-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه محرم -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه صفر -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه رجب
-
سایت قرآنی تنـــــزیل -
سایت مقام معظم رهبری -
سایت آیت الله مکارم شیرازی -
سایت آیت الله نوری همدانی -
سایت آیت الله فاضل لنکرانی -
سایت آیت الله سیستانی
مدح و مرثیۀ حضرت زهرا سلام الله علیها (کوچۀ بنی هاشم)
خانهای که شُده خاکِ سه امامش جبریل خانهای که نرسد بر سرِ بامش جبریل خانهای که به سویش بود قیامش جبریل خانهای که به درش بود سلامش جبریل از درِ کهنه در بسته که خواهش میکرد اهل آن را به در خانه سفارش میکرد گفت با در نَفَسِ خانه مریض احوال است چند روزی ست که از گریه کمی بیحال است پدرش رفته و سهمش غم و آه و ناله است گفت با در ولی افسوس که بداقبال است ناگهان دید در، آن روز که غربت پُر بود سمت جبریل سر کوچه جماعت پُر بود تازه فـهـمید همان روز سفـارش ها را تـازه دانست دلیـل همه خـواهش ها را دید در یک طرفش هیزم و آتش ها را بعد از آن دید در آن بین کِشاکشِ ها را خواست تا نشکند آتش چقدر غوغا کرد خواست تا وا نشود ضربهای آن را واکرد چند ضربه که به در خورد زِ جایش اُفتاد مادری خم شد و از درد صدایش اُفتاد پـدری آب شد از شانه عـبایـش اُفـتـاد در آتـش زده روی سر و پـایش اُفـتـاد رحـم بر آن تنِ بـیتـاب نـیاورد کسی چـادرش شعـلهور و آب نـیاورد کسی رفت در کوچه کمر بندِ علی در دستش تا جـدایش بکـند گـفت بزن بر دستـش دخترش داد زد ای وای برادر دستش خُرد شد قامت او از همه بدتر دستـش تا که آیینه ترک خورد عـلی را بردند پیش دختر که کتک خورد علی را بردند در آتش زده شد... خیمه و طفلان ماندند وقتِ غارت شد و این جمع پریشان ماندند دخـتران در وسطِ حـلـقۀ دزدان ماندند بیعمو بیسپر و بیسَر و سامان ماندند خـیمههای حرم از آتش شـامی پُر شد دورِ طفلان چقدر جمعِ حرامی پُر شد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ حضرت زهرا سلام الله علیها (کوچۀ بنی هاشم)
خصم دون تا راه بر صدیقۀ اطهر گرفت انتـقـام بـدر را از فـاتـح خـیـبـر گـرفت آنقدر گویم کـه ضرب دست آن بیدادگر جان حیدر را میان کوچه از حیدر گرفت بشکند دستی که بر پهلوی قرآن زد لگد آیـهای از سـورۀ نـورانی کوثـر گـرفت من نمیگویم چه شد، آنقدر گویم در جنان دست بر پهلوی خود یکباره پیغمبر گرفت بارهـا کُـشتـنـد زهـرا را و آن بیـدادگـر جان او را گه به کوچه گاه پشت در گرفت وای از آن کافر که دعوی مسلمانی نمود رکن قرآن را شکست و جای بر منبر گرفت دیـد زینـب مـادر مظلومهاش را میزند دست خود بر روی چشم آن نازنین دختر گرفت با که گویم این مصیبت را که آن بیدادگر با فشار در گلاب از غنچۀ پرپر گرفت؟ میثم! آن آتش که شد از خانۀ زهـرا بلند شعلهاش از خیمههای آل عصمت سرگرفت
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت زهرا سلام الله علیها قبل از شهادت
