کاربری جاری : مهمان خوش آمدید
 
خانه :: مقتل


شهادت حضرت قاسم علیه السلام به روایت کتب مختلف تاریخی

درباره : حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام
منبع : ارشاد، اخبار الطوال، تاریخ طبری، روضة الواعظین، مقتل خوارزمی، اعلام الوری، لهوف، مثیر الاحزان ؛ تذکرة الخواص، بحار الانوار، جلاءالعیون، نفس المهموم، منتهی الامال، مقتل مقرم

الأرشاد شیخ مفید( از علمای قرن پنجم هجری):

حميد بن مسلم گويد: در اين گيرودار بوديم كه ديدم پسركى بسوى ما آمد كه رويش همانند پاره ماه بود و در دستش شمشيرى بود، و پيراهنى بتن داشت و ازار و نعلينى داشت كه بند يكى از آن دو نعلين پاره شده بود، عمر بن سعد بن نفيل ازدى گفت: بخدا من باين پسر حمله خواهم كرد: گفتم سبحان اللَّه تو از اين كار چه بهره خواهى برد (و از جان اين پسر بچه چه ميخواهى) او را بحال خود واگذار اين مردم سنگدل كه هيچ كس از اينان باقى نگذارند كار او را نيز خواهند ساخت؟ گفت: بخدا من بر او حمله خواهم كرد، پس حمله كرده رو بر نگردانده بود كه سر آن پسرك را چنان با شمشير بزد كه آن را از هم شكافت و آن پسر برو بزمين افتاده، فرياد زد: اى عموجان! حسين عليه السّلام


مانند باز شكارى لشكر را شكافت، سپس همانند شير خشمناك حمله افكند شمشيرى بعمر بن سعد بن نفيل بزد، عمر شانه را سپر آن شمشير كرد، شمشير دستش را از نزديك مرفق جدا ساخت، چنان فريادى زد كه لشكريان شنيدند آنگاه حسين‏ عليه السّلام از او دور شد، سواران كوفه هجوم آوردند كه او را از معركه بيرون برند، پس بدن نحسش را اسبان لگدكوب كرده تا بدوزخ شتافت و ديده از اين جهان بست. و گرد و خاك كه بر طرف شد ديدم حسين عليه السّلام بالاى سر آن پسر بچه ايستاده و او پاى بر زمين ميسائيد (و جان ميداد) و حسين عليه السّلام ميفرمود دور باشند از رحمت خدا آنان كه تو را كشتند، و از دشمنان اينان در روز قيامت جدت (رسول خدا ص) ميباشد، سپس فرمود: بخدا بر عمويت دشوار است كه تو او را بآواز بخوانى و او پاسخت ندهد، يا پاسخت دهد ولى بتو سودى ندهد، آوازى كه بخدا ترساننده و ستمكارش بسيار و يار او اندك است، سپس حسين عليه السّلام  او را بر سينه خود گرفته از خاك برداشت، و گويا من مينگرم بپاهاى آن پسر كه بزمين كشيده ميشد پس او را بياورد تا در كنار فرزندش على بن الحسين عليهما السلام و كشته‏هاى ديگر از خاندان خود بر زمين نهاد، من پرسيدم: اين پسر كه بود؟ گفتند: او قاسم بن حسن بن على بن ابى طالب عليه السّلام بود.

متن عربی روایت در ارشاد: قَالَ حُمَيْدُ بْنُ مُسْلِمٍ فَإِنَّا لَكَذَلِكَ إِذْ خَرَجَ عَلَيْنَا غُلَامٌ كَأَنَّ وَجْهَهُ شِقَّةُ قَمَرٍ فِي يَدِهِ سَيْفٌ وَ عَلَيْهِ قَمِيصٌ وَ إِزَارٌ وَ نَعْلَانِ قَدِ انْقَطَعَ شِسْعُ إِحْدَاهُمَا فَقَالَ لِي عُمَرُ بْنُ سَعِيدِ بْنِ نُفَيْلٍ الْأَزْدِيُّ وَ اللَّهِ لَأَشُدَّنَّ عَلَيْهِ فَقُلْتُ سُبْحَانَ اللَّهِ وَ مَا تُرِيدُ بِذَلِكَ دَعْهُ يَكْفِيكَهُ هَؤُلَاءِ الْقَوْمُ الَّذِينَ مَا يُبْقُونَ عَلَى أَحَدٍ مِنْهُمْ فَقَالَ وَ اللَّهِ لَأَشُدَّنَّ عَلَيْهِ فَشَدَّ عَلَيْهِ فَمَا وَلَّى حَتَّى ضَرَبَ رَأْسَهُ بِالسَّيْفِ فَفَلَقَهُ وَ وَقَعَ‏  الْغُلَامُ لِوَجْهِهِ فَقَالَ يَا عَمَّاهْ فَجَلَّى الْحُسَيْنُ عليه السّلام كَمَا يُجَلِّي الصَّقْرُ ثُمَّ شَدَّ شِدَّةَ لَيْثٍ أُغْضِبَ فَضَرَبَ عُمَرَ بْنَ سَعْدِ بْنِ نُفَيْلٍ بِالسَّيْفِ فَاتَّقَاهَا بِالسَّاعِدِ فَأَطَنَّهَا مِنْ لَدُنِ الْمِرْفَقِ فَصَاحَ صَيْحَةً سَمِعَهَا أَهْلُ الْعَسْكَرِ ثُمَّ تَنَحَّى عَنْهُ الْحُسَيْنُ عليه السّلام وَ حَمَلَتْ خَيْلُ الْكُوفَةِ لِتَسْتَنْقِذَهُ فَتَوَطَّأَتْهُ بِأَرْجُلِهَا حَتَّى مَاتَ. وَ انْجَلَتِ الْغَبَرَةُ فَرَأَيْتُ الْحُسَيْنَ عليه السّلام قَائِماً عَلَى رَأْسِ الْغُلَامِ وَ هُوَ يَفْحَصُ بِرِجْلِهِ وَ الْحُسَيْنُ يَقُولُ بُعْداً لِقَوْمٍ قَتَلُوكَ وَ مَنْ خَصْمُهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فِيكَ جَدُّكَ ثُمَّ قَالَ عَزَّ وَ اللَّهِ عَلَى عَمِّكَ أَنْ تَدْعُوَهُ فَلَا يُجِيبُكَ أَوْ يُجِيبُكَ فَلَا يَنْفَعُكَ صَوْتٌ وَ اللَّهِ كَثُرَ وَاتِرُوهُ وَ قَلَّ نَاصِرُوهُ ثُمَّ حَمَلَهُ عَلَى صَدْرِهِ وَ كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَى رِجْلَيِ الْغُلَامِ تَخُطَّانِ الْأَرْضَ فَجَاءَ بِهِ حَتَّى أَلْقَاهُ مَعَ ابْنِهِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَ الْقَتْلَى مِنْ أَهْلِ بَيْتِهِ فَسَأَلْتُ عَنْهُ فَقِيلَ لِي هُوَ الْقَاسِمُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عليه السّلام  « الأرشاد ج 2 ص 159»

**********************************************************

اخبار الطوال دینوری ( از مورخین قرن سوم هجری):

پس از او قاسم پسر امام حسن عليه السّلام با شمشير عمرو بن سعد بن مقبل اسدى شهيد شد، و پس از او برادرش ابو بكر پسر امام حسنعليه السّلام با تير عبد الله بن عقبه غنوى شهيد شد. « اخبارالطوال ص 237 »

**********************************************************

تاریخ طبری ( از مورخین قرن سوم هجری):

