدم كه آن حضرت ايستاده است و نماز میخواند و پيراهنى بر او بود و دستمالی كه رداء خود كرده بودند. پس چون سلام نماز را دادند گفتم كه: امير المؤمنين (يعنى‏ منصور) شما را احضار کرده است.
حضرت فرمودند كه بگذار كه دعائى را بخوانم و لباسم را بپوشم. گفتم كه: اجازه ندارم و نباید وضع خود را تغيير دهيد. پس فرمودند كه بگذار غسلى بكنم. گفتم: اجازه  نيست. پس خود را مشغول مكن. بدرستى كه نمى‏ گذارم كه وضع خود را تغيير دهى.
محمّد بن ربيع گويد كه: پس آن حضرت را از خانه پاى برهنه و سر برهنه با همان پيراهن بيرون آوردم، در آن وقت سنّ شريف آن حضرت از هفتاد سال گذشته بود. پس چون پاره ‏اى از راه را آمدند، ضعف پيرى بر ايشان ظاهر شد. دلم به رحم آمد و به ايشان گفتم كه سوار شويد. پس به استر نوكر من- كه همراه من بود- سوار شدند و به نزد ربيع آمديم. هنگام ورود شنيديم كه منصور مى ‏گفت: واى بر تو اى ربيع که  پسر تو دير كرد و آن حضرت را نياورد. پس چون چشم ربيع ( پدرم ) بر آن حضرت افتاد و او را به آن حالت ديد گريست و ربيع از جمله شيعيان و دوستداران آن حضرت بود.
پس حضرت امام جعفرعليه السّلام فرمودند كه: اى ربيع من محبتت به خویش را مى‏ دانم، پس اجازه بده تا آن كه دو ركعت نماز و دعائى بخوانم. ربيع گفت: آنچه خواهيد بجا آوريد. پس آن حضرت دو ركعت نماز و بعد از آن دعائى خواندند كه آن را نفهميدم و ليكن آن دعا طولانى بود و منصور در آن حال پیگیری میکرد كه چرا دير شد.
بعد از دعا ربيع بازوى آن حضرت را گرفت و به نزد منصور برد. پس چون آن حضرت به ميان ايوان رسيدند، ايستادند و لبهاى خود را به چيزى حركت دادند كه ربيع گويد آن را نفهميدم. پس آن حضرت را داخل كردم و در برابر منصور ايستادند. پس چون بسوى آن حضرت نگاه كرد، گفت: اى جعفر تو حسد و ظلم و فساد خود را بر اهل اين خانه (يعنى بنى العباس) تمام نمی کنی و.... پس آن حضرت فرمودند كه: ای امير قسم به خدا كه من این چيزهایى را كه گفتی، نكرده‏ ام. من در زمان ولايت بنى اميه که تو مى ‏دانى  دشمن‏ترين خلايق بر ما  بودند چنین کاری نکردم و با وجود آن همه جفاها و ظلم ها كه به من كردند از من به ايشان بدى نرسيد. پس چگونه نسبت به تو چنين كارى را بكنم و حال آن كه تو براى من پسر عموئى  و بخشنده ترى از آنهایی از جهت  نيكوئى. پس چگونه من چنين كارى را بكنم.
پس منصور ساعتى سر به زير انداخت سپس گفت كه: خويشى را باطل كردى و تو تقصير كارى؛ سپس كنار بالش خود را بالا زد و از زير آن يك‏ دسته نامه را بيرون آورد و آنها را به نزد آن حضرت انداخت و گفت اينك نامه های توست كه به اهل خراسان نوشته ‏اى و آنها را به شكستن بيعت من خوانده‏ اى و آنكه به تو بيعت درآیند.
حضرت صادق عليه السّلام جواب دادند : قسم بخدا اى امير كه من اين كار را نكرده ‏ام و چنين كارى را جايز نمى ‏دانم و اين طريقه و مذهب من نيست  و ديگر آنكه من به سنّى رسيده ‏ام كه مرا از مرتكب شدن چنين كارى بر تقديرى كه آن را اراده نمايم، ناتوان گردانيده است و اگر تو به من بد گمان هستی، پس مرا در بعضى از زندان خانه‏ هاى خود بینداز تا آن كه اجل من برسد كه نزديك است.
منصور گفت كه: نخواهم كرد و چه فايده دارد. سپس سر در پيش افكند و دست به شمشير برد و مقدار يك وجب از آن را كشيد و قبضه آن را نگاه داشت ولی دوباره شمشير را به غلاف کرد و گفت: اى جعفر آيا پس تو با وجود اين سنّ و پيرى و اين نسبت و خويشى حيا نمى ‏كنى از آنكه سخنان باطل مى‏ گوئى و مى‏ خواهى كه اجتماع مسلمانان را متفرّق سازى و خون ايشان را بريزى و فتنه ‏اى در ميان رعيّت و دوستداران من بيندازى؟! پس آن حضرت فرمودند كه: به خدا قسم كه من اين كارها را نكرده ام و اين نامه ها را من ننوشتم و خط و مهر من نيست. پس منصور بعد از آن شمشير خود را باز كشيد و مقدار يك ذراع از غلاف بيرون آورد.
ربيع گويد كه: گفتم إِنَّا لِلَّهِ،  و فکر میکردم  كه منصور به من امر خواهد كرد كه اين شمشير را بگير و گردن حضرت امام جعفر عليه السّلام را بزن. پس با خود گفتم كه اگر چنين كارى كند پس من شمشير را از دست منصور مى‏ گيرم و بر خودش مى ‏زنم، هر چند من و فرزندان من كشته شوند و به درگاه خدا توبه كردم از آنچه اوّلا در نيّت داشتم.
