کاربری جاری : مهمان خوش آمدید
 
خانه :: مقتل


ولادت حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم

درباره : پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله
منبع : « الكافى ج 1 ص 439» « امالى شيخ صدوق، ص 235».«مناقب آل ابیطالب ج 1 ص 53» ( اقتباس از جلاء العیون)

ولادت پیامبر اکرم:  اجماع علماى اماميّه منعقد هستند که ولادت با سعادت آن حضرت در هفدهم ماه ربيع الأوّل بوده است، اما عده ای در دوازدهم مىدانند، و تعداد کمی  در هشتم يا دهم ماه مزبور قائل شده‏ اند، و تعدادی از ايشان گفته ‏اند كه: در ماه مبارك رمضان متولد شده است. محمّد بن يعقوب كلينى رحمه اللّه گفته است كه: ولادت آن حضرت در روز جمعه، دوازدهم ماه ربيع الاوّل سال عام الفيل بوده است، و در منزل عبد اللّه بن عبدالمطلّب، ولادت آن حضرت در مكّه معظّمه بود. [1]. و در كتاب العُدَدِ القويّه گفته است: ولادت آن حضرت نزد طلوع صبح روز جمعه هفدهم‏ ماه ربيع الاوّل بوده بعد از پنجاه و پنج روز از هلاك اصحاب فيل يا به روایت دیگر چهل و پنج روز بعد از آن، يا سى روز بعد از آن؛ بعضى گفته‏ اند: در همان روز بوده است، اما اشهر آن است كه در همان سال بود، و عامه گفته‏ اند: در روز دوشنبه بوده است.


به سند معتبر از امام صادق عليه السّلام روايت شده كه: ابليس به هفت آسمان بالا می رفت گوش میداد و اخبار آسمان ها را می شنيد، تا آنکه حضرت عيسى عليه السّلام متولّد شد و او را از سه آسمان منع كردند و تا چهار آسمان بالا می رفت، و چون حضرت رسول صلى الله عليه وآله وسلم متولّد شد او را از همه آسمانها منع كردند، و شياطين به تيرهاى شهاب از درهای آسمان رانده شدند. در هنگام ولادت آن حضرت قريش گفتند: بايد وقت تمام شدن دنيا و آمدن قيامت باشد كه این وقایع روی داده است وما شنيديم كه اهل كتاب اینگونه ذكر كرده اند، پس عمر بن اميّه كه داناترين اهل جاهليّت بود گفت: نگاه كنيد اگر ستارههاى معروف كه به آنها راه ها را پیدا می کنید، اگر يكى از آنها بيفتد بدانيد كه وقت آن است كه تمام مردم نابود شوند، و اگر آنها به حال خودند و ستاره‏ هاى ديگر ظاهر میشود، پس اتفاق غريب و بزرگى بايد روی داده باشد. گزارش شده است صبح آن روز كه آن حضرت متولّد شد هر بتى كه در هر جاى عالم بود به رو در افتاده بودند، و طاق ايوان كسرى شکست، و درياچه ساوه كه عده ای آن را می پرستيدند فرو رفت و خشك شد- (همان است كه اکنون نمك شده است، نزديك كاشان است-) و در سرزمین سماوه كه سالها بود كسى آب در آن نديده بود آب در آن جارى شد، و آتشكده فارس كه هزار سال خاموش نشده بود در آن شب خاموش شد، وآب دجله شكافته شد  و نورى در آن شب از طرف حجاز ظاهر شد و در عالم منتشر گرديد، تمام پادشاهان در آن روز لال بودند ونمی توانستند حرف بزنند، علم كاهنان برطرف شد و سحر ساحران باطل شد، و قريش در ميان عرب بزرگ شدند، ايشان را آل اللّه می گفتند زيرا كه ايشان در خانه خدا بودند. حضرت آمنه گوید: وقتی پسرم به دنیا آمد دستها را بر زمين گذاشت، سر به سوى آسمان بلند كرد و به اطراف آسمان نظر كرد، پس از او نورى ساطع شد كه همه چيز را روشن كرد، به سبب آن نور قصرهاى شام را ديدم، در ميان آن روشنى صدائى شنيدم كه قائلى می گفت كه: ای آمنه زائيدى بهترين مردم را، پس او را محمّد صلى الله عليه وآله وسلم نام كن.

 وقتی آن حضرت را به نزد عبد المطّلب آوردند، او را در دامن گذاشت و گفت: حمد می گويم و شكر میكنم خداوندى را كه عطا كرد به من اين پسر خوشبو را كه در گهواره بر همه اطفال سيادت و بزرگوارى دارد، پس او را تعويذ نمود به نام هاى اركان كعبه و چند بیت شعردر فضائل آن حضرت خواند، در آن وقت شيطان در ميان یاران خود فرياد كرد تا همه نزد او جمع شدند و گفتند: چه چيز تو را آشفته کرده است اى سيّد ما؟ گفت: واى بر شما، از اوّل شب تا حال احوال آسمان و زمين را متغيّر می بینم، بايد واقعه ی عظيمى در زمين روی داده باشد كه تا زمانی که عيسى به آسمان رفته است مثل اين واقع نشده بود، برويد بگرديد و جستجو كنيد كه چه حادثه ی غريبی روی داده است ؟ پس متفرّق شدند و گرديدند و برگشتند و گفتند: چيزى نيافتيم. آن ملعون گفت: اين كار خود من است، پس به دنيا آمد و در تمام دنیا جستجو كرد تا به مکه رسيد، ديد كه ملائكه اطراف حرم را فرا گرفته‏ اند، چون خواست كه داخل شود ملائكه بر او بانگ زدند، به ناچار برگشت و كوچك شد مانند گنجشكى و از جانب كوه حرا داخل شد، جبرئيل گفت: برگرد اى ملعون! گفت: اى جبرئيل از تو یک سؤال دارم؛ بگو كه امشب چه اتفاقی افتاده است در زمين؟ جبرئيل گفت: محمّد صلى الله عليه وآله وسلم كه بهترين پيغمبران است امشب متولّد شده است، پرسيد كه: آيا مرا در او بهره ‏اى هست؟ گفت: نه، پرسيد: آيا در امّت او بهره‏ اى دارم؟ گفت: بلى؛ ابليس راضى شد و برگشت [2].