باغ بهشت وحی را نخل به خون کشیدهام بـار مـلال میبـرد سـرو قـد خـمیـدهام شهـر مدینه میزند ناله به پای نـالهام خاک حجاز میخورد خون ز سرشک دیدهام با همه کردهام وفا از همه دیدهام جـفا با هـمه بـودم آشنا از همه دل بریـدهام تیشۀ فتنۀ خزان، خورد به پهلویم کز آن شاخه شکست و شد جدا میوۀ نا رسیدهام راز دل مدینهام چاه عـلی ست سیـنهام از لب خود به هر نفس ناله او شنیدهام تا ببرم بدوش خود بار بلای دوست را منّت تازیانه را بر دل و جان خریدهام درد کشد به بسترم باز به فکر حیدرم گشته علی علی علی هر چه نفس کشیدهام دهر، محیط غـربتم مُلک وجـود تربتم زیر گِـلم مجو که در بـاغ دل آرمیدهام نقش زمین شدم ولی در ره یاری علی اشک فشان ستادهام ناله کنان دویـدهام (میثم) بـیقـرار را خـستـۀ داغـدار را اشک به دیده دادهام خون به دل آفریدهام
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ حضرت زهرا سلام الله علیها (کوچۀ بنی هاشم)
لالـههـا پـژمـرد؛ بـلـبـل را دگر آوا نبود هیچ کس در باغ، مثـل باغـبان تنها نبود یک مدیـنه دشمن و یک خانۀ بیفـاطمه بانوی آن خانه کس جز زینب کبری نبود روی سیلی خورده زهرا شهادت میدهد از علی مظلوم تر مردی در این دنیا نبود نـیـست جـایـز خانۀ کـفـار را آتش زدن ای مسلمانان مسلمان بود زهرا، یا نبود؟ ای جنایت کار، ای بیدادگر، رویت سیاه اجر و پـاداش رسالت کُشتن زهـرا نبود مصطفی از تو مودّت خواست تو سیلی زدی بیحیا سیلی زدن اجز ذوی القربی نبود ریخت دشمن بر سر زهرا، ولایت را ببین بارها از پـا فـتاد و غـافـل از مـولا نبود من نمیگویم چه شد گویند در چشم علی سیـل دشمن بود پیدا فـاطـمـه پـیـدا نبود ای مدیـنه آتـش غـیـرت چرا آبت نکـرد جای نامـوس خـدا در دامن صحرا نبود آنچه برآل علی در کـربلا یکسر گذشت در سـقـیـفـه اتـفـاق افـتاد، عـاشـورا نبود
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت زهرا سلاماللهعلیها قبل از شهادت
لالۀ وَحيَم که پيغمبر شکفت از بوی من قامتـش خـم بود پيش قـامت دلجـوی من روح ما بين دو پهلو چون مرا فرموده بود خصم دين بشکست از ضرب لگد پهلوی من
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مصائب کوچۀ بنی هاشم و جسارت به حضرت زهرا سلام الله علیها
اجر و پـاداش رسالت، شعلـۀ آذر نبود این همه آزار، حق دخـت پیغمبر نبود چهرۀ انسیة الحورا و ضرب دست دیو فاطمـه آخر مگـر محبوبۀ داور نبود؟ فاطمه نقش زمین گردید و مولا گفت آه! حیف! حیف! آنجا جناب حمزه و جعفر نبود از فشار در همه اعضای او درهم شکست فضه را میخواند و بالای سرش مادر نبود دست او بشکست اما دست مولا را گشود غیر او کـس را توان یاری حیدر نبود فاطمـه تنهـای تنهـا در پـس در اوفتاد هیچکس جز فضه آن مظلومه را یاور نبود در میان آن همه دشمن که زهرا را زدند سنگدلتر هیچکس از قنفذ کافر نبود قاتل بیدادگر با پا صدف را میشکست در میان آن صدف آخر مگر گوهر نبود بر تسلای دل صاحبعزا گُل میبرند گوییا اینجا ز هیزم دستهگل بهتر نبود! میثم! این مصراع را ترسیم کن بر بیت وحی تـازیانــه احتـرام ســورۀ کـوثــر نبود
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مصائب کوچۀ بنی هاشم و جسارت به حضرت زهرا سلام الله علیها