پس منصور روى به آن حضرت نموده عتاب و خطاب بسيار نمود سپس تمام شمشير را از غلاف كشيد مگر مقدار کمی از آن كه در غلاف باقى ماند. پس من گفتم إِنَّا لِلَّهِ، بخدا قسم كار اين مرد تمام شد. پس بعد از آن شمشير را در غلاف كرد و ساعتى سر در پيش افكند بعد از آن سربرداشت و به آن حضرت گفت كه گمان مى ‏كنم آن كه تو راست گوئى. بعد از آن به ربيع گفت كه: اى ربيع حقّه بوى خوش را از فلان مکان خانه بياور
ربيع گويد كه من آن حقّه را آوردم. پس به من گفت كه: دست خود را داخل كن که پر از بوى خوش بود و به محاسن آن حضرت بمال. پس من چنان كردم و محاسن مباركش سفيد بود چندان بوى خوش بر آن ماليدم كه سياه شد. پس گفت كه: آن حضرت را بر اسب بسيار خوش راهى سوار كن از اسبانى كه من به آنها سوار مى‏ شوم و به آن حضرت دو هزار درهم بده و آن حضرت را تا به منزل او در نهايت اعزاز و احترام مشايعت كن و هر گاه به منزل خود رسید ايشان را به ماندن در نزد ما ( بغداد) در نهايت عزّت و به برگشتن به مدينه مشرفه جدّ خود رسول خدا
صلى الله عليه وآله وسلم مخيّر كن. پس از نزد او بيرون رفتيم و من از سلامتى آن حضرت عليه السّلام در بسیار خوشحال بودم و متعجّب از آنچه واقع شد.

ربيع گويد كه: پس چون به صحن خانه رسيدم، به آن حضرت گفتم كه: يا ابن رسول الله سخت متعجّب هستم از آنچه منصور در ابتدا قصد داشت كه در باره شما بجا آورد و از آنچه خداى تعالى رقم زد و شما را از شر منصور نگاه داشت، هر چند امثال اينها از قدرت خداى تعالى عجب نيست و حال آنكه من شنيدم كه شما در عقب آن دو ركعت نماز كه بجاى آورديد دعائى را خوانديد كه آن را نفهميدم كه چه بود؟  پس آن حضرت فرمودند كه: امّا آن دعاى اوّل كه در عقب نماز آن را خواندم پس بدرستى كه دعاى دفع اندوه و سختي ها بود و آن را پيش از اين روز بر كسى نخوانده بودم و اين دعا را در عوض دعاى بسيارى خواندم كه آنها را همه روز بعد از نماز مى ‏خواندم، جهت آنكه من هرگز تعقيب نماز را ترك نمى‏ كنم و امّا آنچه بخواندن آن لبهاى خود را حركت دادم پس آن دعاى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در روز جنگ احزاب بود كه مرا پدر خود از جدّش حضرت امير المؤمنين عليه السّلام از حضرت رسول صلى الله عليه وآله وسلم خبر داد كه فرمودند: در آن روز كه لشكر كفّار دور مدينه را فرو گرفتند و مسلمانان همچنان بودند كه خداى تعالى فرموده ‏اند كه: إِذْ جاؤُكُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْكُمْ وَ إِذْ زاغَتِ الْأَبْصارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ وَ تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا هُنالِكَ ابْتُلِيَ الْمُؤْمِنُونَ وَ زُلْزِلُوا زِلْزالًا شَدِيداً «يعنى بياد آوريد اى مسلمانان وقتى را كه وارد شدند به شماها لشكرهاى كفّار از طرف بالاى شهر شما و از طرف پائين آن كه چشم هاى شما حيران بازمانده بود و رسيده بود دلهاى شما از ترس و شدّت بيم به گلوها و گمان داشتيد بخداى تعالى گمانه اى يارى و نجات را. در اين هنگام آزموده شدند مؤمنان و اضطراب كردند اضطراب سختى را». پس حضرت رسول صلى الله عليه وآله وسلم اين دعا را خواندند و حضرت امير المؤمنين على عليه السّلام بودند كه اين دعا را مى‏ خواندند هر گاه كه از چيزى اندوهناك مى ‏شدند و به ايشان مهمّى رخ مى ‏نمود و دعا اين است:
خداوندا پاسبانى كن مرا به چشم نگاهبانى خود كه به خواب نمى‏ رود و محافظت كن مرا به قوّت خود كه سست نمى ‏شود و بيامرز مرا به توانائى خود بر من اى پروردگار من هلاك نمى‏ شوم من و حال آنكه تو هستى اميد من، خداوندا تو عزيزتر و بزرگترى از آنچه مى ‏ترسم من و حذر مى ‏كنم از آن بخدا طلب نصرت و يارى مى ‏كنم و بخدا طلب رستگارى مى‏ نمايم و به محمد فرستاده خدا كه رحمت فرستد خدا بر او بر آل او روى مى ‏آورم   اى نگاهدارنده ابراهيم از شرّ نمرود و موسى از شرّ فرعون نگاهدار مرا از آنچه من در اويم خدا خدا پروردگار من است شريك نمى ‏گردانم به او چيزى را كافى است مرا پروردگار من از پرورده‏شده ‏ها كافى است مرا آفريدگار از آفريده‏ شدگان كافى است مرا منع ‏كننده ضررها از منع كرده‏ شدگان كافى است مرا كسى كه برطرف نمى‏ شود كافى است مرا خدا [كافى است مرا] درگذشته و آينده  كافى است مرا [كافى است مرا] خدا نيست خدائى مگر او، بر خدا اعتماد نموده‏ ام و اوست پروردگار عرش بزرگ.
