امروز : شنبه, 26 آبان 1397 - ۸ ربیع الاول ۱٤٤۰
خانه :: مقتل


مسلمان شدن مرد نصرانی توسط سر امام علیه السلام

درباره : روایت های بین راه شام و شهر شام منبع : پژوهشی نو در بازشناسی مقتل سیدالشهدا ص 338

یزید ملعون دستور مي‌داد در مجالس مختلف شراب خواري‌اش، سر مطهّر سيّدالشهدا علیه السلام را داخل تشت طلا به مجلسش بياورند. از امام سجّاد نقل شده: روزی در يكي از اين جلسات، سفير نصرانی مذهبی از كشور روم هم حضور داشت. اين مرد رومي وقتي كه سر سیّدالشهداعلیه السلام را ديد به يزيد گفت: اي پادشاه عرب! داستان اين سر چيست؟ مي‌خـواهم بدانم. يزيد پـاسخ داد: براي چه مي‌خواهي بداني؟ گفت: وقتي به كشورم برگردم، پادشـاه من در مورد چيزهايي كه ديده‌ام؛ از من سؤال خواهد كرد؛ مي‌خواهم جوابي براي او داشته باشم.

به کنیزی خواستن دختر سیدالشهدا

درباره : روایت های بین راه شام و شهر شام منبع : پژوهشی نو در بازشناسی مقتل سیدالشهدا ص 369

دفاع حضرت زینب سلام الله علیها از دختر سیّدالشهداء: یکی از غم بار‌ترین وقایع مجلس شوم یزید که جای دارد شیعه برای آن جان بدهد، این است که در مقاتل به نقل از فاطمه، دختر[1] امام حسين عليه السّلام آمده كه فرمودند: وقتي در مجلس يزيد بوديم، مردي شامي به من اشاره كرد و به يزيد گفت: اين دخترك را به من ببخش؛ ( به عنوان كنيز) من به خودم لرزيدم و خویش را به عمّه‌ام زينب چسبانيدم و گفتم اسير شدم، كنيز هم بشوم! فكر مي‌كردم يزيد اين كار را خواهد كرد. عمّه‌ام زينب‌ كه مي‌دانستند چنين كاري انجام نخواهد شد، رو كردند به آن مرد شامي و فرمودند: كَذَبْتَ وَ اللَّهِ وَ لَوْ مِتُّ وَ اللَّهِ مَا ذَلِكَ لَكَ وَ لَا لَه! دروغ گفتي و خودت را پست كردي! به خدا اين كار را نه تو، نه يزيد نمي‌توانيد انجام

سخنان امام سجّاد علیه السلام با یزید ملعون

درباره : روایت های بین راه شام و شهر شام منبع : پژوهشی نو در بازشناسی مقتل سیدالشهدا ص 183

از امام صادقعليه السّلام نقل است که يزيد به امام سجّادعليه السّلام گفت: حمد خدایی را که پدرت را کشت. امام سجّاد عليه السّلام پاسخ دادند: خدا لعنت کند کسی را که پدر مرا کشت! با این جواب امام، یزید خشمگین شد و تصمیم به شهادت امام سجّاد عليه السّلام گرفت. امام سجّادعليه السّلام فرمودند: پس اگر می‌خواهی مرا بـکُشی، کسی را مأمورکن تا زنان و کودکان را به مدینه ببرد که جُز من مَحرمی ندارند. یزید ملعون شرمنده شد و گفت نه؛ خودت آن‌ها را خواهی برد و سپس سوهانی خواست و زنجیر از دست و گردن امام سجّاد عليه السّلام باز کرد تا منّـتی هم برگردن زین العابدین بگذارد و بعد شروع کرد به خواندن این آیه: « وَ ما أَصابَكُمْ مِنْ مُصيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ أَيْديكُمْ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثير[1]»؛ هر مصيبتى به شما رسد، بر اثر اعمالى است كه انجام داده‏ ايد و بسيارى را نيز عفو مى‏ كند. امام سجّاد عليه السّلام پاسخ دادند: نه؛ اين آيه در وصف ما نيست، بلکه،

جسارت به سر مطهر امام علیه السلام در مجلس یزید

درباره : روایت های بین راه شام و شهر شام منبع : پژوهشی نو در بازشناسی مقتل سیدالشهدا ص 365

وقتي‌ اهل بیت را به کاخ یزید بردند و یزید ملعون با سخنان کوبند و محکم امام سجادعليه السّلام و حضرت زینب سلام الله علیها رسوا شد و صحنه در حال عوض ‌شدن بر ضد يزيد بود، آن ملعون برخلاف همه مردم که متأثّر شده بودند با بی‌حیایی تمام، شراب زهرجان مي‌كرد و به ديگران هم تعارف مي‌كرد كه بخوريـد؛ اين شراب پيروزي ماست؛ حتّي در بعضي از كتب مقاتل به نقل از امام رضا عليه السّلام آمده است که همراه شراب خوردن، شطرنج هم بازي مي‌كرد و هر بار كه شراب مي‌خورد، ته‌مانده‌اش را در كنار تشتي مي‌ريخت كه سر مطهّر امام عليه السّلام در داخل آن بود.[1]

یزید در این مجلس گستاخی را به نهایت رسانده و چوب خیزرانی طلب کرد و با آن چوب به لب و دندان مبارک سیّدالشهداعليه السّلام میزد و اين

ورود اهل بیت به مجلس یزید

درباره : روایت های بین راه شام و شهر شام منبع : پژوهشی نو در بازشناسی مقتل سیدالشهدا ص 361