به نقل از حُمَید بن مسلم ـ : جوانى به سان پاره ماه شمشیر به دست، به سوى ما آمد. او پیراهن و بالاپوش و کفش هایى داشت که بند یک لِنگه اش پاره شده بود، و از یاد نبرده ام که لنگه چپ آن بود. عمرو بن سعد بن نُفَیل اَزْدى به من گفت: به خدا سوگند بر او حمله مى برم. به او گفتم : سبحان اللّه! از آن چه مى خواهى؟! کُشتن همین کسانى که گرداگردِ آنها را گرفته اند براى تو بس است. گفت: به خدا سوگند، به او حمله خواهم بُرد! آن گاه بر او حمله بُرد و باز نگشت تا با شمشیر بر سرش زد. آن جوان به صورت [بر زمین] افتاد و فریاد برآورد: عموجان! حسین علیه السلام  مانند باز شکارى نگاهى انداخت و مانند شیر شرزه به عمرو، یورش بُرد و او را با شمشیر زد. او ساعد دستش را جلوى آن گرفت امّا از آرنج ، قطع شد. فریادى کشید و از امام علیه السلام کناره گرفت. سواران کوفه یورش آوردند تا عمرو را از دست حسین علیه السلام بِرَهانند؛ امّا عمرو در جلوى سینه مَرکب ها قرار گرفت و سواران با اسب بر روى او رفتند و وى را لگدمال کردند تا مُرد. غبار [ نبرد ] که فرو نشست حسین علیه السلام بر بالاى سر جوان ایستاده بود و او پاهایش را از درد به زمین مى کشید. حسین علیه السلام فرمود: «از رحمت خدا دور باد گروهى که تو را کُشتند و کسانى که طرفِ دعوایشان در روز قیامت جدّ توست!». سپس فرمود: «به خدا سوگند ، بر عمویت گران مى آید که او را بخوانى و پاسخت را ندهد یا پاسخت را بدهد و سودى نداشته باشد؛ صدایى که ـ به خدا سوگند ـ جنایتکاران و تجاوزگران بر آن فراوان و یاورانش اندک اند». سپس او را بُرد و گویى مى بینم که پاهاى آن جوان بر زمین کشیده مى شود و حسین علیه السلام ، سینه اش را بر سینه خود ، نهاده است. با خود گفتم : با او چه مى کند؟ او را آورد و کنار فرزند شهیدش على اکبر و کشتگان گِرد او ـ که از خاندانش بودند ـ گذاشت. نام آن جوان را پرسیدم. گفتند: قاسم بن حسن بن على بن ابى طالب است.
متن عربی روایت در تاریخ طبری : تاریخ الطبری عن حُمَید بن مسلم: خَرَجَ إلَینا غُلامٌ کَأَنَّ وَجهَهُ شِقَّةُ قَمَرٍ، فی یَدِهِ السَّیفُ، عَلَیهِ قَمیصٌ وإزارٌ ونَعلانِ قَدِ انقَطَعَ شِسعُ أحَدِهِما ـ ما أنسى أنَّهَا الیُسرى ـ فَقالَ لی عَمرُو بنُ سَعدِ بنِ نُفَیلٍ الأَزدِیُّ: وَاللّه ِ لَأَشُدَّنَّ عَلَیهِ! فَقُلتُ لَهُ: سُبحانَ اللّهِ! وما تُریدُ إلى ذلِکَ؟! یَکفیکَ قَتلُ هؤُلاءِ الَّذینَ تَراهُم قَدِ احتَوَلوهُم. قالَ: فَقالَ: وَاللّه لَأَشُدَّنَّ عَلَیهِ؛ فَشَدَّ عَلَیهِ.فَما وَلّى حَتّى ضَرَبَ رَأسَهُ بِالسَّیفِ، فَوَقَعَ الغُلامُ لِوَجهِهِ، فَقالَ: یا عَمّاه! قالَ: فَجَلَّى الحُسَینُ علیه السلام کَما یُجَلِّی الصَّقرُ، ثُمَّ شَدَّ شِدَّةَ لَیثٍ غُضُبٍّ،  فَضَرَبَ عَمراً بِالسَّیفِ، فَاتَّقاهُ بِالسّاعِدِ، فَأَطَنَّها مِن لَدُنِ المِرفَقِ، فَصاحَ، ثُمَّ تَنَحّى عَنهُ وحَمَلَت خَیلٌ لِأَهلِ الکوفَةِ لِیَستَنقِذوا عَمراً مِن حُسَینٍ علیه السلام، فَاستَقبَلَت عَمراً بِصُدورِها، فَحَرَّکَت حَوافِرَها وجالَتِ الخَیلُ بِفُرسانِها عَلَیهِ فَوَطِئَتهُ حَتّى ماتَ. وَانجَلَتِ الغَبرَةُ، فَإِذا أنَا بِالحُسَینِ علیه السلام قائِمٌ عَلى رَأسِ الغُلامِ، وَالغُلامُ یَفحَصُ بِرِجلَیهِ؛ وحُسَینٌ علیه السلام یَقولُ: بُعداً لِقَومٍ قَتَلوکَ، ومَن خَصمُهُم یَومَ القِیامَةِ فیکَ جَدُّکَ! ثُمَّ قالَ: عَزَّ وَاللّه عَلى عَمِّکَ أن تَدعُوَهُ فَلا یُجیبَکَ ، أو یُجیبَکَ ثُمَّ لا یَنفَعَکَ! صَوتٌ وَاللّه کَثُرَ واتِرُهُ وقَلَّ ناصِرُهُ. ثُمَّ احتَمَلَهُ، فَکَأَنّی أنظُرُ إلى رِجلَیِ الغُلامِ یَخُطّانِ فِی الأَرضِ، وقَد وَضَعَ حُسَینٌ صَدرَهُ عَلى صَدرِهِ، قالَ: فَقُلتُ فی نَفسی: ما یَصنَعُ بِهِ؟ فَجاءَ بِهِ حَتّى ألقاهُ مَعَ ابنِهِ عَلِیِّ بنِ الحُسَینِ وقَتلى قَد قُتِلَت حَولَهُ مِن أهلِ بَیتِهِ، فَسَأَلتُ عَنِ الغُلامِ، فَقیلَ: هُوَ القاسِمُ بنُ الحَسَنِ بنِ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ. «تاریخ طبری ج 5 ص 447 »

**********************************************************

روضة الواعظین فتال نیشابوری ( از علمای قرن ششم هجری):

پس از او قاسم پسر امام حسنعليه السّلام به ميدان رفت و چنين گفت:  «اى نفس من! بيتابى مكن كه همگان نابود شونده‏ اند. امروز به مقام هاى بلند بهشت خواهى رسيد.» سه تن از ايشان را كشت و از اسب فرو افتاد.  وَ بَرَزَ مِنْ بَعْدِهِ الْقَاسِمُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ ع وَ هُوَ يَقُولُ‏

          لَا تَجْزَعِي نَفْسِي وَ كُلٌّ فَانٍ             الْيَوْمَ تَلْقَيْنَ ذَوِي الْجِنَانِ‏

. فَقَتَلَ مِنْهُمْ ثَلَاثَةً ثُمَّ رُمِيَ عَنْ فَرَسِهِ ع  « روضة الواعظین ص 309 »

**********************************************************

اعلام الوری طبرسی ( از علمای قرن ششم هجری):

حميد بن مسلم گويد: ناگهان كودكى بطرف ما آمد كه گوئى چهره ‏اش قرص قمر بود، در دستش شمشيرى داشت و پيراهنى پوشيده و نعلينى در پا كرده كه بند يكى از آنها پاره بود. عمر بن سعد ازدى گفت: به خداوند سوگند من اكنون اين كودك را از پا در خواهم آورد، گفتم: تو چرا اين كار را ميخواهى انجام دهى شما صرف نظر كن يكى در ميان اين گروه پيدا مى‏ شود او را بكشد، اين مرد بحرف من توجهى نكرد بوى حمله كرد و او را از پا درآورد، كودك گفت: اى عمو بفريادم برس، حسين بن علي عليه السّلام مانند باز شكارى خود را به او رسانيد و بر عمر بن سعد حمله كرد و با شمشيرش بازوى او را قطع نمود. اين مرد فرياد زد و لشكريان را بيارى طلبيد در اين بين جنگ مغلوبه شد و بدن كودك در زير سم اسبان خورد شد، هنگامى كه گرد و غبار فرو نشست ديدم حسين عليه السّلام بالاى سر او نشسته و ميگويد: از رحمت خداوند دور باشند كسانى كه تو را كشتند، و جدّت در روز قيامت با اين افراد مخاصمه خواهد كرد، بعد فرمود: گران است بر عمويت كه او را بيارى ميطلبى و او قادر نيست از شما دفاع كند، به خدا قسم دشمن او زياد است و يارى‏كننده ‏اش اندك. پس از اين او را بر سينه گذاشت در حالى كه پاهايش بر زمين كشيده ميشد و او را با خود برد و در كنار بدن فرزندش علي اكبر نهاد، پرسيدم اين كودك كه بود؟ جواب دادند: او قاسم فرزند حسن بن علي است.
متن عربی روایت در اعلام الوری: قَالَ حُمَيْدُ بْنُ مُسْلِمٍ فَأَنَا كَذَلِكَ إِذْ خَرَجَ عَلَيْنَا غُلَامٌ كَأَنَّ وَجْهَهُ فِلْقَةُ قَمَرٍ فِي يَدِهِ سَيْفٌ وَ عَلَيْهِ قَمِيصٌ وَ إِزَارٌ وَ نَعْلَانِ قَدِ انْقَطَعَ شِسْعُ إِحْدَاهُمَا فَقَالَ لِي عَمْرُو بْنُ سَعْدِ بْنِ نُفَيْلٍ الْأَزْدِيُّ وَ اللَّهِ لَأَشُدَّنَّ عَلَيْهِ فَقُلْتُ يَا سُبْحَانَ اللَّهِ وَ مَا ذَا تُرِيدُ مِنْهُ دَعْهُ يَكْفِيكَهُ هَؤُلَاءِ الْقَوْمُ فَشَدَّ عَلَيْهِ فَقَتَلَهُ وَ وَقَعَ الْغُلَامُ لِوَجْهِهِ فَقَالَ يَا عَمَّاهْ فَجَلَّى الْحُسَيْنُ عليه السّلام كَمَا يُجَلِّي الصَّقْرُ ثُمَّ شَدَّ شِدَّةَ لَيْثٍ أُغْضِبَ فَضَرَبَ عَمْرَو بْنَ سَعْدٍ بِالسَّيْفِ فاتقاهما [فَاتَّقَاهَا بِالسَّاعِدِ فَأَطَنَّهَا مِنْ لَدُنِ الْمِرْفَقِ فَصَاحَ صَيْحَةً سَمِعَهَا أَهْلُ الْعَسْكَرِ ثُمَّ تَنَحَّى عَنْهُ الْحُسَيْنُ وَ حَمَلَتْ خَيْلُ أَهْلِ الْكُوفَةِ لِيَسْتَنْقِذُوهُ فَتَوَطَّأَتْهُ بِأَرْجُلِهَا حَتَّى مَاتَ وَ انْجَلَتِ الْغَبَرَةُ فَرَأَيْتُ الْحُسَيْنَ عليه السّلام قَائِماً عَلَى رَأْسِ الْغُلَامِ وَ هُوَ يَفْحَصُ بِرِجْلِهِ وَ الْحُسَيْنُ ع يَقُولُ بُعْداً لِقَوْمٍ قَتَلُوكَ وَ مَنْ خَصْمُهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فِيكَ جَدُّكَ.