 پس بعد از آن حضرت امام جعفرعليه السّلام فرمودند كه اى ربيع اگر نه از ترس منصور بود هر آينه اين مال را به تو مى ‏دادم و ليكن تو مدّتى قبل از اين، از من خريدن زمينى را طلب نموده بودى كه در مدينه دارم و به مبلغ ده هزار اشرفى خريدارى مى ‏نمودى و من آن را به تو نفروختم. الحال آن زمين را به تو بخشيدم. ربيع گويد كه پس گفتم: يا ابن رسول الله خواهش من به دانستن دعاى اوّل طولانى و دعاى ثانى بيشتر است، هر گاه اين هر دو دعا را شفقت فرمائيد پس كمال مهربانى و مرحمت در حقّ من است و مرا الحال احتياج به آن زمين نيست. پس حضرت فرمودند كه: ما خداوند فضل و احسانيم هر چه داديم پس نمی گیریم و دعاها را برای تو مى ‏نويسيم و زمين را نيز به تو تسليم مى ‏نمائيم با من به منزل بيا. ربيع گويد كه: پس من همچنان كه منصور گفته بود، همراه آن حضرت رفتم. پس آن حضرت براى من هبه نامه زمين را نوشتند و بر من دعاء پيغمبر
صلى الله عليه وآله وسلم را در روز احزاب خواندند، كه گذشت و همچنين بر من آن دعاى طولانى را خواندند كه آن را بعد از دو ركعت نماز خوانده بودند.
سید ابن طاوس عليه الرحمة گويد كه: آن دعاى طولانى آن دعائى است كه قبل از اين در روايت اوّل از دعاهاى حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام مذكور شد كه اول آن اين است:
اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ يا مُدْرِكَ الْهارِبِينَ وَ يا مَلْجَأَ الْخائِفِينَ ...
و اين دعا را در نسخه بسيار كهنه‏ اى به قدر شش ورق به قطع طالبى يافتم تا به آخر دعا كه اين است: و أنت ربّي و أنت حسبي و نعم الوكيل و المعين.
ربيع گويد كه پس من گفتم: يا ابن رسول الله ؛ منصور به من دستور داده بود خیلی سریع شما را نزد او ببرم و حال آنكه شما اين دعاى طولانى را در نهايت آرامى و تانّى مى ‏خوانديد، گويا از او نمى ‏ترسيديد؟! آن حضرت فرمودند كه: بلى من هر روز بعد از نماز صبح دعائى چند را مى‏ خواندم و ترك آنها را نمى‏ كنم. امّا آن دو ركعت نماز كه ديدى كه در وقتى كه داخل صحن خانه منصور شدم بجاى آوردم، نماز صبح بود، چه آن وقت اوّل طلوع صبح بود و اين دعا را خواندم به جاى تعقيبى كه هر روز مى ‏خواندم. ربيع گويد كه پس من گفتم: آيا شما از منصور نترسيديد با وجود آن كه نقشۀ قتل شما را کشیده بود. آن حضرت در جواب فرمودند كه: ترس خدا در سينه من بزرگتر از ترس منصور است. ربيع گويد كه: در خاطر من مى ‏گذشت كه آنچه را من ديدم از منصور از بسيارى غضب او و شدّت خشم او بر آن حضرت كه گمان نداشتم كه در انسانى ديگر تواند باشد آيا چه چيز سبب شد و بچه نحو شد كه در همان ساعت و لحظه آن غضب فرو نشست و به اعزاز و تعظيم و احترام آن حضرت مبدّل شد تا آنكه منصور را در خلوت و در نهايت خوش دماغى يافتم. پس گفتم: يا امير المؤمنين غضب ترا بر حضرت امام جعفر عليه السّلام به مثابه‏ اى ديدم كه آن را بر هيچ احدى هرگز نديده بودم و.... منصور گفت: واى بر تو اى ربيع اين حكايت آن حكايتى نيست كه توان نقل كردن. و پنهان كردن آن بهتر است و نمى‏ خواهم كه اين سخن به اولاد فاطمه سلام الله علیها برسد، زيرا كه چون اين حكايت را بشنوند، پس بر ماها تفاخر و تكبّر مى‏ كنند، ليكن از تو چيزى را پنهان نمى‏ كنم،  بخدا قسم كه اگر آنچه را كه به تو نقل مى ‏كنم، از ديگرى بشنوم، هر آينه ترا و فرزندان و اهل بيت ترا مى ‏كشم و اموال ترا مى ‏گیرم. سپس گفت: اى ربيع من مصر بودم كه امام جعفر صادق عليه السّلام را بكشم و سخن او را نشنوم و عذر او را قبول نکنم؛ اما وقتی كه در مرتبه اول كشتن او را اراده نمودم، صورت مبارك حضرت پيغمبر
صلى الله عليه وآله وسلم در برابر من آمد و ميان من و ميان آن حضرت حايل شد و دستهاى خود را از آستين بيرون آوردم، روى مبارك را درهم كشيدند و به روى من نگاه تندى نمودند. پس من روى خود را از ايشان گردانيدم. پس بعد از آن بار ديگر كه قصد نمودم و شمشير را كشيدم بيشتر از آنچه اوّلا كشيده بودم، باز صورت مبارك به نزديك من حاضر شد و اراده نمودند كه اگر چنانچه من به آن حضرت بى ‏آدابى نمايم، مرا هلاك كنند. پس من بعد از آن دست نگاه داشتم. باز جرأت نمودم و با خود گفتم كه اين از كارها و خيالهاى جنّ است و در مرتبه سوم شمشير را كشيدم. پس بعد از آن پیامبر صلى الله عليه وآله وسلم را ديدم كه ذراعين او مكشوف بود و دامان بالا زده كه از شدّت غضب رنگ مبارك ايشان سرخ بود  و در كمال قهر روى درهم كشيد، كه نزديك بود كه دست خود را بر من برسانند و مرا فرو گيرند. پس قسم بخدا ترسيدم كه اگر به عمل آورم آنچه را كه قصد نموده ‏ام، آن حضرت مرا هلاك كند. پس از اين جهت بود كه آنچه را كه ديدى از من نسبت به امام جعفرعليه السّلام از اكرام و تعظيم كردم، و بدرستى كه ايشان از اولاد حضرت فاطمه سلام الله علیها هستند و حقّ ايشان را انكار نمى ‏تواند نمود، مگر كسى كه براى او بهره و نصيبى در اسلام نباشد. پس بايد كه اين حكايت را كسى از تو نشنود و بر اين كسى مطلع نگردد.
