کاربری جاری : مهمان خوش آمدید
 
خانه :: مقتل


روایت های شهادت امام جواد علیه السلام

درباره : امام محمد تقی(جواد) علیه السلام
منبع : مناقب آل ابیطالب ج 4 ص 416، عيون المعجزات، ص 117، الکافی ج1 ص 323، ارشاد ج 2 ص 308، وسائل الشیعه ج18 ص 490؛ بحار الأنوار، المجلسي ،ج‏50،ص:5

سی ام ذیقعده سالروز شهادت امام جواد عليه‌السلام به روایت مشهور است. سنّ شريف آن حضرت در وقت شهادت پدربزرگوارش نه سال بود، و بعضى نیز هفت سال گفته‏ اند « كشف الغمّه ج 3ص 155». در هنگام شهادت امام رضا عليه‌السلام آن حضرت در مدينه بود، و بعضى از شيعيان به جهت کمی سن در امامت آن جناب تأمّلى داشتند، تا آنكه علما و افاضل و اشراف شيعه از بلاد مختلف متوجّه حج گرديدند، و بعد از انجام مناسك حج به خدمت آن حضرت رسيدند و پس از مشاهده معجزات و كرامات فراوان از او و پی بردن به علوم و كمالات فراوانش شک شان برطرف شده و اقرار به امامت آن حضرت کردند. تا جائیکه كلينى و ديگران روايت كرده‏ اند كه در يك مجلس يا در چند روز متوالى سى


هزار مسألۀ سخت و بسیار دشوار از آن معدن علوم و فضايل سؤال كردند، و برای همه سؤال ها جوابی علمی، کافی و مستند شنيدند « مناقب آل ابیطالب ج 4 ص 415». شهادت آن بزرگوار به ا تفاق اکثر مورخین درسال ۲۲۰ هـجری قمری واقع شده است و سن ایشان هنگام شهادت ۲۵ سال و دو ماه بوده است ا ما در روز آن اختلاف نظر وجود دارد. ابن ابي ثلج بغدادي و محمد بن يعقوب كليني روز شهادت حضرت را سه شنبه ششم ذی قعده و محمد بن حرير بن رستم طبري سه شنبه پنجم ذيحجه و بعضى دوشنبه ششم ماه ذیحجّه نيز گفتهاند، و مشهور در تاريخ شهادت آن حضرت آن است كه در آخر ماه ذى‏قعده واقع شده، بعضى نیز سه‏ شنبه يازدهم ماه ذیقعده گفته‏ اند، و مدّت امامت آن حضرت حدوداً هفده سال بوده است‏. « كشف الغمّه ج 3ص 137 و143» محدث اربلی، مرحوم طبرسی، علامه مجلسي و شيخ عباس قمي، آخر ماه ذی‏قعده سال 220 هجری را روز شهادت امام جواد عليه‌السلام برمی  شمارند. « اعلام الوری470، كشف الغمّه ج 3ص 143، مناقب آل‌ابی‌طالب، ج ۴، ص ۳۸۲، منتهی الآمال 976 ، بحارالأنوار50/1 و7 »