ثُمَّ قَالَ عَزَّ وَ اللَّهِ عَلَى عَمِّكَ أَنْ تَدْعُوَهُ فَلَا يُجِيبَكَ أَوْ يُجِيبَكَ فَلَا يَنْفَعَكَ صَوْتٌ وَ اللَّهِ كَثُرَ وَاتِرُهُ وَ قَلَّ نَاصِرُهُ ثُمَّ حَمَلَهُ عَلَى صَدْرِهِ فَكَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَى رِجْلَيِ الْغُلَامِ يَخُطَّانِ الْأَرْضَ فَجَاءَ بِهِ حَتَّى أَلْقَاهُ مَعَ ابْنِهِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَ الْقَتْلَى مِنْ أَهْلِ بَيْتِهِ فَسَأَلْتُ عَنْهُ فَقِيلَ هُوَ الْقَاسِمُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عليه السّلام . « اعلام الوری ص 347 »

**********************************************************

مقتل الحسین خوارزمی ( از علمای قرن ششم هجری):

در این زمان، عبداللَّه بن حسنعليه السّلام و به روایتی قاسم بن الحسنعليه السّلامیش آمد. و هو غلام صغیر لم یبلغ الحلم، او پسري کوچک بود که هنوز به سن بلوغ نرسیده بود. فلما نظر إلیه الحسینعليه السّلام إعتنقه و جعلا یبکیان حتی غشی علیهما، چون حسینعليه السّلام او را دید دست به گردن یکدیگر انداختند و گریستند تا حالت غش به آنان دست داد. ثمّ استأذن الغلام للحرب فأبی عمّه الحسینعليه السّلامأن یأذن له فلم یزل الغلام یقبّل سپس آن نوجوان اجازه نبرد خواست، اما عمویش از اجازه دادن به او طفره رفت، یدیه و رجلیه و یسأله الإذن حتی أذن له فخرج و دموعه علی خدیه و هو یقول: آن نوجوان آن قدر دست و پاي امام را بوسید و اصرار کرد تا اجازه گرفت، او به میدان می رفت در حالی که اشکش سرازیر بود و می گفت :

إن تنکرونی فأنا فرع الحسن                 سبط النبی المصطفی و المؤتمن

هذا حسین کالأسیر المرتهن                  بین اناس لا سقوا صوب المزن

اگر مرا نمی شناسید  بدانید من از شاخه درخت حسنم. او که نوه پیامبر برگزیده و مورد اعتماد بود. این حسینعليه السّلام است که مانند اسیري در دست مردم گرفتار شده است. کاش این مردم از بارش ابرها سیراب نشوند

و حمل و کأنّ وجهه فلقۀ قمر و قاتل فقتل علی صغر سنه خمسۀ و ثلاثین رجلًا. او که گویی صورتش پاره اي از ماه بود حمله را آغازید. گفته اند با وجود سن اندکش، 35 نفر را از پاي در آورد. قال حمید بن مسلم: کنت فی عسکر ابن سعد فکنت أنظر إلی الغلام و علیه قمیص و إزار و نعلان قد انقطع شسع إحداهما ما أنسی أنّه کان شسع الیسري؛ حُمید بن مسلم گوید: در لشکر ابن سعد بودم و این نوجوان را میدیدم. پیراهن و شلواري بر تن داشت و کفش هایی که بند یکی از آنها پاره شده بود. یادم هست بند لنگه راست بود

فقال عمرو بن سعد الأزدي: واللَّه لأشدّن علیه، عمرو بن سعد ازدي گفت: من به او حمله می کنم، فقلت: سبحان اللَّه! ما ترید بذلک؟ فواللَّه لو ضربنی ما بسطت له یدي یکفیک هؤلاء الذین تراهم قد احتوشوه، گفتم سبحان اللَّه! می خواهی چه کنی؟ حتی اگر) این نوجوان( مرا بزند جوابش را نمی دهم. همین عده که اطرافش را (مانند صیاد( گرفته اند براي او بس است. قال: واللَّه لأفعلنّ! و شدّ علیه فما ولی حتی ضرب رأسه بالسیف فوقع الغلام لوجهه و صاح: یا عماه !او گفت: من  باید به او حمله کنم و چنین کرد. طولی نکشید که سر آن نوجوان را با شمشیر زد و او به صورت زمین خورد و فریاد زد: اي عمو! فانقض علیه الحسین کالصقر و تخلّل الصفوف و شدّ شدّة اللیث الحرب، حسین همچون باز شکاري به سویش دوید، صف دشمن را شکافت و همچون شیر حمله کرد؛ فضرب عمراً بالسیف فاتقاه بیده فأطنها من المرفق فصاح ثمّ تنحی عنه فحملت خیل أهل الکوفۀ لیستنقذوه فاستقبلته بصدورها و وطأته بحوافرها فمات؛ شمشیري را حواله عمرو کرد که دستش را پیش آورد و آن را از آرنج قطع کرد؛ سپس امامعليه السّلام او را رها کرد، لشکریان کوفه حمله بردند تا نجاتش دهند اما اسبان او را زیر سم، پایمال کردند و او کشته شد، و انجلت الغبرة، فإذا بالحسین قائم علی رأس الغلام و هو یفحص برجلیه و الحسینعليه السّلام یقول: هنگامی گرد و غبار فروکش کرد امام بر سر غلام رسید او پاهایش را بر زمین می کشید فرمود: عز واللَّه علی عمّک أن تدعوه فلا یجیبک أو یجیبک فلا یعینک أو یعینک فلا یغنی عنک بعداً لقوم قتلوك الویل لقاتلک. بر عمویت سخت است که او را بخوانی و نتواند جوابت را بدهد یا جوابت را بدهد ولی فایده نداشته باشد. (از رحمت خدا) دور باد گروهی که تو را کشتند و واي بر قاتلت؛ ثم احتمله فکأنی أنظر الی رجلی الغلام تخطان الأرض و قد وضع صدره إلی صدره، آن گاه او را حمل کرد و به سینه اش می کشید. من می دیدم که پاهاي غلام به زمین کشیده می شد. فقلت فی نفسی: ما ذا یصنع به؟ فجاء به حتی ألقاه مع القتلی من أهل بیته؛ با خود گفتم می خواهد چه کند؟ دیدم او را برد تا پیش کشتگان خاندانش گذاشت.

ثم رفع طرفه إلی السماء و قال: اللّهم! احصهم عددا و لا تغادر منهم أحدا و لا تغفر لهم أبداً، آن گاه رویش را به آسمان کرد و گفت: خدایا! جمع آنها را پراکنده کن و احدي از آنان را زنده مدار و هیچگاه آنان را نبخش؛ صبراً یا بنی عمومتی! صبراً یا أهل بیتی! لا رأیتم هوانا بعد هذا الیوم أبداً. اي پسر عموها! صبر کنید. اي خانواده ام! صبر کنید. هیچگاه پس از این، خواري نبینید  « مقتل الحسین خوارزمی ج 2 ص 31 ».