چون که شد موسی مقیم طور عشق در پـی اجـرای امـر نــور عـشـق امـر امت را بـه هـارون وا نـهـاد در مـقــام رهـبــری او را نــهــاد یک دو روزی چون ز امت دور شد چـشـمهـا از دیـدن حـق کـور شـد سـسـت شـد دلـهـا بـه آیـیـن خــدا سـامــری شـد رهـــزن دیـن خــدا گـفت مردم بعـد موسی چون کنید بیعـت آخر از چه با هـارون کنید گـرد من آیـیـد هـمـچـون هـالـهای تـا بـسـازم از طــلا گــوسـالــهای الـغـرض دلـهـا هـمـه گـمـراه شـد فــتــنـه در قـــوم کــلـیــم الله شــد جای آئـیـن خـدا بـدعـت نـشـسـت جـای پـیـمـان خـدا بـیعـت نشست مـردمـان رانـدنـد یاس و لالـه را جای حـق خواندند آن گـوساله را گـفـتم از هـارون و موسی بر ملا یــادم آمــد گـفــتـۀ خــیــرالــوری بارها گـفـتـا بدین مـضمـون جـلی من چو موسی باشم و هارون علی شیـعـیـان عـمـق عـزا را بـنگـرید شـاهـد ایـن مــدعــا را بـنـگـریــد چون که احمد سوی طور عشق رفت از دل یـثرب چو نـور عشق رفت سامری در شهر حق گوساله ساخت یک شبه امـر امامت رنگ باخت قـوم مـوسی بـانـی بـدعـت شـدنـد قـوم احـمـد دشـمـن عـترت شـدند قوم موسی بـت پـرستی ساز کرد قـوم احـمـد مـشرکـی آغــاز کـرد قوم موسی فـتـنهای احـساس کرد قوم احـمـد طـرح قـتـل یـاس کرد ســامــریـان مـدیــنـه کـیـسـتــنـد؟ مـجـریـان طرح کـیـنـه کـیـستـند؟ نیل خون شد جاری از کوثر چرا؟ میزند نامـوس حـق پـرپـر چرا؟ ازدحــام کـــوی آل الله چـیـسـت؟ این که در خون غوطه ور گردیده کیست؟ کـی شـرر بـر بـاب بـیت الله زد؟ شـعــلـه بـر جــان کـلـیــم الله زد؟ دسـت هـارون مـدیـنـه بـستـه شـد فـاطـمه از دست مـردم خـسته شد لـرزه بر ارض و سما افتاده است یـاس احـمـد زیر پـا افـتـاده است! صـدق با دست مـکـذّب کـشته شد حـامی هـارون یـثـرب کـشتـه شد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت زهرا سلام الله علیها قبل از شهادت
هـر شب که آه تا به سحر گاه میکشم با اشـک شعـله بر جگـر مـاه میکشم تا بـاز هم به شِکـوه نگـویـند بس کـنم آهـسـتـه گـریـه میکـنـم و آه میکـشـم از رنگ سرخ بستر و از پیچ و تاب من فهـمـیـده زیـنـبم غـم جـانکـاه میکـشم تا در بـروی شـوی، به لـبخـند وا کـنم خود را به خاک این ره کوتاه میکشم بــازو اگـر مـدد کـنـدم دور از هــمـه آب وضـوی آخـرم از چــاه مـیکـشـم با نیـمه جـانیم شب خود صبح میکـنم بـا درد سـیـنـهام نـفـسـی گـاه میکـشم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال امیرالمومنین علیه السلام با حضرت زهرا سلام الله علیها
این زخـم های کهـنه مـداوا نمیشود این جامهها دگر تن زهـرا نمیشود بـوران درد لطمه زده بر طـراوتش دیـگـر گـل تـبــسّـم او وا نـمیشـود میخواهد او به خاطر من پا شود ز جا هـرچه تـلاش میکـنـد امـا نمیشود در سیـنۀ شکـستـه و آسیب دیـدهاش حجم عظیم غـربت من جا نـمیشود از ابــتـدای قــصـۀ عــشـاق تـا ابــد بیشک شبـیه فـاطمه پـیدا نـمیشود ای مونس غروب غم انگیز روزها دلـدادگـی بـدون تـو معـنـا نـمیشود در کوچـه بـاغ های مدیـنه بهـار من بیاذن تو شکـوفه شکـوفـا نمیشود دیگر بمـان که آب فـتـاده ز آسیـاب در این محله فـاطمه دعـوا نمیشود
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت زینب سلام الله علیها با مادر