اما در كيفيّت شهادت آن حضرت سه روایت متفاوت نقل شده است که به آن اشاره می کنیم

روایت اول: در كتاب اثبات الوصیه مسعودی و عيون المعجزات حسین بن عبدالوهاب روايت شده است در سال 218 هجری که مأمون ( پدر ام الفضل) به طرف روم رفته بود و در محلى به نام بدندون سال 218 در ماه رجب از دنيا رفته بود، حضرت جواد عليه‌السلام با قصد ادای فریضۀ عازم حج را داشتند اما قبل از خروج از مدینه فرزندش امام علی النقىعليه‌السلام را كه هنوز كودكى بود در مدينه گذاشت و مواريث ائمه و سلاح پيامبر را به او سپرد و در مقابل اصحاب مورد اعتماد خود تصريح به امامت آن جناب كرد؛ آنگاه به جانب عراق برگشت به همراه همسر خود یعنی دختر مأمون راهی حج شدند. در آن زمان شانزده سال از امامت حضرت جواد عليه‌السلام  گذشته بود و معتصم محمّد بن هارون ( برادر مأمون) در ماه شعبان سال 218 خلافت را بجای برادرش غصب کرد.
معتصم پيوسته راهى مي جست كه حضرت جوادعليه‌السلام را از ميان بردارد و می دانست اُمّ الفضل با حضرت جوادعليه‌السلام ميانه خوبى ندارد يكى به جهت اولاد نداشتن از آن جناب و ديگر بواسطه حسادت شديدى كه نسبت به مادر حضرت امام علي النقى عليه‌السلام می ورزيد زيرا حضرت جواد عليه‌السلام او را بر اُمّ الفضل مقدم می داشت معتصم به اُمّ الفضل پيشنهاد كرد كه حضرت جوادعليه‌السلام را مسموم كند. اُمّ الفضل قبول كرد و سمى را در انگور رازقى جاى داد و در مقابل امام عليه‌السلام گذاشت همين كه حضرت جواد عليه‌السلام از آن انگور ميل كرد اُمّ الفضل شروع به گريه نمود امام عليه‌السلام فرمود چرا گريه می كنى خدا تو را گرفتار دردى كند كه خوب‏ شدنى نباشد و بلائى گرفتار شوى كه پوشيدنى نباشد. روایت شده است اُمّ الفضل مبتلا به دردى در مستورترين عضو بدن خود شد و به همان درد از دنيا رفت به بواسير مبتلا شد. بعضى گفته ‏اند اين جراحت در آلت تناسلی او بود. حضرت جواد در سال 220 هجرى روز سه شنبه پنجم ذيحجه از دنيا رفت بيست و چهار سال چند ماه داشت زيرا در سال 195 بدنيا آمده بود.

متن عربی روایت:  لَمَّا خَرَجَ أَبُو جَعْفَرٍ عليه‌السلام وَ زَوْجَتُهُ ابْنَةُ الْمَأْمُونِ حَاجّاً وَ خَرَجَ أَبُو الْحَسَنِ عَلِيٌّ ابْنُهُ عليه‌السلام وَ هُوَ صَغِيرٌ فَخَلَّفَهُ فِي الْمَدِينَةِ وَ سَلَّمَ إِلَيْهِ الْمَوَارِيثَ وَ السِّلَاحَ وَ نَصَّ عَلَيْهِ بِمَشْهَدِ ثِقَاتِهِ وَ أَصْحَابِهِ وَ انْصَرَفَ إِلَى الْعِرَاقِ وَ مَعَهُ زَوْجَتُهُ ابْنَةُ الْمَأْمُونِ وَ كَانَ خَرَجَ الْمَأْمُونُ إِلَى بِلَادِ الرُّومِ فَمَاتَ بالبديرون فِي رَجَبٍ سَنَةَ ثَمَانَ عَشْرَةَ وَ مِائَتَيْنِ وَ ذَلِكَ فِي سِتَّ عَشْرَةَ سَنَةً  مِنْ إِمَامَةِ أَبِي جَعْفَرٍعليه‌السلام وَ بُويِعَ الْمُعْتَصِمُ أَبُو إِسْحَاقَ مُحَمَّدُ بْنُ هَارُونَ فِي شَعْبَانَ مِنْ سَنَةِ ثَمَانَ عَشْرَةَ وَ مِائَتَيْنِ‏  ثُمَّ إِنَّ الْمُعْتَصِمَ جَعَلَ يَعْمَلُ الْحِيلَةَ فِي قَتْلِ أَبِي جَعْفَرٍعليه‌السلام وَ أَشَارَ عَلَى ابْنَةِ الْمَأْمُونِ زَوْجَتِهِ بِأَنْ تَسُمَّهُ لِأَنَّهُ وَقَفَ عَلَى انْحِرَافِهَا عَنْ أَبِي جَعْفَرٍعليه‌السلام وَ شِدَّةِ غَيْرَتِهَا عَلَيْهِ لِتَفْضِيلِهِ أُمَّ أَبِي الْحَسَنِ ابْنِهِ عَلَيْهَا وَ لِأَنَّهُ لَمْ يُرْزَقْ مِنْهَا وَلَدٌ فَأَجَابَتْهُ إِلَى ذَلِكَ وَ جَعَلَتْ سَمّاً فِي عِنَبٍ رَازِقِيٍّ وَ وَضَعَتْهُ بَيْنَ يَدَيْهِ فَلَمَّا أَكَلَ مِنْهُ نَدِمَتْ وَ جَعَلَتْ تَبْكِي فَقَالَ مَا بُكَاؤُكِ وَ اللَّهِ لَيَضْرِبَنَّكِ اللَّهُ بِعَقْرٍ لَا يَنْجَبِرُ وَ بَلَاءٍ لَا يَنْسَتِرُ فَمَاتَتْ بِعِلَّةٍ فِي أَغْمَضِ الْمَوَاضِعِ مِنْ جَوَارِحِهَا صَارَتْ نَاصُوراً فَأَنْفَقَتْ مَالَهَا وَ جَمِيعَ مَا مَلَكَتْهُ عَلَى تِلْكَ الْعِلَّةِ حَتَّى احْتَاجَتْ إِلَى الِاسْتِرْفَادِ وَ رُوِيَ أَنَّ النَّاصُورَ كَانَ فِي فَرْجِهَا وَ قُبِضَ عليه‌السلام فِي سَنَةِ عِشْرِينَ وَ مِائَتَيْنِ مِنَ الْهِجْرَةِ فِي يَوْمِ الثَّلَاثَاءِ لِخَمْسٍ خَلَوْنَ مِنْ ذِي الْحِجَّةِ وَ لَهُ أَرْبَعٌ وَ عِشْرُونَ سَنَةً وَ شُهُورٌ لِأَنَّ مَوْلِدَهُ كَانَ فِي سَنَةِ خَمْسٍ وَ تِسْعِينَ وَ مِائَةٍ.. « عيون المعجزات، ص 129 ، اثبات الوصیه 219 ، دلائل الامامیه ص 395، بحار الانوار ج 50 ص 16؛ جلاءالعیون ص 967، منتهی الآمال ص 1804»

روایت دوم: ابن شهر آشوب می نویسد معتصم بعد از غصب خلافت و به قدرت رسیدن،  به عبد الملك « والى مدينه » نامه نوشت كه امام محمّد تقى عليه‌السلام را با اُمّ الفضل روانه بغداد كند. وقتی حضرت وارد بغداد شد، به ظاهر اكرام کرده و هدایائی براى آن جناب و اُمّ الفضل فرستاد، و توسط غلامش به نام اشناس، شربت حماضى براى حضرت فرستاد و سر آن ظرف را مهر كرده بود. غلام شربت را به خدمت آن حضرت آورد و گفت: اين شربتى است كه خليفه براى خود آماده کرده است، و خود با همراهانش تناول كرده، و اين مقدار را براى شما فرستاده كه با برف  سرد کرده و بنوشی، سپس خود غلام با برفی که به همراه داشت، براى حضرت شربت آماده کرد، امام عليه‌السلام فرمود: باشد كه شب در وقت افطار تناول نمايم، آن ملعون گفت: برف آب و شربت گرم می شود، پس همین الآن بنوش، هر چه امام عليه‌السلام از آشاميدن امتناع نمود، آن ملعون بیشتر اصرار می کرد تا آنكه امام عليه‌السلام به اجبار شربت زهرآلود را نوشيد، و دست از حيات پُر برکتش كشيد.