**********************************************************

لهوف سید بن طاوس ( از علمای قرن هفتم هجری):

قَالَ الرَّاوِي: وَ خَرَجَ غُلَامٌ كَأَنَّ وَجْهَهُ شِقَّةُ قَمَرٍ فَجَعَلَ يُقَاتِلُ فَضَرَبَهُ ابْنُ فُضَيْلٍ الْأَزْدِيُّ عَلَى رَأْسِهِ فَفَلَقَهُ فَوَقَعَ الْغُلَامُ لِوَجْهِهِ وَ صَاحَ يَا عَمَّاهْ فَجَلَّى الْحُسَيْنُ عليه السّلام كَمَا يُجَلِّي الصَّقْرُ ثُمَّ شَدَّ شَدَّةَ لَيْثٍ أَغْضَبَ فَضَرَبَ ابْنَ فُضَيْلٍ بِالسَّيْفِ فَاتَّقَاهَا بِالسَّاعِدِ فَأَطَنَّهُ مِنْ لَدُنِ الْمِرْفَقِ فَصَاحَ صَيْحَةً سَمِعَهُ أَهْلُ الْعَسْكَرِ وَ حَمَلَ أَهْلُ الْكُوفَةِ لِيَسْتَنْقِذُوهُ فَوَطِئَتْهُ الْخَيْلُ حَتَّى هَلَكَ. راوى گويد: نوجوانى كه گوئيا صورتش چون پاره ماه مى‏ درخشيد بيرون شد و به قتال پرداخت، ابن فضيل ازدى ضربتى بر سر مباركش فرود آورده آن را بشكافت، نوجوان با صورت به زمين آمد و صيحه زد: يا عمّاه. حسين عليه السّلام با شتاب باز شكارى و خشم شير خشمگين شتابيده ضربت شمشيرى بر ابن فضيل وارد آورد واو دستش را سپر جان كرد و شمشير امام دستش را از آرنج قطع فرمود، ابن فضيل فرياد بر آورد، فريادش را لشكر شنيده و حمله كرده تا نجاتش دهند، و بدن او زير سم اسبها قرار گرفت تا مرد.

قَالَ وَ انْجَلَتِ الْغُبْرَةُ فَرَأَيْتُ الْحُسَيْنَ عليه السّلام قَائِماً عَلَى رَأْسِ الْغُلَامِ- وَ هُوَ يَفْحَصُ بِرِجْلَيْهِ وَ الْحُسَيْنُ ع يَقُولُ بُعْداً لِقَوْمٍ قَتَلُوكَ وَ مَنْ خَصْمُهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فِيكَ جَدُّكَ وَ أَبُوكَ .  گويد: بعد از فرو نشستن غبار جنگ، حسين عليه السّلام را ديدم كه بر سر غلام ايستاده و آن نوجوان زمين را با پايش مى ‏كاويد و امام عليه السّلام مى ‏فرمود: «دور بادند از رحمت خدا آنان كه تو را كشتند، آنان كه روز قيامت جدّت با آنان مخاصمه كند».

ثُمَّ قَالَ عَزَّ وَ اللَّهِ عَلَى عَمِّكَ أَنْ تَدْعُوَهُ فَلَا يُجِيبُكَ أَوْ يُجِيبُكَ فَلَا يَنْفَعُكَ صَوْتُهُ هَذَا يَوْمٌ وَ اللَّهِ كَثُرَ وَاتِرُهُ وَ قَلَّ نَاصِرُهُ ثُمَّ حَمَلَ ص الْغُلَامَ عَلَى صَدْرِهِ حَتَّى أَلْقَاهُ بَيْنَ الْقَتْلَى مِنْ أَهْلِ بَيْتِهِ.   بعد فرمود: « بر عمويت ناگوار است از اين كه او را بخوانى و او جوابت نگويد يا پاسخت را بدهد ليكن سودى برايت نداشته باشد: به خدا كه اين روزى است كه دشمن او زياد و ياور او اندك است». بعد نوجوان را به سينه ‏اش گرفته و حملش نموده در ميان شهداى اهل بيت قرار داد.  « لهوف ص 101 »

**********************************************************

مثیرالأحزان ابن نما ( از علمای قرن هفتم هجری):

«حميد بن مسلم»- از گزارشگران رويداد غمبار عاشورا- آورده است كه: پس از شهادت جانسوز «على» جوان قهرمان حسين عليه السّلام نوجوانى پرشكوه كه در سيماى نور افشان بسان پاره‏اى از ماه تابان بود گام به ميدان جهاد و دفاع نهاد. «عمرو بن سعيد» يكى از سركردگان سپاه اموى به من گفت: من كار را بر اين جوان سخت مى ‏گيرم و راه را بر او مى ‏بندم. به او گفتم تو را با اين جوان چكار؟ از او چه مى‏ خواهى؟

امّا آن عنصر خودكامه، سر راه قاسم كمين كرد و در يك لحظه حساس كه فرصتى‏ به دست آورد، ضربه‏اى سخت بر او وارد ساخت و آن نوجوان دلير بر چهره‏ اش بر زمين افتاد و در همان حال ندا داد كه هان اى عمو! عمو جان مرا درياب! حسين عليه السّلام خود را به ميدان كارزار رساند و بسان باز شكارى بر قاتل شقاوت پيشه يادگار برادر تاخت و با شمشير ستم سوزش او را هدف گرفت. آن تيره بخت بازو را سپر خويش ساخت كه شمشير ظلم ستيز پيشواى آزادى دست آن عنصر پليد را از مرفق قلم كرد و او خروشى بر آورد كه همه سپاه اموى صداى او را شنيد. آن گاه حسين عليه السّلام از آن فرارى دست كشيد و به سواره نظام سپاه كوفه حمله كرد تا يادگار ارجمند برادر را از محاصره آنان نجات دهد كه در اين پيكار و گريز سپاه اموى از برابر آن حضرت پيكر نازنين قاسم پايمال گرديد و در آن حال سر بر بستر شهادت نهاد. آن گاه حسين عليه السّلام را ديدند كه بر بالين آن نوجوان نشسته و سرش را به دامان گرفته است و او نيز در حال جان دادن پاهاى خود را به زمين مى ‏سايد و مى ‏كوبد.

سالار شايستگان فرمود:  «بعدا لقوم قتلوك و من خصمهم يوم القيامة فيك جدّك.» از مهر و رحمت خدا دور باد مردمى كه تو را كشتند. آن كسى كه در روز رستاخيز با آن تبهكاران دشمن است، نياى گرانقدرت پيامبر خدا خواهد بود. و آن گاه افزود: «عزّ و اللَّه على عمّك أن تدعوه فلا يجيبك، أو يجيبك فلا ينفعك، صوت و اللَّه كثر واتره و قلّ ناصره.» به خداى سوگند سخت است بر عموى تو، كه تو نور ديده‏ام او را بيارى بخوانى و او نتواند تو را پاسخ دهد و يا پاسخ تو را بدهد، امّا براى تو سودى ببخشد.

يادگار برادرم! به خداى سوگند نداى يارى خواهى تو، نداى كسى است كه كشته‏ شدگان ياران و خاندانش بسيار و يار و ياورش اندك است. سپس سالار شايستگان پيكر به خون خفته او را در آغوش كشيد و آورد و در ميان پيكرهاى به خون خفته ياران و قهرمانان شهيدش قرار داد. گزارشگر اين رويداد تكان دهنده آورده است كه: پرسيدم اين نوجوان- كه به دست سپاه اموى كشته شد- كه بود؟ گفتند: قاسم، يادگار حسن بن على عليه السّلام - كه درود خدا بر او و پدر و نياى گرانقدرش باد.

متن عربی روایت در مثیر الأحزان : قال حميد بن مسلم و خرج غلام كأن وجهه شقة قمر فقال لي عمرو بن سعيد نفيل الأزدي لأشدن عليه فقلت و ما ذا تريد منه فشد عليه و ضربه فوقع الغلام على وجهه و نادى يا عماه فجلى الحسين عليه كما يجلي الصقر و ضربه بالسيف فاتقاه بالساعد فأبانها من المرفق فصاح صيحة سمعها أهل العسكر ثم تنحى عنه الحسين عليه السّلام  و حملت خيول أهل الكوفة ليستنقذوه فوطئته بأرجلها حتى مات. و رأيت الحسين عليه السّلام قائما على رأس الغلام و هو يفحص برجله و هو يقول بعدا لقوم قتلوك و من خصمهم يوم القيامة فيك جدك ثم قال عز و الله على عمك أن تدعوه‏ فلا يجيبك أو يجيبك فلا ينفعك صوت و الله كثر واتره و قل ناصره ثم حمله على صدره و ألقاه بين القتلى من أهله. قال الراوي فسألت عنه فقيل القاسم بن الحسن بن علي بن أبي طالب عليه السّلام  فلما رأى الحسين عليه السّلام أنه لم يبق من عشيرته و أصحابه إلا القليل « مثیر الأحزان ص 249 »

**********************************************************

کشف الغمه محدث اربلی ( از علمای قرن هفتم هجری):

در کتاب کشف الغمه هیچگونه گزارش یا روایتی در خصوص شهادت حضرت قاسم ذکر نشده است.