بعد از ورود اهل بیت به شام و جسارتهایی که صورت گرفت اهل بیت را به مجلس یزید ملعون بردند ابتدا مُجْفِزُ بْنِ ثَعْلَبَه ضمن درخواست اذن ورود، ندا داد: اي يزيد! اين مُجْفِزُ بْنِ ثَعْلَبَهْ است كه مردمان پست و نابكار را نزد اميرمؤمنان يزيد آورده است. امام سجّاد عليه السّلام كه از كوفه تا شام با كسي سخن نگفته بودند، اينجا مصلحت دیدند جواب دهند و فرمودند[1]: آن كس كه مادر مُجْفِر زاييده، پست‌تر و بد نهاد‌تر است.[2]

از امام سجّادعليه السّلام نقل شده: ما 12 پسر بوديم[3] که غل جـامعه به گردن و بسته به ریسمان به همراه زنان و دختران، ما را وارد مجلس يزيدكردند. وقتي وارد شدند، امام سجّادعليه السّلام به يزيد فرمودند: أَنْشُدُكَ اللَّهَ يَا يَزِيدُ مَا ظَنُّكَ بِرَسُولِ اللَّهِ لَوْ رَآنَا عَلَى هَذِهِ الصِّفَة؟ اي يزيد! تو را قسم مي‌دهم به خدا! به نظر تو اگر رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم ما را

هدایت مرد شامی به دست امام سجّاد

درباره : روایت های بین راه شام و شهر شام منبع : پژوهشی نو در بازشناسی مقتل سیدالشهدا ص 357

پس از اينكه اهل بيت را وارد شهر شام كردند، آن‌ها را بر روي پله‌های مسجد جامع شهر كه جاي استقرار اسيران بود، نگه داشتند. در این هنگـام پیرمردی شامی جلو آمد و گفت خدا را شكر كه شما را كشت و هلاك ساخت و شهرها را از شرّ شما راحت كرد! بعد از اينكه حرف‌ها و ناسزا گفتن‌های او تمام شد، امام سجّاد عليه السّلام رو كردند به وی و فرمودند: يَا شيخ! هَلْ قَرَأْتَ الْقـُرْآن؟ اي پيرمرد! آيا قرآن خوانده‌اي؟ پير مرد گفت بله. حضرت فرمودند آيا تا کنون اين آيه از قرآن را خوانده‌اي: « قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى[1]»؟ بگـو اي پيغمبرصلى الله عليه وآله وسلم به مردم، من براي انجـام دادن رسالت خويش از شما مزدي نمي خواهم، جُز آنكه با خويشاوندان من نيكي كنيد! پير مرد جواب

ورود اهل بیت به شام

درباره : روایت های بین راه شام و شهر شام منبع : پژوهشی نو در بازشناسی مقتل سیدالشهدا ص 355

پس از تمامی وقایع سخت و جانگداز بین کوفه تا شام که ما بخشی از آن‌ها را بازگو کردیم، کاروان در شانزدهم ربیع الاوّل به شام رسید و اهل بيت را سه روز[1] پشت دروازه شهر شام نگه داشتند تا شهر را تزیین كنند و جشن بگيرند.[2]  وقتي مي‌خواستند اهل بيت را وارد شهر كنند، امّ كلثوم سلام الله علیها به سراغ شمر رفتند و فرمودند: تقاضايي از تو دارم و آن اين است كه ما را از دروازه‌اي وارد شهر كني كه مردم زيادي نباشند و بين ما و نيزه‌داراني كه سرهای مطهّر شهدا را حمل مي‌كنند فاصله بينداز، تا ما اهل بيت كمتر در ديد مردم باشيم؛ امّا شمر ملعون دقيقاً برخلاف آن عمل كرد و آن‌ها را از دروازه‌ای شلوغ ( دروازه ساعات شام) وارد كرد و دستور داد سرهاي مطهّر شهدا عليه السّلام را در لابه‌لاي محمل‌ها قرار دادند.[3]

ماجرای مسلمان شدن راهب توسط سر مطهّر

درباره : روایت های بین راه شام و شهر شام منبع : پژوهشی نو در بازشناسی مقتل سیدالشهدا ص 351

قطب راوندی و دیگران می‌نویسند وقتی کاروان اسرای اهل بیت به منزل دیر رسید و در آنجا اتراق کردند، نيمه‌هاي شب، را هب نصراني كه در اين دير ساكن بود صدايي شنید، خوب که گوش داد، دریافت صداي ذكر تسبيح و تقديس الهي مي‌آید! از جا بلند شد و سر از دريچه دير بيرون كرد و ديد از محلّي كه سر امامعليه السّلام را گذاشتند، نور عظيمي به آسمان ساطع است و از آسمان فوج فوج ملائكه فرود مي‌آيند و عرضه مي‌دارند: اَلسَّلَامٌ عَلَيكَ يَابنَ ‌رَسَول‌ِ الله! اَلسَّلَامٌ عَلَيكَ يَا اَبَاعَبدِالله ! صَلَوَاتُ ‌اللهِ وَ سَلَامٌ عَلَيكَ![1] راهب نزد مأموران رفت و پرسيد اين سر کیست؟[2] پاسخ دادند سر حسين‌ بن‌علي عليه السّلام پسر دختر پيغمبر. راهب پرسيد پسر دختر پيغمبر خودتان؟ پاسخ دادند بله. راهب