برهـم بـسـاط شادی کـاشـانـه مـیزنـی وقتی که حرف رفتن از این خانه میزنی کم کم که برگ برگ رخت میشود کبود رنگ خـزان به چهـرۀ گـلخانه میزنی با هر نفس چو شمع سحر ذوب میشوی آتـش به بال کـوچک پـروانـه میزنـی تـنهـا زمـان دیــدن بـابـا بـه چـهـرهات دیدم تـبـسّـمـی کـه غـریـبـانـه میزنـی دیشب که خواب چشم مرا لحظهای ربود دیـدم دوبـاره مـوی مرا شـانـه میزنی
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت زینب سلام الله علیها با سر برادر
میرفـتـم و گـدازه صفـت میگـداختم تـا دیـدهام یـکـایـک شان را شـنـاخـتم رد گشتم از صف صدقات و نگـاهها در هـر ردیـف قـافـیـهها را نـبـاخـتـم معـمـار تـازیـانـۀ کـوفـی خـراب کرد هر خـانـۀ امیـد که با اشـک سـاخـتـم گرچه غریبه وار مرا خیـره میشدند بـاور نمیکـنی! هـمه را میشـنـاخـتم دیدم که نعل تازه به هر خانهای زدند با اسب خـطبه بر سـر آن قوم تاخـتم حتی صدای بغض جرس هم شکسته شد با ضربهای که همهمه شان را نواختم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت زینب سلام الله علیها با سر برادر
به روی نی سر تو میبرد هوش از سر زینب چه سازد چون کند بیتو دل غم پرور زینب به سان شمع میسوزی به روی نی ولی افسوس که چون پروانه از غم سوخته بال و پر زینب جدایی من و تو ای برادر غیرممکن بود اگر ممکن شود روزی، نگردد باور زینب بخوان قرآن که قرآن خواندنت را دوست میدارم که میبخشد صدای تو توان بر پیکر زینب دهد هرتارموی تو خبر از مادرم زهرا گمانم بودهای دیشب به نزد مادر زینب من ژولیده میگویم که زینب گفت با افغان به روی نی سر تو میبرد هوش از سر زینب
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
تقدیم به شهدای فداکار آتش نشان
دینِ ما از غیرت و مردی نشان دارد هنوز کوهِ ایمان بینِ ما آتشفشان دارد هنوز آتشِ اخلاص گاهی شعله وَر تر میشود روحِ ایثار و شهامت تا که جان دارد هنوز
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
تقدیم به شهدای فداکار آتش نشان
میسوزم از داغی که زد آتش به جان ها داغی فـراتر از بـیان ها و گـمان ها جز گـریه کاری بر نمیآید ز دستم بر مرگ جان سوز و غم «آتش نشان» ها دل را زدند آنجا به دریا نه، به آتش باید نوشت از این حماسه داستان ها آنقدر سنگین و توان فرساست این داغ کـز عـهـدۀ آن بر نـمیآیـد زبـان ها مرهم گذار زخم، جز صبر و رضا نیست تقدیر، بیپرواست در این امتحان ها جاوید میماند کـنار عشق و ایـثـار در دفـتـر تـاریـخ، نـام قـهـرمـان ها
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
تقدیم به شهدای فداکار آتش نشان
انگشت حیرت را به لب ها میفشاریم دلـواپـس اخـبـار دور از انـتـظـاریـم اشك غریبى میچكـد از گونه هامان با یك جهان اندوه و حسرت بیقراریم بُغضى نهفته در دل هر شعله پخش است شاید گـریز روضهاى دیـریـنـه داریم آتـش زبـانـه میكـشد در مـوج مـاتـم بر غـربت ایـل شقـایـق غـمـگـساریم آتـش نـشـانه رفـتـه امشب آسـمان را گل هاى پرپر را به باران میسپاریم هم ناله با حـجـم غـم "آتش نـشان ها" بر صخرههاى بیكسى سر میگذاریم رنگ شهادت رنگ سرخ پرچم ماست از امـتـحـان عـاشـقـى بـاكى نـداریـم بـا كــاروان ســرخ امــدادى دوبـاره چـشـم انـتـظار مـقــدم صبـح بـهـاریم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