**********************************************************

تذکرة الواص ابن جوزی ( از علمای قرن هفتم هجری):

پس از او عون بن جعفر و بعد قاسم بن حسن بن على سپس عبد اللّه بن حسين و بعد عبد اللّه بن على پس از او عثمان بن على سپس عبد الرحمن ابن عقيل و آنگاه محمد بن عبد اللّه ابن جعفر و بعد از اينها حسين (ع) و در پى ايشان يكى پس از ديگرى كشته شدند. « تذکرة الخواص ص 241 »

**********************************************************

کامل بهائی عماد الدین طبری ( از علمای قرن ششم هجری):

در کتاب کامل بهایی هیچگونه گزارش یا روایتی در خصوص شهادت حضرت قاسم ذکر نشده است.

**********************************************************

بحار الأنوار علامه مجلسی( از علمای قرن دوازدهم هجری):

بعد از عون بن عبد اللَّه قاسم بن حسن عليه السّلام براى جهاد در راه خدا قيام نمود.  او كودك صغيرى بود كه بالغ شده بود. هنگامى كه امام حسين عليه السّلام   به او نگاه كرد و ديد براى مبارزه قيام نموده است با وى معانقه كرد و هر دو بقدرى گريستند كه غش نمودند. سپس از امام حسين عليه السلام اجازه جهاد خواست. ولى آن بزرگوار اجازه نداد. آن كودك همچنان دستها و پاهاى امام عليه السّلام را مي بوسيد تا اينكه به او اجازه داد. وى در حالى كه اشكهايش بصورتش ميريخت متوجه كارزار شد و اين رجز را ميخواند:

         1- ان تنكرونى فأنا ابن الحسن             سبط النبى المصطفى و المؤتمن‏

             2- هذا الحسين كالاسير المرتهن             بين اناس لا سقوا صوب المزن‏

 (1) 1- يعنى اگر مرا نمى ‏شناسيد من پسر حسن هستم كه او سبط پيامبر بر- گزيده و امين است 2- اين حسين است كه نظير شخصى اسير در بين اين مردم مى‏ باشد. خدا كند اين مردم از باران رحمت خدا سيراب نشوند.

صورت مبارك وى نظير قرص ماه بود. او جنگ شديدى كرد و با اينكه كودكى بود تعداد- 35- نفر از لشكر دشمن را به دوزخ روانه كرد. حميد ميگويد: من در ميان لشكر ابن سعد بودم و به اين كودك نظر مى‏ كردم. او داراى يك پيراهن و يك شلوار و نعلين‏ هائى بود كه بند يكى از آنها گمان مي كنم بند نعلين چپ او بود قطع شده بود.

عمرو بن سعد ازدى (بسكون زاء) گفت: بخدا قسم من به اين كودك حمله مى ‏كنم. من گفتم: سبحان اللَّه! منظور تو از اين عمل چيست!؟ بخدا قسم اگر اين كودك مرا بزند من دست بسوى او دراز نخواهم كرد. اين افرادى كه ميبينى او را محاصره كرده ‏اند برايش كافى خواهند بود. ولى وى گفت: بخدا قسم من اين كار را خواهم كرد. سر انجام وى به آن كودك حمله كرد. او هنوز بر نگشته بود كه با شمشير بر فرق او نواخت و آن كودك بصورت در افتاد و فرياد زد: يا عماه! امام حسين عليه السّلام نظير باز شكارى بسوى او شتافت و صفوف لشكر را پراكنده نمود و مثل شير جنگنده شمشيرى به عمرو كه قاتل قاسم بود نواخت. عمرو دست خود را جلو شمشير آن حضرت گرفت. دست او از آرنج قطع شد. وى فريادى زد و از حضرت قاسم دور شد! لشكر كوفه حمله كردند تا قاتل قاسم را از دست امام حسين عليه السّلام  نجات دهند. ولى اسبها بوسيله سينه و سم خود بقدرى عمرو بن- سعد را پايمال نمودند كه بجهنم واصل شد.

هنگامى كه گرد و غبار برطرف شد ديدند امام حسين عليه السّلام بالاى سر قاسم است و آن كودك مظلوم پاى خود را بزمين ميسائيد. امام حسين عليه السّلام  فرمود: يعز و اللَّه على عمك ان تدعوه فلا يجيبك او يعنيك‏ ؛ يعنى بخدا قسم براى عموى تو ناگوار است كه تو از او استغاثه كنى و او جواب تو را ندهد و بفرياد تو نرسد. و تو را نجات ندهد. از رحمت خدا دور باد آن گروهى كه تو را شهيد نمودند.

راوى ميگويد: سپس امام حسين عليه السّلام آن كودك را بطرف خيمه‏ ها حركت داد. گويا: ميبينم پاهاى آن حضرت روى زمين كشيده مى‏ شوند و امام عليه السّلام سينه خود را بسينه وى نهاده بود. من با خودم مي گفتم: آيا امام حسين عليه السّلام  چكار مى ‏كند؟ ناگاه ديدم آن حضرت آمد و جنازه قاسم را در ميان جنازه شهيدان اهل بيت خود نهاد. سپس در حق آن گروه نفرين كرد و فرمود: اللهم احصهم عددا، و اقتلهم بددا، و لا تغادر منهم احدا، و لا تغفر لهم ابدا  يعنى بار خدايا! ايشان را دچار قهر و غضب خود قرار بده، آنان را در حالى نابود كن كه پراكنده شوند، احدى از ايشان را باقى مگذار، آنان را هرگز نيامرز. سپس فرمود: اى عموزادگان من صبور باشيد! اى اهل بيت من شكيبا باشيد. بعد از امروز هرگز ذلّت و خوارى نخواهيد ديد

متن عربی روایت در بحار الانوار: ثم خرج من بعده القاسم بن الحسن عليه السّلام و هو غلام صغير لم يبلغ الحلم فلما نظر الحسين إليه قد برز اعتنقه و جعلا يبكيان حتى غشي عليهما ثم استأذن الحسين عليه السّلام في المبارزة فأبى الحسين أن يأذن له فلم يزل الغلام يقبل يديه و رجليه حتى أذن له فخرج و دموعه تسيل على خديه و هو يقول‏

          إن تنكروني فأنا ابن الحسن           سبط النبي المصطفى و المؤتمن‏

             هذا حسين كالأسير المرتهن             بين أناس لا سقوا صوب المزن‏

و كان وجهه كفلقة القمر فقاتل قتالا شديدا حتى قتل على صغره خمسة و ثلاثين رجلا قال حميد كنت في عسكر ابن سعد فكنت أنظر إلى هذا الغلام عليه قميص و إزار و نعلان قد انقطع شسع أحدهما ما أنسى أنه كان اليسرى فقال عمرو بن سعد الأزدي و الله لأشدن عليه فقلت سبحان الله و ما تريد بذلك و الله لو ضربني ما بسطت إليه يدي يكفيه هؤلاء الذين تراهم قد احتوشوه قال و الله لأفعلن فشد عليه فما ولى حتى ضرب رأسه بالسيف و وقع الغلام لوجهه و نادى يا عماه.

قال فجاء الحسين كالصقر المنقض فتخلل الصفوف و شد شدة الليث الحرب فضرب عمرا قاتله بالسيف فاتقاه بيده فأطنها من المرفق فصاح ثم تنحى عنه و حملت خيل أهل الكوفة ليستنقذوا عمرا من الحسين فاستقبلته بصدورها و جرحته بحوافرها و وطئته حتى مات الغلام  فانجلت الغبرة فإذا بالحسين قائم على رأس الغلام و هو يفحص برجله فقال الحسين عليه السّلام  يَعَزُّ وَ اللَّهِ عَلَى عَمِّكَ أَنْ تَدْعُوَهُ فَلَا يُجِيبَكَ أَوْ يُجِيبَكَ فَلَا يُعِينَكَ أَوْ يُعِينَكَ فَلَا يُغْنِي عَنْكَ بُعْداً لِقَوْمٍ قَتَلُوكَ . ثم احتمله فكأني أنظر إلى رجلي الغلام يخطان في الأرض و قد وضع صدره على صدره فقلت في نفسي ما يصنع فجاء حتى ألقاه بين القتلى من أهل بيته . ثم قال اللَّهُمَّ أَحْصِهِمْ عَدَداً وَ اقْتُلْهُمْ بَدَداً وَ لَا تُغَادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً وَ لَا تَغْفِرْ لَهُمْ أَبَداً صَبْراً يَا بَنِي عُمُومَتِي صَبْراً يَا أَهْلَ بَيْتِي لَا رَأَيْتُمْ هَوَاناً بَعْدَ هَذَا الْيَوْمِ أَبَداً « بحار الأنوار ج 45 ص 35 »

**********************************************************

جلاء العیون علامه مجلسی( از علمای قرن دوازدهم هجری):

پس قاسم پسر حضرت امام حسنعليه السّلامكه چهره مباركش مانند آفتاب تابان مى‏ درخشيد و هنوز به حدّ بلوغ نرسيده بود، به نزد عمّ بزرگوار آمد و رخصت جهاد طلبيد، حضرت امام شهدا او را در بر كشيد و آن قدر گريست كه نزديك شد مدهوش گردد، و هر چند آن امامزاده بزرگوار در طلب رخصت جهاد مبالغه مى نمود حضرت مضايقه مى فرمود تا آنكه بر پاى عمّ بزرگوار افتاد و چندان بوسيد و گريست و استغاثه كرد تا از امام حسينعليه السّلام رخصت حاصل كرد و به ميدان در آمد و عرصه قتال را از نور جمال خود روشن كرد، و با آن خردسالى در يك حمله سى و پنج نفر از آن سنگين دلان بى‏حيا را به عرصه فنا فرستاد.