محمد بن ربيع گويد كه: پدر من اين قصّه را تا منصور زنده بود، برای من نگفت و من نيز به كسى نگفتم تا مهدى پسر منصور و موسى و هارون زنده بودند . ( تذکر مهم : این واقعه هیچ ارتباطی به شهادت حضرت ندارد و مدتها قبل از شهادت امام عليه السّلام بوده است )

متن عربی روایت: قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو الْحَسَنِ مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ صَفْوَةَ الْهَمْدَانِيُّ بِالْمِصِّيصَةِ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْعَبَّاسِ بْنِ دَاوُدَ الْعَاصِمِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ يَقْطِينٍ عَنْ أَبِيهِ قَالَ حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ الرَّبِيعِ الْحَاجِبُ قَالَ قَعَدَ الْمَنْصُورُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ يَوْماً فِي قَصْرِهِ فِي الْقُبَّةِ الْخَضْرَاءِ وَ كَانَتْ قَبْلَ قَتْلِ مُحَمَّدٍ وَ إِبْرَاهِيمَ تُدْعَى الْحَمْرَاءَ وَ كَانَ لَهُ يَوْمٌ يَقْعُدُ فِيهِ يُسَمَّى ذَلِكَ الْيَوْمُ يَوْمَ الذَّبْحِ وَ قَدْ كَانَ أَشْخَصَ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ علیه السلام مِنَ الْمَدِينَةِ فَلَمْ يَزَلْ فِي الْحَمْرَاءِ نَهَارَهُ كُلَّهُ حَتَّى جَاءَ اللَّيْلُ وَ مَضَى أَكْثَرُهُ قَالَ ثُمَّ دَعَا أَبِي الرَّبِيعَ فَقَالَ يَا رَبِيعُ كَذَلِكَ أَنْتَ صِرِ السَّاعَةَ إِلَى جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ فَاطِمَةَ فَأْتِنِي بِهِ عَلَى الْحَالِ الَّذِي تَجِدُهُ عَلَيْهِ لَا تُغَيِّرْ شَيْئاً مِمَّا عَلَيْهِ فَقُلْتُ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ هَذَا وَ اللَّهِ هُوَ الْعَطَبُ إِنْ أَتَيْتُ بِهِ عَلَى مَا أَرَاهُ مِنْ غَضَبِهِ قَتَلَهُ وَ ذَهَبَتِ الْآخِرَةُ وَ إِنْ لَمْ آتِ بِهِ وَ أذهبت [أَدْهَنْتُ فِي أَمْرِهِ قَتَلَنِي وَ قَتَلَ نَسْلِي وَ أَخَذَ أَمْوَالِي فَمَيَّزْتُ بَيْنَ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ فَمَالَتْ نَفْسِي إِلَى الدُّنْيَا قَالَ مُحَمَّدُ بْنُ الرَّبِيعِ فَدَعَانِي أَبِي وَ كُنْتُ أَفَظَّ وُلْدِهِ وَ أَغْلَظَهُمْ قَلْباً فَقَالَ لِيَ امْضِ إِلَى جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ فَتَسَلَّقْ عَلَى حَائِطِهِ وَ لَا تَسْتَفْتِحْ عَلَيْهِ بَاباً فَيُغَيِّرَ بَعْضَ مَا هُوَ عَلَيْهِ وَ لَكِنْ انْزِلْ عَلَيْهِ نُزُولًا فَأْتِ بِهِ عَلَى الْحَالِ الَّتِي هُوَ فِيهَا قَالَ فَأَتَيْتُهُ وَ قَدْ ذَهَبَ اللَّيْلُ إِلَّا أَقَلَّهُ فَأَمَرْتُ بِنَصْبِ السَّلَالِيمِ وَ تَسَلَّقْتُ عَلَيْهِ الْحَائِطَ فَنَزَلْتُ عَلَيْهِ دَارَهُ فَوَجَدْتُهُ قَائِماً يُصَلِّي وَ عَلَيْهِ قَمِيصٌ وَ مِنْدِيلٌ قَدِ ائْتَزَرَ بِهِ فَلَمَّا سَلَّمَ مِنْ صَلَاتِهِ قُلْتُ لَهُ أَجِبْ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ- فَقَالَ دَعْنِي أَدْعُو وَ أَلْبَسُ ثِيَابِي فَقُلْتُ لَهُ لَيْسَ إِلَى تَرْكِكَ وَ ذَلِكَ سَبِيلٌ قَالَ فَأَدْخُلُ الْمُغْتَسَلَ فَأَطَّهَّرُ قَالَ قُلْتُ وَ لَيْسَ إِلَى ذَلِكَ سَبِيلٌ فَلَا تَشْغَلْ نَفْسَكَ فَإِنِّي لَا أَدَعُكَ تُغَيِّرُ شَيْئاً قَالَ فَأَخْرَجْتُهُ حَافِياً حَاسِراً فِي قَمِيصِهِ وَ مِنْدِيلِهِ وَ كَانَ قَدْ جَاوَزَ السَّبْعِينَ ع فَلَمَّا مَضَى بَعْضُ الطَّرِيقِ ضَعُفَ الشَّيْخُ فَرَحِمْتُهُ فَقُلْتُ لَهُ ارْكَبْ فَرَكِبَ بَغْلَ شَاكِرِيٍّ كَانَ مَعَنَا ثُمَّ صِرْنَا إِلَى الرَّبِيعِ فَسَمِعْتُهُ وَ هُوَ يَقُولُ لَهُ وَيْلَكَ يَا رَبِيعُ قَدْ أَبْطَأَ الرَّجُلُ وَ جَعَلَ يَسْتَحِثُّهُ اسْتِحْثَاثاً شَدِيداً فَلَمَّا أَنْ وَقَعَتْ عَيْنُ الرَّبِيعِ عَلَى جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ علیه السلام  وَ هُوَ بِتِلْكَ الْحَالِ بَكَى وَ كَانَ الرَّبِيعُ يَتَشَيَّعُ فَقَالَ لَهُ جَعْفَرٌ ع يَا رَبِيعُ أَنَا أَعْلَمُ مَيْلَكَ إِلَيْنَا فَدَعْنِي أُصَلِّي رَكْعَتَيْنِ وَ أَدْعُو قَالَ شَأْنَكَ وَ مَا تَشَاءُ فَصَلَّى رَكْعَتَيْنِ خَفَّفَهُمَا ثُمَّ دَعَا بَعْدَهُمَا بِدُعَاءٍ لَمْ أَفْهَمْهُ إِلَّا أَنَّهُ دُعَاءٌ طَوِيلٌ وَ الْمَنْصُورُ فِي ذَلِكَ كُلِّهِ يَسْتَحِثُّ الرَّبِيعَ فَلَمَّا فَرَغَ مِنْ دُعَائِهِ عَلَى طُولِهِ أَخَذَ الرَّبِيعُ بِذِرَاعَيْهِ فَأَدْخَلَهُ عَلَى الْمَنْصُورِ فَلَمَّا صَارَ فِي صَحْنِ الْإِيوَانِ وَقَفَ ثُمَّ حَرَّكَ شَفَتَيْهِ بِشَيْ‏ءٍ مَا أَدْرِي مَا هُوَ ثُمَّ أَدْخَلْتُهُ فَوَقَفَ بَيْنَ يَدَيْهِ فَلَمَّا نَظَرَ إِلَيْهِ قَالَ وَ أَنْتَ يَا جَعْفَرُ مَا تَدَعُ حَسَدَكَ وَ بَغْيَكَ وَ فَسَادَكَ عَلَى أَهْلِ هَذَا الْبَيْتِ مِنْ بَنِي الْعَبَّاسِ وَ مَا يَزِيدُكَ اللَّهُ بِذَلِكَ إِلَّا شِدَّةَ حَسَدٍ وَ نَكَدٍ مَا يُبْلَغُ بِهِ مَا تَقْدِرُهُ فَقَالَ لَهُ وَ اللَّهِ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ مَا فَعَلْتُ شَيْئاً مِنْ هَذَا وَ لَقَدْ كُنْتُ فِي وِلَايَةِ بَنِي أُمَيَّةَ وَ أَنْتَ تَعْلَمُ أَنَّهُمْ أَعْدَاءُ الْخَلْقِ لَنَا وَ لَكُمْ وَ أَنَّهُمْ لَا حَقَّ لَهُمْ فِي هَذَا الْأَمْرِ فَوَ اللَّهِ مَا بَغَيْتُ عَلَيْهِمْ وَ لَا بَلَغَهُمْ عَنِّي سُوءٌ مَعَ جَفَائِهِمُ الَّذِي كَانَ لِي فَكَيْفَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ أَصْنَعُ الْآنَ هَذَا وَ أَنْتَ ابْنُ عَمِّي وَ أَمَسُّ الْخَلْقِ بِي رَحِماً وَ أَكْثَرُهُمْ عَطَاءً وَ بِرّاً فَكَيْفَ أَفْعَلُ هَذَا- فَأَطْرَقَ الْمَنْصُورُ سَاعَةً وَ كَانَ عَلَى لِبْدٍ وَ عَنْ يَسَارِهِ مِرْفَقَةٌ جُرْمُقَانِيَّةٌ وَ تَحْتَ لِبْدِهِ سَيْفٌ ذُو فَقَارٍ كَانَ لَا يُفَارِقُهُ إِذَا قَعَدَ فِي الْقُبَّةِ قَالَ أَبْطَلْتَ وَ أَثِمْتَ ثُمَّ رَفَعَ ثَنْيَ الْوِسَادَةِ فَأَخْرَجَ مِنْهَا إِضْبَارَةَ كُتُبٍ فَرَمَى بِهَا إِلَيْهِ وَ قَالَ هَذِهِ كُتُبُكَ إِلَى أَهْلِ خُرَاسَانَ تَدْعُوهُمْ إِلَى نَقْضِ بَيْعَتِي وَ أَنْ يباعوك [يُبَايِعُوكَ دُونِي فَقَالَ وَ اللَّهِ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ مَا فَعَلْتُ وَ لَا أَسْتَحِلُّ ذَلِكَ وَ لَا هُوَ مِنْ مَذْهَبِي وَ إِنِّي لَمِنْ مَنْ يَعْتَقِدُ طَاعَتَكَ عَلَى كُلِّ حَالٍ وَ قَدْ بَلَغْتُ مِنَ السِّنِّ مَا قَدْ أَضْعَفَنِي مِنْ ذَلِكَ لَوْ أَرَدْتُهُ فَصَيِّرْنِي فِي بَعْضِ جُيُوشِكَ حَتَّى يَأْتِيَنِي الْمَوْتُ فَهُوَ مِنِّي قَرِيبٌ فَقَالَ لَا وَ لَا كَرَامَةَ ثُمَّ أَطْرَقَ وَ ضَرَبَ يَدَهُ إِلَى السَّيْفِ فَسَلَّ مِنْهُ مِقْدَارَ شِبْرٍ وَ أَخَذَ بِمِقْبَضِهِ فَقُلْتُ إِنَّا لِلَّهِ ذَهَبَ وَ اللَّهِ الرَّجُلُ.