تقدیم به شهدای فداکار آتش نشان
باز در آتش غـیرت پـر پـروانه بسوخت تا ز جانان خبر آرد تن جانـانه بسوخت رفت تا غـیـرت و ایـثار به یـغـمـا نرود رفت اما ز غمش صد دل دیوانه بسوخت سوخت مردی به دل شعله و مردم دیدند دیـدۀ دخـتـرکی در دل کـاشانه بسوخت مـادری از غـم داغ پـسـرش نـالـه کـنان که جهان از غم این نالۀ مستانه بسوخت بی گمان در غم این حادثه یک شهر گریست آشنا سوخت در آتش دل بیگانه بسوخت
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و وفات حضرت معصومه سلام الله علیها
هم غمِ اشک دو خواهر، دو برادر را کشت هم فراق دو برادر که دوخواهر را کشت هـر دو تا داغِ بـزرگـیست برای زهـرا وای از غـصّۀ اولاد که مـادر را کـشت خواهری در قُم و از هجرِ برادر جان داد کوفه و شام هم آن خواهرِ دیگر را کشت آه ای حضرت معـصومه بـمیـرم بی بی غربت تو به خدا شیعـۀ حـیـدر را کشت پیش چشمت به رضای تو جسارت شد؟ نه دید زینب که عـدو سبط پیـمبر را کشت کرد خورشیدِ سرش بر افقِ نیـزه طلوع گیسوی درهمِ او خواهرِ مضطر را کشت جان گرفت و به لبش آیۀ قـرآن گل کرد خیزران صوت رسای لب و حنجر را کشت دلِ شب داخلِ ویـران، سر خونینِ حسین در طبق آمد و این منظره دختر را کشت
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و وفات حضرت معصومه سلام الله علیها
نام او هم نـشر دیـن، تبـلیـغ آئـین میکند عـطر او فیضیهها را عطرآگـین میکند دختر معصوم یعنی حضرت معصومه که دست اعجـازش کـتاب الله تـدوین میکند
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت معصومه سلام الله علیها قبل از وفات
ﺗﺎ ﮐـﯽ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺍﺯ ﺩﻭﺭ ﺳـﻼﻣﯽ ﺑـﺮﺳـﺎﻧﻢ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺧـﺒـﺮﯼ ﻧـﯿـﺴﺖ ﺑـﺮﺍﺩﺭ ﻧـﮕـﺮﺍﻧﻢ جان بی تو به لب آمده، ﺍﯼ ﭘـﺎﺭۀ ﺟﺎﻧﻢ دلگیرم ازین شهر و روا، نیست بمانم ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﯾﻌـﻘﻮﺏ ﺍﮔﺮ ﺟﺎﻣﻪ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺣﺎﻻ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺳﻮﯼ ﺭﺿﺎ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺍﯼ ﮐـﺎﺵ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺧـﺒﺮﯼ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﺩﺭ ﺁﺗـﺶ ﻋـﺸـﻖ ﺗﻮ ﭘـﺮﯼ ﺩﺍﺷـﺘﻪ ﺑـﺎﺷﻢ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺧـﺮﺍﺳـﺎﻥ ﺳـﻔـﺮﯼ ﺩﺍﺷـﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺑﻪ ﻗـﻢ ﻫﻢ ﻧـﻈـﺮﯼ ﺩﺍﺷﺘـﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﺑﺎ ﺧﺎﻃﺮ ﺁﺳـﻮﺩﻩ ﺑـﻤـﺎﻥ ﭼـﺸﻢ ﺑﻪ ﺭﺍﻫـﻢ ﯾﮏ ﻗـﺎﻓﻠﻪ ﻣﺤﺮﻡ ﺑﻪ ﺨـﺪﺍ ﻫﺴﺖ ﺳﭙﺎﻫﻢ! ﺍﯾﻦ ﺟـﺎﺩّﻩ ﻫﺎ ﭼـﺸـﻢ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﻗـﺪﻡ ﻣـﺎﺳﺖ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻧﺮﺳﺪ ﻗﺎﻓﻠﻪ ﺗﺎ ﻃﻮﺱ، ﻏﻢ ﻣﺎﺳﺖ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﮎ ﻋﺮﺍﻕ ﻋﺠﻢ ﻣﺎﺳﺖ ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﭘﺪﺭﻡ، ﻗﻢ ﺣـﺮﻡ ﻣﺎﺳﺖ حاشا ﮐﻪ ﻓـﺮﺍﻣـﻮﺵ ﮐﻨﻢ ﺩﻟـﺒـﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑـﺎﯾـﺪ ﮐﻪ ﺑـﺴـﺎﺯﻡ ﺣــﺮﻡ ﻣـﺎﺩﺭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑـﺎﯾـﺪ ﻧـﺮﺳﯿـﺪﻥ ﺑـﻪ ﺭﺿـﺎ ﺭﺍ ﺑــﭙـﺬﯾـﺮﻡ ﺣـﺎﻻ ﺑﻪ ﺷﻬـﺎﺩﺕ ﺑـﺮﺳـﻢ ﯾﺎ ﮐﻪ ﺑـﻤﯿـﺮﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﭘـﺮﯾﺸﺎﻧﻢ ﻭ ﺑـﯿـﻤـﺎﺭ ﻭ ﺍﺳﯿـﺮﻡ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺣﺠﺮۀ ﺧﻮﺩ ﺭﻭﺿﻪ ﺑﮕﯿﺮﻡ ﺑﺎ ﯾـﺎﺩ ﻏـﻢ ﻓـﺎﻃـﻤـﻪ ﻫـﻖ ﻫـﻖ ﺑﻨـﻮﯾـﺴﻢ ﺑﺮ ﺣـﺎﺷـﯿـۀ ﺑﺮﮒ ﺷـﻘـﺎﯾـﻖ ﺑـﻨـﻮﯾﺴﻢ... ﺑﺎ ﮔـﺮﯾـۀ ﻣﻦ ﻫـﯿـﭻ ﮐـﺴﯽ ﮐـﺎﺭ ﻧـﺪﺍﺭﺩ ﻗــﻢ ﮐـﺎﺭ ﺑﻪ ﻣـﻬـﻤـﺎﻥ ﻋــﺰﺍﺩﺍﺭ ﻧــﺪﺍﺭﺩ ﺩﺭ ﮐﻮﭼﻪ ﺩﺭﯼ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﺴﻤﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻣـﻌـﺼﻮﻣـۀ ﺗـﻮ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺩﯾـﻮﺍﺭ ﻧـﺪﺍﺭﺩ نامحرم اگر هست در این کوچه غمی نیست اینجا زدن فاطمه ها حرف کمی نیست ﺑﯿﻦ ﻧﻈﺮ ﺁﻥ ﻫﻤﻪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻓﺮﻕ ﺍﺳﺖ ﺑﯿﻦ ﻫﻤﻪ ﺩﺭ ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﻭ ﻫﻤﻬﻤﻪ ﻓﺮﻕ ﺍﺳﺖ ﺑـﯿﻦ ﺍﺛـﺮ ﻫـﻠﻬﻠﻪ ﺑﺎ ﺯﻣـﺰﻣﻪ ﻓـﺮﻕ ﺍﺳﺖ ﻣﺎ ﺑﯿﻦ ﻏﻢ ﻓﺎﻃﻤﻪ ﺑﺎ ﻓـﺎﻃﻤﻪ ﻓـﺮﻕ ﺍﺳﺖ از مردم نامـرد در اینجا اثـری نیست در شهر قم از ضربۀ سیلی خبری نیست
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت معصومه سلام الله علیها قبل از وفات
همشیـرهات از تو گـلـه بـسیار دارد حــالــی شـبــیـه آتـش نـیــزار دارد اصلاً خبر داری که افـتاده به بستر اصـلاً خـبـر داری تن بـیـمـار دارد حق میدهم نشناسیاَم خیلی شکـستم چه میتوان کرد عـاشقی آثار دارد ای کاش یک پیراهنت در پیش من بود آغـوشم این شب ها هـوای یار دارد در را که هرکس زد به خود گفتم تو هستی یک منظر شوقی به جز دیدار دارد سربسته میگویم به تو این حرف ها را هر جملهام در باطنـش اسرار دارد این شهر خیلی احترامم را نگه داشت این شهر لطف و خوبیِ سرشار دارد یکبار من را از شلوغی رد نکردند با اینکه که خیلی کوچه و بازار دارد اینجا نه یک نا محرمی نزدیک من شد نه ایـنکـه قـصد اذیـت و آزار دارد نه دور تا دور من از اوباش پُر شد نـه هـچکـس با تـازیـانـه کـار دارد نه خانهام ویرانهای بیسقف و در شد نـه ایـنکـه اصلاٌ ریـزش آوار دارد نه چادرم خاکی شده نه دست خورده نه که غـرورم زخـم از انظار دارد اوضاع عمه زینـبم طوری دگر شد از گریهها یک عمر چشم تار دارد نیم تنش زخم است و نیمی هم کبود است چـه یـادگـاری هـا ز نـیـزه دار دارد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
وفات حضرت معصومه سلام الله علیها
هرشب میان بستر خود گریه میکنی با حـال گریه آور خود گریه میکنی اصلا تمام اهـل جهان گـریه میکـنند تا با نگـاه مضطر خود گریه میکنی سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است با هر اشـارۀ سر خود گـریه میکنی هرلحظه خواهرانه رضا را صدا زدی از دوری بـرادر خود گـریـه میکنی کشتی عـمر ناب تو پهلو گرفته است در لحظههای آخر خود گریه میکنی وقتی که خیره بر در و دیوار میشوی داری به یاد مادر خود گریه میکنی آتـش میان سـاحت گـلخـانه پا گرفـت در بین کوچهها نفس مرتضی گرفت
: امتیاز
|
