راوى گويد كه: من در ميان لشكر عمر بودم كه ديدم كودكى از لشكر امام حسينعليه السّلام جدا شد و متوجّه لشكرگاه گرديد، و نور از جبين مبين او مى‏ تابيد، و پيراهنى و ازارى پوشيده بود و دو نعل در پا كشيده بود، و بند نعل راست او گسيخته بود، در آن حال عمر پسر سعد ازدى گفت: به خدا سوگند كه مى‏ روم تا او را به قتل آورم، گفتم: سبحان اللَّه آيا دل تو تاب آن دارد كه بر او ضربت بزنى، به خدا سوگند كه اگر بر من تيغى حواله كند دست نمى‏ گشايم به دفع آن، و اين گروهى كه او را در ميان گرفته ‏اند او را كافى است، پس آن ملعون بد گهر اسب تاخت و ضربتى بر سر آن امام‏زاده مطهّر زد كه بر رو در افتاد و فرياد كرد كه: وا عمّاه مرا درياب، ناگاه ديدم كه امام حسينعليه السّلام مانند عقاب آمد و صفها را شكافت، چون شير خشمناك بر آن كافران بى‏ باك حمله كرد و تيغى حواله عمر قاتل آن امام‏زاده مظلوم كرد، آن لعين دست پيش آورد، حضرت دست او را جدا كرد، آن ملعون فرياد زد لشكر اهل نفاق جمع شدند كه آن ملعون را از دست حضرت رها كنند، جنگ در پيوست و آن ملعون كشته شد، و آن طفل معصوم در زير اسبان مخالفان كوفته شد.

چون حضرت آن كافران را دور كرد، بر سر فرزند برادر گرامى خود آمد ديد كه پا بر زمين مى‏ سايد و عزم پرواز اعلا عليّين دارد، و جوى اشك حسرت از ديده ‏هاى مباركش جارى شد و گفت: به خدا سوگند كه بر عمّ تو گران است كه تو او را به يارى خود بطلبى و يارى تو نتواند كرد، خدا دور گرداند از رحمت خود آنها را كه تو را به قتل آوردند، و واى بر گروهى كه پدر و جدّ تو خصم ايشان باشند، پس حضرت آن شهيد معصوم را برداشت و سينه‏ اش را بر سينه خود گذاشت، و پاهاى او را بر زمين مى‏ كشيد، و او را برد تا در ميان كشتگان اهل بيت خود انداخت و گفت: خداوندا كشندگان ما را بكش، و جمعيّت ايشان را پراكنده گردان، و احدى از ايشان را مگذار، و هرگز ايشان را ميامرز، پس فرمود: اى پسر عمّان من و اى اهل بيت و برادران من صبر كنيد كه بعد از اين روز ديگر مذلّت و خوارى نخواهيد ديد، و به عزّت و سعادت ابدى خواهيد رسيد

به روايت حضرت امام زين العابدينعليه السّلام: آن امام‏زاده شهيد، سه نفر از آن كافران عنيد را به عذاب شديد فرستاد. و زياده نيز روايت كرده‏ اند، و قصّه دامادى او در كتب معتبره به نظر فقير نرسيده است.  « جلاء العیون ص 569 »

**********************************************************

نفس المهموم شیخ عباس قمی( از علمای قرن چهاردهم هجری):

مادرش امّ ولد بود محمد بن ابى طالب گويد: چنين آمده است كه چون حسين عليه السّلام  او را ديد به جنگ بيرون آمده در آغوشش گرفت و با هم گريستند چندان كه بيهوش شدند و پس از آن كه به هوش آمد از حسين عليه السّلام دستور جهاد خواست آن حضرت اذن نداد پس آن جوان بر دست و پاى عمّ افتاد و بوسه مى ‏داد تا اذن گرفت و به جنگ بيرون آمد و اشك بر گونه ‏هايش روان بود و مى‏ گفت:

ان تنكرونى فانا ابن الحسن       سبط النّبىّ المصطفى المؤتمن

هذا حسين كالاسير المرتهن      بين اناس لاسقوا صوب المزن

پس جنگى سخت پيوست چنان كه با خردى سى و پنج مرد بكشت. و در مناقب است كه اين رجز مى ‏گفت:

انّى انا القاسم من نسل علىّ       نحن و بيت اللّه اولى بالنّبىّ           من شمر ذى الجوشن او ابن الدّعىّ

و در امالى صدوق است كه پس از او يعنى پس از على اكبر، قاسم بن حسن به جنگ بيرون شد و مى ‏گفت:

لا تجزعى نفسى فكلّ فان              اليوم تلقين ذوى الجنان

و سه تن از آنها بكشت آنگاه او را از اسب بيفكندند- رضوان اللّه عليه- و فتّال نيشابورى‏ مانند اين گفته است.

(1) (ابو الفرج، ارشاد و طبرى) از ابى مخنف از سليمان بن ابى راشد از حميد بن مسلم روايت كرده‏ اند كه گفت: پسرى به جنگ ما بيرون آمد گويى رويش پاره ماه بود شمشيرى در دست پيراهن و ازارى در بر و نعلين در پاى داشت كه بند يكى گسيخته بود فراموش نمى ‏كنم كه آن نعل پاى چپ بود پس عمرو بن سعد بن نفيل ازدى- لعنه اللّه- گفت: به خدا سوگند كه بر او حمله كنم.

من گفتم: سبحان اللّه اين چه كار است كه تو خواهى كرد آن گروهى كه بر گرد وى ‏اند وى را كفايت كنند. گفت: و اللّه بر وى حمله كنم پس حمله كرد و بتاخت ناگهان با شمشير بر آن جوان زد كه به روى افتاد و گفت: يا عمّاه. حميد بن مسلم گفت: پس حسين عليه السّلام  سر برداشت و بدو تيز تيز نگريست چنان كه باز سر بر مى‏دارد و تيز مى ‏نگرد آنگاه مانند شير خشمگين حمله كرد و عمرو را با شمشير بزد عمرو دست را سپر كرد و حسين عليه السّلام  دست او را از مرفق جدا ساخت.

(ارشاد) پس فريادى زد كه سپاهيان شنيدند و حسين عليه السّلام كنارى رفت سواران اهل كوفه تاختند تا عمرو را از دست حسين عليه السّلام برهانند.

(ابو الفرج) و چون سواران تاختند سينه اسبان با عمرو برخورد و او بيفتاد و اسبان عمرو را لگدكوب كردند چيزى نگذشت كه جان بداد لعنة اللّه و اخزاه. گرد فرو نشست حسين عليه السّلام را ديديم بر سر آن پسر ايستاده و او پاى بر زمين مى ‏سود و حسين عليه السّلام  مى‏ گفت: دور باشند از رحمت اين قوم كه تو را كشتند و جدّ تو دشمن ايشان باد روز قيامت. آنگاه گفت: به خدا سوگند بر عمّ تو سخت گران آيد كه تو او را بخوانى و اجابت تو نكند يا اجابت او تو را سودى ندهد. (ملهوف) امروز كينه جوى بسيار است و ياور اندك. پس او را برداشت بر سينه خود و گويى اكنون مى ‏نگرم دو پاى آن پسر بر زمين كشيده مى ‏شد.

 (طبرى) و حسين عليه السّلام سينه او را بر سينه خود نهاده بود حميد گفت: من با خود گفتم: آيا مى‏ خواهد چه كند؟ پس او را آورد و نزديك پسرش على بن الحسين عليه السّلام نهاد با كشتگان ديگر از اهل بيت خود كه برگرد او بودند پرسيدم اين پسر كيست؟ گفتند: قاسم بن حسن بن على بن ابى طالب عليه السّلام . و روايت شده است كه: حسين عليه السّلام  گفت: خدايا شماره اينها را برگير و آنها را پراكنده ساز و بكش و هيچ از آنها باقى نگذار و هرگز آنها را نيامرز. اى عموزادگان من شكيبايى نماييد اى اهل بيت من صبر كنيد كه بعد از امروز ذلّت و خوارى نبينيد هرگز.