- ثُمَّ رَدَّ السَّيْفَ ثُمَّ قَالَ يَا جَعْفَرُ أَ مَا تَسْتَحِي مَعَ هَذِهِ الشَّيْبَةِ وَ مَعَ هَذَا النَّسَبِ أَنْ تَنْطِقَ بِالْبَاطِلِ وَ تَشُقَّ عَصَا الْمُسْلِمِينَ تُرِيدُ أَنْ تُرِيقَ الدِّمَاءَ وَ تَطْرَحَ الْفِتْنَةَ بَيْنَ الرَّعِيَّةِ وَ الْأَوْلِيَاءِ فَقَالَ لَا وَ اللَّهِ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ مَا فَعَلْتُ وَ لَا هَذِهِ كُتُبِي وَ لَا خَطِّي وَ لَا خَاتَمِي فَانْتَضَى مِنَ السَّيْفِ ذِرَاعاً فَقُلْتُ إِنَّا لِلَّهِ مَضَى الرَّجُلُ وَ جَعَلْتُ فِي نَفْسِي إِنْ أَمَرَنِي فِيهِ بِأَمْرٍ أَنْ أَعْصِيَهُ لِأَنَّنِي ظَنَنْتُ أَنَّهُ يَأْمُرُنِي أَنْ آخُذَ السَّيْفَ فَأَضْرِبَ بِهِ جَعْفَراً فَقُلْتُ إِنْ أَمَرَنِي ضَرَبْتُ الْمَنْصُورَ وَ إِنْ أَتَى ذَلِكَ عَلَيَّ وَ عَلَى وُلْدِي وَ تُبْتُ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِمَّا كُنْتُ نَوَيْتُ فِيهِ أَوَّلًا فَأَقْبَلَ يُعَاتِبُهُ وَ جَعْفَرٌ يَعْتَذِرُ ثُمَّ انْتَضَى السَّيْفَ كُلَّهُ إِلَّا شَيْئاً يَسِيراً مِنْهُ فَقُلْتُ إِنَّا لِلَّهِ مَضَى وَ اللَّهِ الرَّجُلُ ثُمَّ أَغْمَدَ السَّيْفَ وَ أَطْرَقَ سَاعَةً ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ وَ قَالَ أَظُنُّكَ صَادِقاً يَا رَبِيعُ هَاتِ الْعَيْبَةَ مِنْ مَوْضِعٍ كَانَتْ فِيهِ فِي الْقُبَّةِ فَأَتَيْتُهُ بِهَا فَقَالَ أَدْخِلْ يَدَكَ فِيهَا فَكَانَتْ مَمْلُوَّةً غَالِيَةً وَضَعَهَا فِي لِحْيَتِهِ وَ كَانَتْ بَيْضَاءَ فَاسْوَدَّتْ وَ قَالَ احْمِلْهُ عَلَى فَارِهٍ مِنْ دَوَابِّيَ الَّتِي أَرْكَبُهَا وَ أَعْطِهِ عَشَرَةَ آلَافِ دِرْهَمٍ وَ شَيِّعْهُ إِلَى مَنْزِلِهِ مُكَرَّماً وَ خَيِّرْهُ إِذَا أَتَيْتَ بِهِ إِلَى الْمَنْزِلِ بَيْنَ الْمُقَامِ عِنْدَنَا فَنُكْرِمُهُ وَ الِانْصِرَافِ إِلَى مَدِينَةِ جَدِّهِ رَسُولِ اللَّهِ ص فَخَرَجْنَا مِنْ عِنْدِهِ وَ أَنَا مَسْرُورٌ فَرِحٌ لِسَلَامَةِ جَعْفَرٍ ع وَ مُتَعَجِّبٌ مِمَّا أَرَادَ الْمَنْصُورُ وَ مَا صَارَ إِلَيْهِ مِنْ أَمْرِهِ فَلَمَّا صِرْنَا فِي الصَّحْنِ قُلْتُ لَهُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ إِنِّي لَأَعْجَبُ مِمَّا عَمَدَ إِلَيْهِ هَذَا فِي بَابِكَ وَ مَا أَصَارَكَ اللَّهُ إِلَيْهِ مِنْ كِفَايَتِهِ وَ دِفَاعِهِ وَ لَا عَجَبَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ قَدْ سَمِعْتُكَ تَدْعُو عَقِيبَ الرَّكْعَتَيْنِ بِشَيْ‏ءٍ فِي الْأَصْلِ بِدُعَاءٍ لَمْ أَدْرِ مَا هُوَ إِلَّا أَنَّهُ طَوِيلٌ وَ رَأَيْتُكَ قَدْ حَرَّكْتَ شَفَتَيْكَ هَاهُنَا أَعْنِي الصَّحْنَ بِشَيْ‏ءٍ لَمْ أَدْرِ مَا هُوَ فَقَالَ لِي أَمَّا الْأَوَّلُ فَدُعَاءُ الْكَرْبِ وَ الشَّدَائِدِ لَمْ أَدْعُ بِهِ عَلَى أَحَدٍ قَبْلَ يَوْمِئِذٍ جَعَلْتُهُ عِوَضاً مِنْ دُعَاءٍ كَثِيرٍ أَدْعُو بِهِ إِذَا قَضَيْتُ صَلَاتِي لِأَنِّي لَمْ أَتْرُكْ أَنْ أَدْعُوَ مَا كُنْتُ أَدْعُو بِهِ وَ أَمَّا الَّذِي حَرَّكْتُ بِهِ شَفَتِي فَهُوَ دُعَاءُ رَسُولِ اللَّهِ ص يَوْمَ الْأَحْزَابِ حَدَّثَنِي بِهِ أَبِي عَنْ أَبِيهِ‏ عَنْ جَدِّهِ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع عَنْ رَسُولِ اللَّهِ ص قَالَ لَمَّا كَانَ يَوْمُ الْأَحْزَابِ كَانَتِ الْمَدِينَةُ كَالْإِكْلِيلِ مِنْ جُنُودِ الْمُشْرِكِينَ وَ كَانُوا كَمَا قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِذْ جاؤُكُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْكُمْ وَ إِذْ زاغَتِ الْأَبْصارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ وَ تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا. هُنالِكَ ابْتُلِيَ الْمُؤْمِنُونَ وَ زُلْزِلُوا زِلْزالًا شَدِيداً فَدَعَا رَسُولُ اللَّهِ ص بِهَذَا الدُّعَاءِ وَ كَانَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ص يَدْعُو بِهِ إِذَا أَحْزَنَهُ أَمْرٌ وَ الدُّعَاءُ اللَّهُمَّ احْرُسْنِي بِعَيْنِكَ الَّتِي لَا تَنَامُ وَ اكْنُفْنِي بِرُكْنِكَ الَّذِي لَا يُضَامُ وَ اغْفِرْ لِي بِقُدْرَتِكَ عَلَيَّ رَبِّ لَا أَهْلِكُ وَ أَنْتَ الرَّجَاءُ اللَّهُمَّ أَنْتَ أَعَزُّ وَ أَكْبَرُ مِمَّا أَخَافُ وَ أَحْذَرُ بِاللَّهِ أَسْتَفْتِحُ وَ بِاللَّهِ أَسْتَنْجِحُ وَ بِمُحَمَّدٍ رَسُولِ اللَّهِ ص أَتَوَجَّهُ يَا كَافِيَ إِبْرَاهِيمَ نُمْرُودَ وَ مُوسَى فِرْعَوْنَ اكْفِنِي مَا أَنَا فِيهِ اللَّهُ اللَّهُ رَبِّي لَا أُشْرِكُ بِهِ شَيْئاً حَسْبِيَ الرَّبُّ مِنَ الْمَرْبُوبِينَ حَسْبِيَ الْخَالِقُ مِنَ الْمَخْلُوقِينَ حَسْبِيَ الْمَانِعُ مِنَ الْمَمْنُوعِينَ حَسْبِي مَنْ لَمْ يَزَلْ حَسْبِي حَسْبِي مُذْ قَطُّ حَسْبِي- حَسْبِيَ اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ- ثُمَّ قَالَ لَوْ لَا الْخَوْفُ مِنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ كُنْتُ لَدَفَعْتُ إِلَيْكَ هَذَا الْمَالَ وَ لَكِنْ قَدْ كُنْتَ طَلَبْتَ مِنِّي أَرْضِي بِالْمَدِينَةِ وَ أَعْطَيْتَنِي بِهَا عَشَرَةَ آلَافِ دِينَارٍ فَلَمْ أَبِعْكَ وَ قَدْ وَهَبْتُهَا لَكَ قُلْتُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ إِنَّمَا رَغْبَتِي فِي الدُّعَاءِ الْأَوَّلِ وَ الثَّانِيَ وَ إِذَا فَعَلْتَ هَذَا فَهُوَ الْبِرُّ وَ لَا حَاجَةَ إِلَى الْآنِ فِي الْأَرْضِ فَقَالَ إِنَّا أَهْلُ بَيْتٍ لَا نَرْجِعُ فِي مَعْرُوفِنَا نَحْنُ نَنْسَخُكَ الدُّعَاءَ وَ نُسَلِّمُ إِلَيْكَ الْأَرْضَ سِرْ مَعِي إِلَى الْمَنْزِلِ فَصِرْتُ مَعَهُ كَمَا تَقَدَّمَ الْمَنْصُورُ وَ كَمَا كَتَبَ لِي بِعَهْدِهِ الْأَرْضَ وَ أَمْلَى عَلَيَّ دُعَاءَ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ أَمْلَى عَلَيَّ الَّذِي دَعَا هُوَ بَعْدَ الرَّكْعَتَيْنِ ثُمَّ ذَكَرَ فِي هَذِهِ الرِّوَايَةِ الدُّعَاءَ الَّذِي قَدَّمْنَاهُ نَحْنُ فِي الرِّوَايَةِ الْأُولَى الَّذِي أَوَّلُهُ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ يَا مُدْرِكَ الْهَارِبِينَ وَ يَا مَلْجَأَ الْخَائِفِينَ وَ هُوَ فِي النُّسْخَةِ الْعَتِيقَةِ نَحْوَ سِتِّ قَوَائِمَ بِالطَّالِبِيِّ إِلَى آخِرِهِ وَ هُوَ قَوْلُهُ أَنْتَ رَبِّي وَ أَنْتَ‏ حَسْبِي وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ وَ الْمُعِينُ قَالَ فَقُلْتُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ لَقَدْ كَثُرَ اسْتِحْثَاثُ الْمَنْصُورِ لِي وَ اسْتِعْجَالُهُ إِيَّايَ وَ أَنْتَ تَدْعُو بِهَذَا الدُّعَاءِ الطَّوِيلِ مُتَمَهِّلًا كَأَنَّكَ لَمْ تَخْشَهُ قَالَ فَقَالَ لِي نَعَمْ قَدْ كُنْتُ أَدْعُو بِهِ بَعْدَ صَلَاةِ الْفَجْرِ بِدُعَاءٍ لَا بُدَّ مِنْهُ فَأَمَّا الرَّكْعَتَانِ فَهُمَا صَلَاةُ الْغَدَاةِ خفقهما [خَفَّفْتُهُمَا وَ دَعَوْتُ بِذَلِكَ الدُّعَاءِ بَعْدَهُمَا فَقُلْتُ لَهُ أَ مَا خِفْتَ أَبَا جَعْفَرٍ وَ قَدْ أَعَدَّ لَكَ مَا أَعَدَّ قَالَ خِيفَةُ اللَّهِ دُونَ خِيفَتِهِ وَ كَانَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِي صَدْرِي أَعْظَمَ مِنْهُ قَالَ الرَّبِيعُ كَانَ فِي قَلْبِي مَا رَأَيْتُ مِنَ الْمَنْصُورِ وَ مِنْ غَضَبِهِ وَ حَنَقِهِ عَلَى جَعْفَرٍ وَ مِنَ الْجَلَالَةِ لَهُ فِي سَاعَةٍ مَا لَمْ أَظُنَّهُ يَكُونُ فِي بَشَرٍ فَلَمَّا وَجَدْتُ مِنْهُ خَلْوَةً وَ طِيبَ نَفْسٍ قُلْتُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ رَأَيْتُ مِنْكَ عَجَباً قَالَ مَا هُوَ قُلْتُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ رَأَيْتُ غَضَبَكَ عَلَى جَعْفَرٍ غَضَباً لَمْ أَرَكَ غَضِبْتَهُ عَلَى أَحَدٍ قَطُّ وَ لَا عَلَى عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْحَسَنِ وَ لَا عَلَى غَيْرِهِ مِنْ كُلِّ النَّاسِ حَتَّى بَلَغَ بِكَ الْأَمْرُ أَنْ تَقْتُلَهُ بِالسَّيْفِ وَ حَتَّى أَنَّكَ أَخْرَجْتَ مِنْ سَيْفِكَ شِبْراً ثُمَّ أَغْمَدْتَهُ ثُمَّ عَاتَبْتَهُ ثُمَّ أَخْرَجْتَ مِنْهُ ذِرَاعاً ثُمَّ عَاتَبْتَهُ ثُمَّ أَخْرَجْتَهُ كُلَّهُ إِلَّا شَيْئاً يَسِيراً فَلَمْ أَشُكَّ فِي قَتْلِكَ لَهُ ثُمَّ انْحَلَّ ذَلِكَ كُلُّهُ فَعَادَ رِضًى حَتَّى أَمَرْتَنِي فَسَوَّدْتُ لِحْيَتَهُ بِالْغَالِيَةِ الَّتِي لَا يَتَغَلَّفُ مِنْهَا إِلَّا أَنْتَ وَ لَا يَغْلِفُ مِنْهَا وَلَدُكَ الْمَهْدِيُّ وَ لَا مَنْ وَلَّيْتَهُ عَهْدَكَ وَ لَا عُمُومَتُكَ وَ أَجَزْتَهُ وَ حَمَلْتَهُ وَ أَمَرْتَنِي بِتَشْيِيعِهِ مُكَرَّماً فَقَالَ وَيْحَكَ يَا رَبِيعُ لَيْسَ هُوَ مِمَّا يَنْبَغِي أَنْ يُحَدَّثَ بِهِ وَ سَتْرُهُ أَوْلَى وَ لَا أُحِبُّ أَنْ يَبْلُغَ وُلْدَ فَاطِمَةَ ع فَيَفْخَرُونَ وَ يَتِيهُونَ بِذَلِكَ عَلَيْنَا حَسْبُنَا مَا نَحْنُ فِيهِ وَ لَكِنْ لَا أَكْتُمُكَ شَيْئاً انْظُرُ مَنْ فِي الدَّارِ ثُمَّ قَالَ لِي ارْجِعْ وَ لَا تُبْقِ أَحَداً فَفَعَلْتُ ثُمَّ قَالَ لِي لَيْسَ إِلَّا أَنَا وَ أَنْتَ وَ اللَّهِ لَئِنْ سَمِعْتُ مَا أَلْقَيْتُهُ إِلَيْكَ مِنْ أَحَدٍ لَأَقْتُلَنَّكَ وَ وُلْدَكَ وَ أَهْلَكَ أَجْمَعِينَ وَ لَآخُذَنَّ مَالَكَ قَالَ قُلْتُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ أُعِيذُكَ بِاللَّهِ قَالَ يَا رَبِيعُ قَدْ كُنْتُ مُصِرّاً عَلَى قَتْلِ جَعْفَرٍ وَ لَا أَسْمَعُ لَهُ قَوْلًا وَ لَا أَقْبَلُ لَهُ عُذْراً وَ كَانَ أَمْرُهُ وَ إِنْ كَانَ مِمَّنْ لَا يَخْرُجُ بِسَيْفٍ أَغْلَظَ عِنْدِي وَ أَهَمَّ عَلَيَّ مِنْ أَمْرِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ حَسَنٍ وَ قَدْ كُنْتُ أَعْلَمُ هَذَا مِنْهُ وَ مِنْ آبَائِهِ عَلَى عَهْدِ بَنِي أُمَيَّةَ فَلَمَّا هَمَمْتُ‏ بِهِ فِي الْمَرَّةِ الْأُولَى تَمَثَّلَ لِي رَسُولُ اللَّهِ ص فَإِذَا هُوَ حَائِلٌ بَيْنِي وَ بَيْنَهُ بَاسِطٌ كَفَّيْهِ حَاسِرٌ عَنْ ذِرَاعَيْهِ قَدْ عَبَسَ وَ قَطَبَ فِي وَجْهِي فَصَرَفْتُ وَجْهِي عَنْهُ ثُمَّ هَمَمْتُ بِهِ فِي الْمَرَّةِ الثَّانِيَةِ وَ انْتَضَيْتُ مِنَ السَّيْفِ أَكْثَرَ مِمَّا انْتَضَيْتُ مِنْهُ فِي الْمَرَّةِ الْأُولَى فَإِذَا أَنَا بِرَسُولِ اللَّهِ ص قَدْ قَرُبَ مِنِّي وَ دَنَا شَدِيداً وَ هَمَّ بِي أَنْ لَوْ فَعَلْتُ لَفَعَلَ فَأَمْسَكْتُ ثُمَّ تَجَاسَرْتُ وَ قُلْتُ هَذَا بَعْضُ أَفْعَالِ الرَّأْيِ ثُمَّ انْتَضَيْتُ السَّيْفَ فِي الثَّالِثَةِ فَتَمَثَّلَ لِي رَسُولُ اللَّهِ ص بَاسِطَ ذِرَاعَيْهِ قَدْ تَشَمَّرَ وَ احْمَرَّ وَ عَبَسَ وَ قَطَبَ حَتَّى كَادَ أَنْ يَضَعَ يَدَهُ عَلَيَّ فَخِفْتُ وَ اللَّهِ لَوْ فَعَلْتُ لَفَعَلَ وَ كَانَ مِنِّي مَا رَأَيْتَ وَ هَؤُلَاءِ مِنْ بَنِي فَاطِمَةَ ص وَ لَا يَجْهَلُ حَقَّهُمْ إِلَّا جَاهِلٌ لَا حَظَّ لَهُ فِي الشَّرِيعَةِ فَإِيَّاكَ أَنْ يَسْمَعَ هَذَا مِنْكَ أَحَدٌ قَالَ مُحَمَّدُ بْنُ الرَّبِيعِ فَمَا حَدَّثَنِي بِهِ أَبِي حَتَّى مَاتَ الْمَنْصُورُ وَ مَا حَدَّثْتُ أَنَا بِهِ حَتَّى مَاتَ الْمَهْدِيُّ وَ مُوسَى وَ هَارُونُ وَ قُتِلَ مُحَمَّد