ابن شهر آشوب رحمه اللّه  و دیگران روايت كرده ‏اند: آمنه گفت كه: چون نزديك شد ولادت پیامبر اکرم صلى الله عليه وآله وسلم وحشتى بر من غالب شد، پس ديدم مرغ سفيدى را كه بال خود را بر دل من كشيد تا ترس از من بیرون رود، پس زنانی قد بلند ديدم که از آنها بوى مشك و عنبر می آمد و جامههاى رنگا رنگ بهشت بر تن كرده بودند و با من سخن می گفتند، سخنانشان را می شنيدم كه به سخن آدميان شبيه نبود، و در دسته اى ايشان كاسه ‏ها بود از بلور سفيد، و شربت هاى بهشت در آن كاسهها بود، گفتند: اى آمنه از اين شربت ها بنوش، بشارت باد تو را به بهترين گذشتگان و آيندگان محمّد مصطفى صلى الله عليه وآله وسلم پس از آن شربت ها نوشیدم، بعد از آن نورى كه در رويم بود مشتعل گرديد، و سراپاى مرا فرا گرفت، ديدم چيزى مانند ديباى سفيد كه ميان زمين و آسمان را پُر كرده بود، صداى هاتفى را شنيدم كه میگفت: بگيريد عزيزترين مردم روی زمین را، و مردانى چند ديدم كه در هوا ايستاده بودند و ابريقها در دست داشتند، مشرق و مغرب زمين را ديدم و علمى ديدم بر بام كعبه نصب كرده بودند که از سندس بر ياقوت سرخ بودند که ميان آسمان و زمين را گرفته بود. چون آن حضرت متولد شد رو به كعبه به سجده افتاد، و دستها به سوى آسمان بلند كرد با حق تعالى مناجات میکرد، در این هنگام ابرى سفيد ديدم كه از آسمان فرود آمد تا آنكه آن‏ حضرت را در بر گرفت، پس هاتفى ندا كرد كه: بگردانيد محمّد را به مشرق و مغرب زمين و درياها تا همه خلايق او را به نام و صفت و صورت بشناسند. پس ابر برطرف شد، و ديدم آن حضرت را در جامه‏ اى پيچيده از شير سفيدتر، و در زيرش حرير سبز گسترده‏ اند، و سه كليد از مرواريد تر در دست داشت، هاتفی میگفت كه: محمّد گرفت كليدهاى نصرت و سودمندى و پيغمبرى را. پس ابر ديگر آمد و آن حضرت را از ديده من پنهان كرد (بیشتر از مرتبه اوّل)، و نداى ديگر شنيدم كه:  بگردانيد محمّد را به مشرق و مغرب، و نشان دهید او را بر روحانيان جنّ و انس و مرغان و درندگان، و عطا كنيد به او صفاى آدم، و رقّت نوح، و خلد ابراهيم، و زبان اسماعيل، و جمال يوسف، و بشارت يعقوب، و صداى داود، و زهد يحيى، و كرم عيسى را. چون ابر گشوده شد حرير سفيدى ديدم كه در دست دارد، و بسيار محكم پيچيده‏ اند، شنيدم هاتفی میگفت كه: محمّد جميع دنيا را در تصرّف خود گرفت، پس هيچ چيز نماند مگر آنكه در تصرّف او داخل شد، و سه نفر ديدم كه از نور و صفات به مرتبه‏ اى بودند كه گويا خورشيد از روى ايشان طالع بود، و در دست يكى ابريقى بود از نقره و نافه مشكى، و در دست ديگرى طشتى بود از زمرّد سبز، و آن طشت چهار جانب داشت، و به هر جانب مرواريدى منصوب بود، و گوینده ای میگفت كه: اين دنياست بگير اى دوست خدا، پس ميانش را گرفت، گوينده گفت كه: كعبه را اختيار گرفت، و در دست سيم حرير سفيدى بود پيچيده، پس او را گشود و انگشترى از ميان آن بيرون آورد كه شعاع آن ديده‏ ها را حيران میكرد، پس آن حضرت را هفت مرتبه شست به آن آبى كه در ابريق بود، و آن انگشتر را بر ميان دو كتف او زد كه نقش گرفت، و با او سخن گفت، حضرت جواب او را دادند، پس آن حضرت را دعا كرد، و هر يك او را ساعتى در ميان بال خود گرفتند،  پس روانه شد و به جانب آن حضرت ملتفت شد و گفت: بشارت باد تو را اى مايه عزّت دنيا و آخرت‏[3].

پاورقی ها:


[1] . شیخ کلینی، الكافى ج 1 ص 439.

[2] . امالى شيخ صدوق، ص 235.

[3] .  ابن شهر آشوب، مناقب آل ابیطالب ج 1 ص 53 .