متن عربی روایت در نفس المهموم : قيل لما نظر الحسين عليه السّلام  إليه قد برز اعتنقه و جعلا يبكيان حتى غشي عليهما، ثم استأذن الحسين عليه السّلام في المبارزة فأبى عليه السلام أن يأذن له، فلم يزل الغلام يقبل يديه و رجليه حتى أذن له، فخرج و دموعه تسيل على خديه و هو يقول:

         ان تنكروني فأنا ابن الحسن             سبط النبي المصطفى المؤتمن‏

          هذا حسين كالأسير المرتهن             بين أناس لا سقوا صوب المزن‏

 فقاتل قتالا شديدا حتى قتل على صغره خمسة و ثلاثين رجلا . و في المناقب أنه أنشأ يقول:

         اني أنا القاسم من نسل علي             نحن و بيت اللّه أولى بالنبي‏         من شمر ذي الجوشن أو ابن الدعي

 و في أمالي الصدوق: و برز من بعده- أي بعد علي بن الحسين عليه السّلام - القاسم بن الحسن بن علي بن أبي طالب عليه السّلام  و هو يقول:

         لا تجزعي نفسي فكل فان             اليوم تلقين ذرى الجنان‏

 فقتل منهم ثلاثة ثم رمي عن فرسه رضوان اللّه عليه؛ و ذكر مثله الفتال النيسابوري

و روى أبو الفرج و الشيخ المفيد و الطبري عن أبي مخنف عن سليمان بن أبي راشد عن حميد بن مسلم قال: خرج إلينا غلام كأن وجهه شقة قمر و في يده السيف‏ و عليه قميص و إزار و نعلان قد انقطع شسع احداهما ما أنسى أنها اليسرى، فقال عمرو بن سعد بن نفيل الأزدي لعنه اللّه: و اللّه لأشدن عليه. فقلت له: سبحان اللّه و ما تريد إلى ذلك يكفيك قتله هؤلاء الذين تراهم قد احتوشوه من كل جانب. قال: و اللّه لأشدن عليه. فشد عليه فما ولى وجهه حتى ضرب رأسه  بالسيف فوقع الغلام لوجهه فقال: يا عماه. قال: فجلى الحسين عليه السّلام كما يجلي الصقر، ثم شد شدة ليث أغضب و ضرب عمرا بالسيف فاتقاه بالساعد فأطنها من لدن المرفق ، فصاح صيحة سمعها أهل العسكر، ثم تنحى عنه الحسين عليه السّلام و حملت خيل أهل الكوفة ليستنقذوا عمرا من الحسين عليه السّلام ، فلما حملت الخيل استقبلته بصدورها و جالت فتوطأته فلم يرم حتى مات لعنه اللّه و أخزاه.

و انجلت الغبرة فإذا أنا بالحسين عليه السّلام  قائم على رأس الغلام و الغلام يفحص برجليه و الحسين عليه السّلام يقول بعدا لقوم قتلوك و من خصمهم يوم القيامة فيك جدك، ثم قال: عز و اللّه على عمك أن تدعوه فلا يجيبك أو يجيبك فلا ينفعك صوته ، هذا يوم و اللّه كثر واتره و قل ناصره. ثم احتمله (حمله خ ل) على صدره فكأني أنظر إلى رجلي الغلام تخطان في الأرض و قد وضع الحسين عليه السّلام صدره على صدره. قال: فقلت في نفسي ما يصنع به فجاء حتى ألقاه مع ابنه علي بن الحسين و قتلى قد قتلت حوله من أهل بيته فسألت عن الغلام فقيل: هو القاسم بن الحسن بن علي بن أبي طالب عليه السّلام  « نفس المهموم ص 281 »

**********************************************************

منتهی الآمال شیخ عباس قمی( از علمای قرن چهاردهم هجری):

 قاسم بن الحسنعليه السّلام  به عزم جهاد قدم به سوى معركه نهاد، چون حضرت سيّد الشّهداءعليه السّلام نظرش بر فرزند برادر افتاد كه جان گرامى بر كف دست نهاده آهنگ ميدان كرده، بى ‏توانى پيش شد و دست به گردن قاسم در آورد و او را در بر كشيد و هر دو تن چندان بگريستند كه در روايت وارد شده حتّى غشى عليهما، پس قاسم به زبان ابتهال و ضراعت اجازت مبارزت طلبيد. حضرت مضايقه فرمود، پس قاسم گريست و دست و پاى عم خود را چندان بوسيد تا اذن حاصل نمود، پس جناب قاسمعليه السّلام به ميدان آمد در حالى كه اشكش به صورت جارى بود و مى ‏فرمود:

         ان تنكرونى فانا ابن الحسن             سبط النّبىّ المصطفى المؤتمن‏

             هذا حسين كالا سير المرتهن             بين أناس لا سقوا صوب المزن‏

 پس كارزار سختى نمود و به آن صغر سنّ و خوردسالى سى و پنج تن را به درك فرستاد.

حميد بن مسلم گفته كه من در ميان لشكر عمر سعد بودم، پسرى ديدم كه به ميدان آمده گويا صورتش پاره ماه است و پيراهن و ازارى در برداشت و نعلينى در پا داشت كه بند يكى از آن‏ها گسيخته شده بود و من فراموش نمى‏ كنم كه بند نعلين چپش بود، عمرو بن سعد ازدى گفت: به خدا سوگند كه من بر اين پسر حمله مى ‏كنم و او را به قتل مى‏ رسانم.

گفتم: سبحان اللّه! اين چه اراده است كه نموده ‏اى؟ اين جماعت كه دور او را احاطه كرده ‏اند از براى كفايت امر او بس است، ديگر تو را چه لازم است كه خود را در خون او شريك كنى؟

گفت: به خدا قسم كه از اين انديشه بر نگردم، پس اسب بر انگيخت و رو بر نگردانيد تا آن‏گاه كه شمشير بر فرق آن مظلوم زد و سر او را شكافت.

پس قاسمعليه السّلام به صورت بر روى زمين افتاد و فرياد برداشت كه يا عمّاه! چون صداى قاسم به گوش حضرت امام حسينعليه السّلام رسيد تعجيل كرد، مانند عقابى كه از بلندى به زير آيد صفها را شكافت و مانند شير غضبناك حمله بر لشكر كرد تا به عمرو قاتل جناب قاسم رسيد، پس تيغى حواله آن ملعون نمود، عمرو دست خود را پيش داد، حضرت دست او را از مرفق جدا كرد، پس آن ملعون صيحه عظيمى زد. لشكر كوفه جنبش كردند و حمله آوردند تا مگر عمرو را از چنگ امامعليه السّلام بربايند، همين كه معركه فرو نشست ديدند امامعليه السّلام بالاى سر قاسم است و آن جوان در حال جان كندن است و پاى به زمين مىسايد و عزم پرواز به اعلى علّيّين دارد و حضرت مى‏ فرمايد: سوگند با خداى كه دشوار است بر عمّ تو كه او را بخوانى و اجابت نتواند. و اگر اجابت كند اعانت نتواند، و اگر اعانت كند تو را سودى نبخشد، دور باشند از رحمت خدا جماعتى كه تو را كشتند. هذا يوم و اللّه كثر واتره و قلّ ناصره.

آن‏گاه قاسمعليه السّلام را از خاك برداشت و در بركشيد و سينه او را به سينه خود چسبانيد و به سوى سراپرده روان گشت در حالى كه پاهاى قاسم در زمين كشيده مى‏ شد.

پس او را برد در نزد پسرش على بن الحسينعليه السّلام در ميان كشتگان اهل بيت خود جاى داد،  آن‏گاه گفت: بار الها! تو آگاهى كه اين جماعت ما را دعوت كردند كه يارى ما كنند اكنون دست از نصرت ما برداشته و با دشمن ما يار شدند، اى داور دادخواه! اين جماعت را نابود ساز و ايشان را هلاك كن و پراكنده گردان و يك تن از ايشان را باقى مگذار، و مغفرت و آمرزش خود را هرگز شامل حال ايشان مگردان.

آن‏گاه فرمود: اى عموزادگان  من! صبر نماييد اى اهل بيت من! شكيبايى كنيد و بدانيد بعد از اين روز خوارى و خذلان هرگز نخواهيد ديد.