متن عربی روایت:  وَ لَمَّا بُويِعَ الْمُعْتَصِمُ جَعَلَ يَتَفَقَّدُ أَحْوَالَهُ فَكَتَبَ إِلَى عَبْدِ الْمَلِكِ الزَّيَّاتِ أَنْ يُنْفِذَ إِلَيْهِ التَّقِيَّ وَ أُمَّ الْفَضْلِ فَأَنْفَذَ ابْنُ الزَّيَّاتِ عَلِيَّ بْنَ يَقْطِينٍ إِلَيْهِ فَتَجَهَّزَ وَ خَرَجَ إِلَى بَغْدَادَ فَأَكْرَمَهُ وَ عَظَّمَهُ وَ أَنْفَذَ أُشْنَاسَ بِالتُّحَفِ إِلَيْهِ وَ إِلَى أُمِّ الْفَضْلِ ثُمَّ أَنْفَذَ إِلَيْهِ شَرَابَ حُمَّاضِ الْأُتْرُجِّ تَحْتَ خَتْمِهِ عَلَى يَدَيِ أُشْنَاسٍ وَ قَالَ إِنَّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ذَاقَهُ قِبَلَ أَحْمَدَ بْنِ أَبِي دَاوُدَ وَ سَعْدِ بْنِ الْخَصِيبِ وَ جَمَاعَةٍ مِنَ الْمَعْرُوفِينَ وَ يَأْمُرُكَ أَنْ تَشْرَبَ مِنْهَا بِمَاءِ الثَّلْجِ وَ صَنَعَ فِي الْحَالِ فَقَالَ اشْرَبْهَا بِاللَّيْلِ قَالَ إِنَّهَا يَنْفَعُ بَارِداً وَ قَدْ ذَابَ الثَّلْجُ وَ أَصَرَّ عَلَى ذَلِكَ فَشَرِبَهَا عَالِماً بِفِعْلِهِم‏ «  مناقب آل ابیطالب ج 4 ص 416 ، بحار الانوار ج 50 ص 8 ، منتهی الآمال ص 1805»

روایت سوم: در تفسير عياشى و وسائل الشیعه شیخ حر عاملی است که: زرقان دوست ابن ابى داود و رفيق صميمى ‏اش گفت: يك روز ابن ابى داود از پيش معتصم برگشت ولى خيلى غمگين و افسرده بود. گفتم: چه شده؟ گفت: امروز آرزو كردم كه كاش بيست سال پيش مرده بودم!! پرسيدم براى چه؟ گفت بواسطه كارى كه از اين سياه چهره پسر على بن موسى الرضا (حضرت جوادعليه‌السلام ) در حضور امير المؤمنين انجام شد گفتم جريان چه بود؟ گفت يك سارق را آوردند كه اقرار به دزدى خود كرده بود از خليفه درخواست داشت كه او را پاك نمايد بوسيله جارى كردن حدّ الهی، به همين جهت فقها را در مجلس خود جمع كرده بود و محمّد بن علی (حضرت جواد عليه‌السلام) نيز بود از ما پرسيد چه قسمت از دست دزد بايد قطع شود؟ من گفتم: از مچ گفت: به چه دليل گفتم: زيرا دست اطلاق بر انگشتها و كف دست مىشود تا مچ خداوند در آيه تيمم نيز می فرمايد: فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْدِيكُمْ حرف مرا گروهى از دانشمندان قبول كردند. يك دسته ديگر گفتند: بايد تا آرنج قطع شود پرسيد به چه دليل گفتند: زيرا خداوند در اين آيه می فرمايد: وَ أَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرافِقِ در مورد وضو گرفتن می فرمايد دستهاى خود را بشوئيد تا آرنج معلوم مىشود دست شامل تا آرنج مىشود.

در اين موقع رو بجانب محمّد بن علىعليه‌السلام كرده گفت: شما چه می گوئيد؟ فرمود: اينها نظر خود را در مورد دست دزد گفتند. گفت: شما را بخدا سوگند شما نيز نظر خود را بفرمائيد. فرمود اكنون كه قسم دادى می گويم كه اينها بر خلاف دستور پيامبر اكرم صلی الله علیه وآله می گويند زيرا دست دزد بايد از آخر انگشتان قطع شود كف دست باقى بماند. گفت: بچه دليل؟ فرمود: بدليل فرمايش پيغمبر اكرمصلی الله علیه وآله كه فرموده است: سجده بر هفت موضع انجام مى ‏شود صورت و دو دست و دو زانو و دو پا اگر دستش را از مچ يا آرنج قطع كنند ديگر دستى نخواهد ماند تا سجده نمايد خداوند در اين آيه می فرمايد: «أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ» سجده‏گاه ها مخصوص خدا است. منظورش همين هفت موضع است كه با آن سجده می كنند «فَلا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً» آنچه اختصاص بخدا داشته باشد قطع نمی شود. معتصم حرف او را پسنديد و دستور داد دست دزد را از انتهاى انگشتان قطع كنند و كف دست را باقى بگذارند. ابن ابى داود گفت: براى من قيامتى بپا شد آرزو داشتم كه زنده نباشم. زرقان گفت: ابن ابى داود بعدها به من گفت: پس از سه روز پيش معتصم رفته گفتم خير خواهى براى امير المؤمنين بر من واجب است من می خواهم در موردى با شما صحبت كنم كه می دانم بواسطه اين حرف اهل جهنم خواهم شد.

پرسيد منظورت چيست؟ گفتم: وقتی اميرالمؤمنين تمام دانشمندان مملكت و فقيهان را در مجلس خود احضار می كنند براى حكمى از احكام دين و از آنها می پرسد ايشان نيز نظر خود را می دهند با اينكه در چنين مجلسى خويشاوندان اميرالمؤمنين، سپهداران، وزيران و منشيان حضور دارند و مردم پيوسته گوش به چنين مجالسى دارند كه چه اتفاق مى ‏افتد بعد شما سخن تمام دانشمندان را رها می كنى و گفتار مردى را می پذيرى كه گروهى از مسلمانان مدعى امامت براى او هستند و می گويند او شايسته مقام خلافت است نه معتصم.

ابن ابى داود می گوید متوجه شدم رنگ چهره معتصم تغيير كرد و فهميد چه كرده گفت: خدا به تو پاداش اين نصيحت و خيرخواهى را بدهد. روز چهارم فلان نويسنده را دستور داد كه محمّد بن علي عليه‌السلام را به منزل خود دعوت كند. ولى امام محمّد تقى نپذيرفت و گفت می دانيد كه من به مجالس شما نمىآيم گفت: من شما را براى صرف غذا دعوت می كنم آرزو دارم قدم بر روى فرش ما بگذاريد و منزل ما را تبرك فرمائيد فلان كس نيز از وزيران خليفه آرزوى ملاقات شما را دارد. به منزل او رفت پس از ميل كردن مقدارى غذا احساس سمّ نمود مركب سوارى خود را خواست تا برود. صاحب منزل تقاضا كرد كه بيشتر تشريف داشته باشيد فرمود: رفتن من براى تو بهتر است آن روز تا شب پيوسته حالش خراب بود استفراغ می كرد و اسهال سخت داشت بخود مى‏ پيچيد تا از دنيا رفت.

متن عربی روایت:  تفسير العياشي عَنْ زُرْقَانَ صَاحِبِ ابْنِ أَبِي دُوَادٍ  وَ صَدِيقِهِ بِشِدَّةٍ قَالَ: رَجَعَ ابْنُ أَبِي دُوَادٍ ذَاتَ يَوْمٍ مِنْ عِنْدِ الْمُعْتَصِمِ وَ هُوَ مُغْتَمٌّ فَقُلْتُ لَهُ فِي ذَلِكَ فَقَالَ وَدِدْتُ الْيَوْمَ أَنِّي قَدْ مِتُّ مُنْذُ عِشْرِينَ سَنَةً قَالَ قُلْتُ لَهُ وَ لِمَ ذَاكَ قَالَ لِمَا كَانَ مِنْ هَذَا الْأَسْوَدِ أَبِي جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مُوسَى الْيَوْمَ بَيْنَ يَدَيْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ قَالَ قُلْتُ لَهُ وَ كَيْفَ كَانَ ذَلِكَ قَالَ إِنَّ سَارِقاً أَقَرَّ عَلَى نَفْسِهِ بِالسَّرِقَةِ وَ سَأَلَ الْخَلِيفَةَ تَطْهِيرَهُ بِإِقَامَةِ الْحَدِّ عَلَيْهِ فَجَمَعَ لِذَلِكَ الْفُقَهَاءَ فِي مَجْلِسِهِ وَ قَدْ أَحْضَرَ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيٍّ فَسَأَلَنَا عَنِ الْقَطْعِ فِي أَيِّ مَوْضِعٍ يَجِبُ أَنْ يُقْطَعَ قَالَ فَقُلْتُ مِنَ الْكُرْسُوعِ  قَالَ وَ مَا الْحُجَّةُ فِي ذَلِكَ قَالَ قُلْتُ لِأَنَّ الْيَدَ هِيَ الْأَصَابِعُ وَ الْكَفُّ إِلَى الْكُرْسُوعِ لِقَوْلِ اللَّهِ فِي التَّيَمُّمِ فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْدِيكُمْ « المائدة: 5» وَ اتَّفَقَ مَعِي ذَلِكَ قَوْمٌ وَ قَالَ آخَرُونَ بَلْ يَجِبُ الْقَطْعُ مِنَ الْمِرْفَقِ قَالَ وَ مَا الدَّلِيلُ عَلَى ذَلِكَ قَالُوا لِأَنَّ اللَّهَ لَمَّا قَالَ وَ أَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرافِقِ فِي الْغَسْلِ دَلَّ ذَلِكَ عَلَى أَنَّ حَدَّ الْيَدِ هُوَ الْمِرْفَقُ‏

قَالَ فَالْتَفَتَ إِلَى مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ ع فَقَالَ مَا تَقُولُ فِي هَذَا يَا أَبَا جَعْفَرٍ فَقَالَ قَدْ تَكَلَّمَ الْقَوْمُ فِيهِ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ قَالَ دَعْنِي مِمَّا تَكَلَّمُوا بِهِ أَيُّ شَيْ‏ءٍ عِنْدَكَ قَالَ أَعْفِنِي عَنْ هَذَا يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ قَالَ أَقْسَمْتُ عَلَيْكَ بِاللَّهِ لَمَّا أَخْبَرْتَ بِمَا عِنْدَكَ فِيهِ فَقَالَ أَمَّا إِذَا أَقْسَمْتَ عَلَيَّ بِاللَّهِ إِنِّي أَقُولُ إِنَّهُمْ أَخْطَئُوا فِيهِ السُّنَّةَ فَإِنَّ الْقَطْعَ يَجِبُ أَنْ يَكُونَ مِنْ مَفْصِلِ أُصُولِ الْأَصَابِعِ فَيُتْرَكُ الْكَفُّ قَالَ وَ مَا الْحُجَّةُ فِي ذَلِكَ قَالَ قَوْلُ رَسُولِ اللَّهِ السُّجُودُ عَلَى سَبْعَةِ أَعْضَاءٍ الْوَجْهِ وَ الْيَدَيْنِ وَ الرُّكْبَتَيْنِ وَ الرِّجْلَيْنِ فَإِذَا قُطِعَتْ يَدُهُ مِنَ الْكُرْسُوعِ أَوِ الْمِرْفَقِ لَمْ يَبْقَ لَهُ يَدٌ يَسْجُدُ عَلَيْهَا وَ قَالَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى وَ أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ «1» يَعْنِي بِهِ هَذَا الْأَعْضَاءَ السَّبْعَةَ الَّتِي يُسْجَدُ عَلَيْهَا فَلا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً وَ مَا كَانَ لِلَّهِ لَمْ يُقْطَعْ قَالَ فَأَعْجَبَ الْمُعْتَصِمَ ذَلِكَ وَ أَمَرَ بِقَطْعِ يَدِ السَّارِقِ مِنْ مَفْصِلِ الْأَصَابِعِ دُونَ الْكَفِّ قَالَ ابْنُ أَبِي دُوَادٍ قَامَتْ قِيَامَتِي وَ تَمَنَّيْتُ أَنِّي لَمْ أَكُ حَيّاً قَالَ زُرْقَانُ قَالَ ابْنُ أَبِي دُوَادٍ صِرْتُ إِلَى الْمُعْتَصِمِ بَعْدَ ثَالِثَةٍ فَقُلْتُ إِنَّ نَصِيحَةَ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيَّ وَاجِبَةٌ وَ أَنَا أُكَلِّمُهُ بِمَا أَعْلَمُ أَنِّي أَدْخُلُ بِهِ النَّارَ قَالَ وَ مَا هُوَ قُلْتُ إِذَا جَمَعَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ فِي مَجْلِسِهِ فُقَهَاءَ رَعِيَّتِهِ وَ عُلَمَاءَهُمْ لِأَمْرٍ وَاقِعٍ مِنْ أُمُورِ الدِّينِ فَسَأَلَهُمْ عَنِ الْحُكْمِ فِيهِ فَأَخْبَرُوهُ بِمَا عِنْدَهُمْ مِنَ الْحُكْمِ فِي ذَلِكَ وَ قَدْ حَضَرَ مَجْلِسَهُ أَهْلُ بَيْتِهِ وَ قُوَّادُهُ وَ وُزَرَاؤُهُ وَ كُتَّابُهُ وَ قَدْ تَسَامَعَ النَّاسُ بِذَلِكَ مِنْ وَرَاءِ بَابِهِ ثُمَّ يَتْرُكُ أَقَاوِيلَهُمْ كُلَّهُمْ لِقَوْلِ رَجُلٍ يَقُولُ شَطْرُ هَذِهِ الْأُمَّةِ بِإِمَامَتِهِ وَ يَدَّعُونَ أَنَّهُ أَوْلَى مِنْهُ بِمَقَامِهِ ثُمَّ يَحْكُمُ بِحُكْمِهِ دُونَ حُكْمِ الْفُقَهَاءِ قَالَ فَتَغَيَّرَ لَوْنُهُ وَ انْتَبَهَ لِمَا نَبَّهْتُهُ لَهُ وَ قَالَ جَزَاكَ اللَّهُ عَنْ نَصِيحَتِكَ خَيْراً قَالَ فَأَمَرَ الْيَوْمَ الرَّابِعَ فُلَاناً مِنْ كُتَّابِ وُزَرَائِهِ بِأَنْ يَدْعُوَهُ إِلَى مَنْزِلِهِ فَدَعَاهُ فَأَبَى أَنْ يُجِيبَهُ وَ قَالَ قَدْ عَلِمْتَ أَنِّي لَا أَحْضُرُ مَجَالِسَكُمْ فَقَالَ إِنِّي إِنَّمَا أَدْعُوكَ إِلَى الطَّعَامِ‏ وَ أُحِبُّ أَنْ تَطَأَ ثِيَابِي وَ تَدْخُلَ مَنْزِلِي فَأَتَبَرَّكَ بِذَلِكَ فَقَدْ أَحَبَّ فُلَانُ بْنُ فُلَانٍ مِنْ وُزَرَاءِ الْخَلِيفَةِ لِقَاءَكَ فَصَارَ إِلَيْهِ فَلَمَّا طَعِمَ مِنْهَا أَحَسَّ السَّمَّ فَدَعَا بِدَابَّتِهِ فَسَأَلَهُ رَبُّ الْمَنْزِلِ أَنْ يُقِيمَ قَالَ خُرُوجِي مِنْ دَارِكَ خَيْرٌ لَكَ فَلَمْ يَزَلْ يَوْمُهُ ذَلِكَ وَ لَيْلُهُ فِي خِلْفَةٍ حَتَّى قُبِضَ  « تفسير العيّاشيّ ج 1 ص 319 و 320، وسائل الشیعه ج18 ص 490؛ تفسیر برهان ح 1 ص 471، بحار الأنوار، المجلسي ،ج‏50،ص:5 ، منتهی الآمال ص 1807»

بعد از شهادت امام جواد عليه‌السلام فرزندش امام هادی عليه‌السلام به غسل دادن و کفن کردن و نماز بر ایشان پرداخت. هرچند معتصم خواستار این بود که امام جواد عليه‌السلام مخفیانه دفن شود و کسی در تشییع جنازه ایشان حاضر نشود، لیکن شیعیان به این امر آگاه شدند، از منازل خود خارج شدند و حدود ۱۲۰۰۰ نفر آن حضرت را تشییع کردند و به خاک سپردند. « الامام الجواد من المهد الی اللحد، ص 405 و ۴۰۷»

تذکر بسیار مهم: بعضاً مطالبی در خصوص رقص و پایکوبی اُمّ الفضل و کنیزان او بعد از شهادت امام عليه‌السلام و به پشت بام بردن بدن حضرت و سایه انداختن کبوتران بر بدن امام و .... گفته می شود که هیچکدام از این مطالب در کتب معتبر نیامده است .