مخفى نماند كه قصّه دامادى جناب قاسمعليه السّلام در كربلا و تزويج او فاطمه بنت الحسينعليه السّلام صحّت ندارد چه آن كه در كتب معتبره به نظر نرسيده. و به علاوه آن كه حضرت امام حسينعليه السّلام را دو دختر بوده چنان كه در كتب معتبره ذكر شده، يكى سكينه كه شيخ طبرسى فرمود: سيّد الشّهداءعليه السّلام او را تزويج عبد اللّه كرده بود و پيش از آن كه زفاف حاصل شود عبداللّه شهيد گرديد. و ديگر فاطمه كه زوجه حسن مثنّى بوده كه در كربلا حاضر بود چنان كه در احوال امام حسنعليه السّلام به آن اشاره شد، و اگر استنادا به اخبار غيره معتبره گفته شود كه جناب امام حسينعليه السّلام را فاطمه ديگر بوده گوييم كه او فاطمه صغرى است و در مدينه بوده و او را نتوان با قاسم بن حسنعليه السّلام بست و اللّه تعالى العالم.

شيخ اجلّ، محدّث متتبّع ماهر، ثقة الاسلام آقاى حاج ميرزا حسين نورى- نور اللّه مرقده- در كتاب لؤلؤ و مرجان فرموده به مقتضاى تمام كتب معتمده سالفه مؤلّفه در فنّ حديث و انساب و سير، نتوان براى حضرت سيّد الشّهداءعليه السّلام دخترى قابل تزويج بى‏ شوهرى پيدا كرد كه اين قضيه قطع نظر از صحّت و سقم آن به حسب نقل، وقوعش ممكن باشد.

امّا قصّه زبيده و شهربانو و قاسم ثانى در خاك رى و اطراف آن كه در السنه عوام‏ داير شده. پس آن از خيالات واهيه است كه بايد در پشت كتاب «رموز حمزه» و ساير كتابهاى مجعوله نوشت. و شواهد كذب بودن آن بسيار است، و تمام علماى انساب متفق‏اند كه قاسم بن الحسنعليه السّلام عقب ندارد. انتهى كلامه رفع مقامه. « منتهی الآمال ص 448 »

**********************************************************

مقتل الحسین مرحوم مقرم( از علمای قرن چهاردهم هجری):

پس از او برادرش قاسم  بيرون آمد در حالى‏كه به سن بلوغ نرسيده بود. حسينعليه السّلام به او نگاه كرد، او را در آغوش كشيد و گريست به او اذن داد و او نمايان شد در حالى كه چهرهاش مثل پاره ماه بود،  در دست او شمشير، لباس او پيراهن و شلوار و بر پاى او نعلين بود. حركت مىكند و بند كفش او پاره مى‏ شود،  فرزند پيامبر صلّى اللّه عليه وآله ابا دارد كه در ميدان پا برهنه باشد، مىايستد كه بند كفش را محكم كند در حالى كه هيچ اعتنايى به جمعيّت چند هزار نفرى نمىكند. در اين حال عمرو بن سعد بن نفيل به سوى او مىرود، حميد بن مسلم مى‏ گويد: از اين پسر چه مى‏ خواهى؟ آيا اينان كه مى‏ بينى براى تو كافى نيست؟ عمرو مى‏ گويد به خدا قسم بر او سخت مى‏ گيرم، برمى‏ گردد و با شمشير به سر او مى‏ز ند بر زمين مى‏ افتد و فرياد مى‏ زند: اى عمو، حسينعليه السّلام مثل شير خشمگين مى ‏آيد ضربه ‏اى بر عمرو مى‏ زند، عمرو دستش را جلو مى ‏آورد و از آرنج قطع مى‏ شود، فرياد بلندى مى‏ زند و لشكر ابن سعد براى نجات او حمله‏ ور مى‏ شوند و عمرو زير سم اسبان به هلاكت مى‏ رسد.

گرد و غبار فرو مى‏ نشيند در حالى كه حسينعليه السّلام بالاى سر قاسم ايستاده است و او پاهاى خود را باز و بسته مى‏ كرد. حسينعليه السّلام فرمود: از رحمت خداوند دور باشند آنها كه تو را كشتند در حالى كه دشمن آنها در روز قيامت جدّ تو است. سپس فرمود: به خدا قسم بر عمويت سخت است كه او را بخوانى و تو را اجابت نكند يا اجابت كند و براى تو سودى نداشته باشد، به خدا قسم دشمنان او بسيار و دوستانش كم هستند. آنگاه قاسم را حمل كرد در حالى كه سينه او بر سينه امامعليه السّلام بود و پاهاى او بر زمين كشيده مى‏ شد، او را كنار على اكبر و ساير شهداء اهل بيت قرار داد. روى خود را به آسمان كرد و فرمود: خدايا آنها را به حساب آور و از احدى فروگذار نكن و هرگز آنها را نيامرز! صبر كنيد اى عموزادگان، اى اهل بيت، بعد از امروز هرگز سختى نخواهيد ديد.

متن عربی روایت در مقتل الحسین مقرم: و خرج من بعده أخوه لأمه و أبيه القاسم  و هو غلام لم يبلغ الحلم فلما نظر إليه الحسينعليه السّلاماعتنقه و بكى  ثم أذن له فبرز كأن وجهه شقة قمر  و بيده السيف و عليه قميص و إزار و في رجليه نعلان فمشى يضرب بسيفه فانقطع شسع نعله اليسرى  و أنف ابن النبي الأعظم صلى اللّه عليه و آله و سلم أن يحتفي في الميدان فوقف يشد شسع نعله  و هو لا يزن الحرب إلا بمثله غير مكترث بالجمع و لا مبال بالالوف.

         أهوى يشد حذاءه             و الحرب مشرعة لأجله‏

             ليسومها ما إن غلت             هيجاؤها بشراك نعله‏

             متقلدا صمصامه             متفيئا بظلال نصله‏

             لا تعجبن لفعله             فالفرع مرتهن بأصله‏

             السحب يخلفها الحيا             و الليث منظور بشبله

 و بينا هو على هذا إذ شد عليه عمرو بن سعد بن نفيل الأزدي فقال له حميد ابن مسلم: و ما تريد من هذا الغلام؟ يكفيك هؤلاء الذين تراهم احتوشوه! فقال:

و اللّه لأشدن عليه فما ولى حتى ضرب رأسه بالسيف فوقع الغلام لوجهه فقال: يا عماه فأتاه الحسين كالليث الغضبان فضرب عمرا بالسيف فاتقاه بالساعد فأطنها من المرفق، فصاح صيحة عظيمة سمعها العسكر فحملت خيل ابن سعد لتستنقذه فاستقبلته بصدرها و وطئته بحوافرها فمات.

و انجلت الغبرة و إذا الحسينعليه السّلامقائم على رأس الغلام و هو يفحص برجليه! و الحسين يقول: بعدا لقوم قتلوك خصمهم يوم القيامة جدك.

ثم قال: عز و اللّه على عمك أن تدعوه فلا يجيبك أو يجيبك ثم لا ينفعك صوت و اللّه كثر واتره و قل ناصره، ثم احتمله و كان صدره على صدر الحسينعليه السّلام و رجلاه يخطان في الأرض فألقاه مع علي الأكبر و قتلى حوله من أهل بيته  و رفع طرفه إلى السماء و قال: اللهم أحصهم عددا و لا تغادر منهم أحدا و لا تغفر لهم أبدا! صبرا يا بني عمومتي صبرا يا أهل بيتي، لا رأيتم هوانا بعد هذا اليوم أبدا .

         ناهيك بالقاسم بن المجتبى حسن             مزاول الحرب لم يعبأ بما فيها

             كأن بيض مواضيها تكلمه             غيد تغازله منها غوانيها

             كأن سمر عواليها كؤوس طلا             تزفها راح ساقيها لحاسيها

             لو كان يحذر بأسا أو يخاف وغى             ما انصاع يصلح نعلا و هو صاليها

             أمامه من أعاديه رمال ثرى             من فوق أسفلها ينهال عاليها

             ما عممت بارقات البيض هامته             فاحمر بالأبيض الهندي هاميها

             إلا غداة رأته و هو في سنة             عن الكفاح غفول النفس ساهيها

             و تلك غفوة ليث غير مكترث             ما ناله السيف إلا و هو غافيها

             فخر يدعو، فلبى السبط دعوته             فكان ما كان منه عند داعيها

             فقل به الأشهب البازي بين قطا             قد لف أولها فتكا بتاليها

             جنى و لكن رؤوس الشوس يانعة             و ما سوى سيفه البتار جانيها

             حتى إذا غص بالبتار أرحبها             وفاض من علق البتار واديها

             تقشعت ظلمات الخيل ناكصة             فرسانها عنه و انجابت غواشيها

         و إذ به حاضن في صدره قمرا             يزين طلعته الغراء داميها

             وافى به حاملا نحو المخيم و الآ             ماق في وجهه حمر مجانيها

             تخط رجلاه في لوح الثرى صحفا             الدمع منقطها و القلب تاليها

             آه على ذلك البدر المنير محا             بالخسف غرته الغراء ماحيها

« مقتل الحسین مقرم ص 237 »